نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت چهارده :
امیر در حالیکه برای او راه باز میکرد جواب داد:
_آخه سقف آروزهامم پایینه! ته ته خواستهی من یه هایما سیاهه. اما این عروسکی که جلو در پارکه اصن خداست! میدونی مال کیه دیگه؟
رهی شانه بالا انداخت و با فرنوش دست داد.
فرنوش از پشت کانتر که کنار میآمد، با صدایی آهسته و لحنی حرصی غر زد:
_آبروم رفت امیر.
و بعد رو به رهی ادامه داد:
_از وقتی رسیده چسبیده به شیشه! زشته جلو پریخ
لطفا صبر کنید...
