پارت چهارده :

امیر در حالی‌که برای او راه باز می‌کرد جواب داد:
_آخه سقف آروزهامم پایینه! ته ته خواسته‌ی من یه هایما سیاهه. اما این عروسکی که جلو در پارکه اصن خداست! می‌دونی مال کیه دیگه؟
رهی شانه بالا انداخت و با فرنوش دست داد.
فرنوش از پشت کانتر که کنار می‌آمد، با صدایی آهسته و لحنی حرصی غر زد:
_آبروم رفت امیر.
و بعد رو به رهی ادامه داد:
_از وقتی رسیده چسبیده به شیشه! زشته جلو پری‌خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️