مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت چهل و دوم :
هوا کاملا تاریک شده بود. دختری نوجوان در حالی که یک کلاسور قرمز را توی آغوشش میفشرد، کنار ورودی یک فروشگاه بزرگ مواد غذایی ایستاده بود و کولهای مشکی به شانهی چپش آویزان بود.
- من همینجا منتظرم تا برگردی!
- چیزی نمیخوای؟
- نه بابا مرسی!
پدرش قدم توی فروشگاه روشن گذاشت و دختر کنار قفسهی خوراکیها منتظر ایستاد. نگاهش مشکوکانه مات مقابلش شد...
دو مرد با کمی فاصل
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
بنفش علی
0چقد گریه کردم براشون😭🥲اشکان اینجا خیلی مظلوم بوده بچم الان تو دلش میگه دیگه رفیق قحط بود تا سورن همایونفر د اخه مرده *** چرا استعفا دادی که الان مث سگ میلرزی
۳ ماه پیشنازنین
1اگ رمان نپنتی رو نمیخوندم الان سکته رو زده بودم و البته هیجان همچنان بالا بود
۴ ماه پیشHajar
0از همون اول گفتم این اشکان و بدین من ببرم گوش ندادین🥺💔
۴ ماه پیشنفس
0یا میکایل مرده یا تیر هوای زده
۵ ماه پیشدینا
0یا حوسیننننننن
۶ ماه پیشFerferishoonam
1سورن با کشتن اشکان تنها تر میشی 🥲
۶ ماه پیشFerferishoonam
1وای نه رفاقتشون خیلی خوب بود 🥲🥲
۶ ماه پیشمحدثه
1وای اشکاننن عزیزمممم😭😭 من خودم هیچ جوره این سورنو با اون بابای گاوشو نمیبخشممم
۷ ماه پیششادان
2نمیدونم چرا دلم نمیخواد باور کنم واقعا شلیک کرده
۹ ماه پیشAsal
0🥲🥺😭😭از همایونفرها متنفرم اشکان رو دیگه برای همیشه از دست داد
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💔💔💔
۱۰ ماه پیشآیلی
0نهههههه یعنی چی که شلیک کردددد وای من 😭😭😭😭😭
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💔
۱ سال پیشVia
0لعنت به این دیالوگ چندش منوچهر خان سورن نمیتونه بهش عمل کرده باشه😭
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
کار از کار گذشت...
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشلونا
0جدی جدی اشکان مرد!؟🥲
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥲
۱ سال پیشلونا
1آخرش رفیقت تو رو می کشه یا با گلوله یا با کلمه...این لامصب بدجور جذااب بود
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یکی از چندین شعارهای همایونفرها😅
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aban
0این دیگه.... ته بی رحمی بود.