رمان بی تردید
- به قلم آزاده دریکوندی
- ⏱️۱۱ ساعت و ۵۸ دقیقه
- 28.4K 👁
- 243 ❤️
- 283 💬
حاج احمد کیانمهر از آدم های معتبر و ثروتمند تهران قدیم بوده است.. مردی که حتی پس از مرگش هم هنوز نامش روی زبان هاست و اکنون فرزندان و نوه هایش اعتبارش را بر دوش می کشند. حاج احمد پیش از مرگش وصایایی داشته که اکنون فرزندان و نوه هایش موظف به عمل کردن به آنها هستند اما فرزندان و نوه های حاج احمد با ماجراهای عاشقانه ای که برای نوه ها پیش می آید نا خواسته به هیچ یک از وصیت های حاج احمد عمل نمی کنند.
- راستی واسه پریماه خانوم خودم یه غافلگیری دارم!
اشک شوق تو چشام جمع شد! من چی فکر میکردم و چی شد! فکر کردم الان رضا ناراحتی و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه اما اون واقعا با آرامش و مهربونی باهام حرف می زد. دوباره صداشو شنیدم: پریماه؟ پشت خطی؟
- آره همینجام.
- گفتم واست یه غافلگیری دارم!
خندیدم و گفتم: جدی؟ خب حالا چی هست؟؟
- اون دیگه یه رازه! بعدازظهر آماده شو یه جوری بپیچونیم با هم بریم. البته بهت بگم هااا طول می کشه.
- مثلا چقد؟
به شوخی گفت: حالا با من بهت بد می گذره؟
- معلومه که نه. فقط میخوام بدونم چی بگم که دیر کردنم مشکلی نداشته باشه.
- خب... خب بگو مهسا دوستت مریضه میخوای بری پیشش یکم تو درساتون کمکش کنی!
خندیدم و گفتم: آی بیچاره مهسا!
اونم خندید. صدای روناک رو از پشت خط شنیدم که می گفت: رضا مامان میگه یه زنگی بزن میلاد ببینم کجا رفت.
اما رضا مثل همیشه وقتی با من حرف میزد نمی تونست حواسش به کسی باشه و همین برای من نهایت دوست داشتن بود که رضا تمام حواسش به من بود. خندش تموم شد و مظلوم گفت: باهام میای؟
چشامو بستمو گفتم: من تا جهنمم باهات میام!
بازم صدای روناک: رضا زنگ زدی؟
رضا: پس من منتظرتم. من زودتر از خونه میزنم بیرون. یه نیم ساعت زودتر.
عاشق همین کاراش بودم که هیچوقت نمی گفت تو زودتر از خونه بزن بیرون و منتظرم باش. دلش نمیخواست من توی خیابون علاف باشمو دوتا پسر هم واسم بوق بزنن. گفتم: باشه منم آماده میشم هروقت از خونه زدی بیرون نیم ساعت بعد بهم زنگ بزنی میام بیرون.
بازم صدای روناک که این دفه با نگرانی گفت: رضا میشنوی چی میگم؟
رضا: پس امشب کلی بهمون خوش می گذره!
آروم خندیدم و گفتم: رضا؟ هیچ حواست هست روناک داره صدات می زنه؟؟
- خب میدونم میگه زنگ بزنم میلاد. همین دو دیقه پیش با هم دعوا کردیم حالا بیام بهش زنگ بزنم؟؟
- همه خواهر و برادرا با هم دعوا می کنن... بهتره بهش زنگ بزنی منم یکم درس بخونم و بعدش آماده شم که باهم بریم بیرون. باشه؟
- خیلی خب باشه اما من به میلاد زنگ نمیزنم!
از لجبازیش خندم گرفت و گفتم: باشه رضا خودت میدونی. مواظب خودت باش هوای گلدونا رو هم داشته باش.
با خنده گفت: باشه. خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی از سر آرامش زدم. چقدر خوبه با عشقت حرف بزنی! اصلا آدم روحیه اش عوض میشه حالش خوب میشه وجودش پر میشه از انرژی مثبت. گاهی وقتا دلم میخواد همه چی یه بار دیگه تکرار بشه. یه بار دیگه رضا واسه اولین بار بهم بگه منو دوست داره ... یه بار دیگه رضا واسه اولین بار بهم بگه که منو میخواد. بگه تا ابد باهامه... بگه واسه بهم رسیدنمون هرکاری میکنه... رضا هفت سال از من بزرگتر بود و دانشجوی مهندسی عمران بود. یه پسر چشم و ابرو مشکی و ته ریشی که صورتش رو جذاب نشون می داد. همین پارسال بود که واسه اولین بار اومد در مدرسه ام. چند روز از امتحانات خرداد ماه گذشته بود. منو مهسا باهمدیگه اومده بودیم مدرسه که کارنامه هامونو بگیریم و باهمدیگه یکم خوش بگذرونیم. با مهسا از مدرسه زدیم بیرون که یهو چشمم رضا رو دید که به ماشینش تکیه داده و داره منو نگاه میکنه. برام سوال پیش اومد که چرا اینجاست؟ مهسا به بازوم زد و گفت: پریماه؟ این پسر داییت نیست؟
- چرا خودشه ولی اینجا چیکار میکنه؟ بیخیال بیا بریم.
- بریم.
خواستم از خیابون مدرسه بزنم بیرون که یه ماشین کنار پام ایستاد. شیشه رو داد پایین و گفت: پریماه میشه باهات حرف بزنم؟
تو چشماش نگاه کردم. من رضا رو دوست داشتم یعنی ازش خوشم اومده بود ولی سعی می کردم این مسئله رو جدی نگیرم چون شدنی نبود. با اینکه ازش خوشم اومده بود اما احساس خاصی نداشتم که کنارم ایستاده. مهسا آروم با لبخند گفت: من تنها میرم خونه. خداحافظ.
و بعدش رفت حتی نموند جواب خداحافظیش رو بدم.
رضا: میشه بیای بالا؟ الان کسی فکر بد میکنه.
در ماشین رو باز کردم و نشستم و آروم سلام کردم رضا هم سلام کرد و راه افتاد و گفت: میشه بریم یه جایی باهم حرف بزنیم؟
- درمورد چی؟ من یکم نگران شدم.
یکم هول شده بود. فرمون رو محکم توی دستاش گرفت و گفت: مهمه. اگه موافق باشی بریم کافی شاپ یکی از دوستم که کسی مارو نبینه.
با شک بهش نگاه کردم و گفتم: میشه من پیاده شم؟ میخوام برم خونه کار دارم.
- بخدا طول نمیکشه. حرفامم مهمه.
دیگه چیزی نگفتم. فقط نمیدونستم اگه مامان بپرسه چرا دیر اومدم چی جواب بدم. به کافی شاپی که گفته بود رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو و نشستیم. اون روز رضا یکم هول شده بود اینو میتونستم از حرکات اضافیش بفهمم. دوستش اومد و خیلی صمیمی با رضا سلام و احوال پرسی کرد و خیلی محترمانه هم با من سلام کرد و منم جواب دادم. رضا برای هردومون آب هویچ بستنی سفارش داد. دوستش رفت که سفارشمون رو بیاره. آهنگ دلکم عبدالمالکی در حال پخش بود و منم توی دلم داشتم باهاش همخونی میکردم که صدای رضا رو شنیدم: پریماه ازت میخوام خوب به حرفام گوش کنی.
- گوش میکنم.
رو صندلیش یکم جا به جا شد و با انگشتاش بازی کرد و گفت: من... خیلی فکر کردم که بهت بگم یا نه... اما تصمیم خودمو گرفتم که بهت بگم...
دوستش با سفارش ها اومد و مانع حرف زدنش شد. آب هویچ بستنی ها رو گذاشت روی میز و نوش جونی گفت و رفت. رضا لیوان آب هویچ بستنی رو بین دستاش آروم می چرخوند و گفت: خواستم بهت بگم که... ببین پریماه! خانواده های ما باهم مشکل دارن درست... اما این دلیل نمیشه که من...
به اینجا که رسید بازم دوستش اومد و رو به رضا گفت: چیزی نیاز ندارید؟
رضا کلافه چشماشو بست و آروم زد رو میز و گفت: نه علی چیزی نمیخوایم فقط برو.
- خیلی خب بابا میرم. یه بار با یکی اومدی خواستم جلوش باهات محترمانه رفتار کنم..
یکم خندم گرفت اما جلوی خودمو گرفتم. علی رفت. به رضا نگاه کردمو گفتم: میشه حرفتو بزنی؟ داره دیرم میشه.
خیلی سریع بدون اینکه نگام کنه گفت: میخواستم بگم که من بهت علاقه مند شدم همین!
شوکه شدم. این اولین باری بود که یه پسر بهم میگفت منو دوست داره. تا الان مزاحم خیابونی و تلفنی داشتم ولی اینکه کسی رو در رو بهم ابراز علاقه کنه پیش نیومده. نمیدونستم یه دختر باید تو این لحظه چه عکس العملی نشون بده. از خجالت سرخ بشه و بره؟ یا بگه من بهت علاقه ندارم؟ نمیدونستم باید چیکار کنم به بستنی نگاه کردم مثل اینکه به جای من اون داشت از خجالت آب میشد. هرگونه عکس العملی برام سخت بود. دلم میخواست یه چیزی بگم اما دهنم باز نمیشد. اما بالاخره به حرف اومدم: تو که میدونی خانواده هامون...
- میدونم اما من... پریماه تو اگه قبول کنی من به خاطر تو جلوی همه می ایستم.
******
حوصله نداشتم درس بخونم. یه نگاه تو آینه به خودم انداختم و رفتم سمت کمد لباسام تا چندتا لباس بردارم و برم حمام. فوری یه دوش گرفتم و زدم بیرون و با سشوار موهای نازک قهوه ایم رو خشک کردم. یه نگاه به ساعت انداختم ساعت چهار و نیم بود. قرار بود یه رب به پنج رضا از خونه بزنه بیرون و نیم ساعت بعدش یعنی ساعت پنج و ربع من از خونه بزنم بیرون. موهامو بالای سرم محکم بستم تا آرایش کنم. گوشیو برداشتم تا به مهسا زنگ بزنم چندتا بوق خورد تا جواب داد: الو؟
با انرژی گفتم: احوال مهسا خانوم؟
- دختر تو چرا سلام نمیکنی؟؟
- ببخشید سلام.
- سلام در ضمن نمی بخشمت خب این چه عادتیه که تو داری دختر؟؟
- گفتم که ببخشید. مهسا امشب میخوام بیام خونتون.
- خونه ما؟ اونوقت به چه مناسبت؟؟؟
- ای بمیری تو که اصلا مهمون نواز نیستی! خب تو مریضی میخوام بیام پیشت باهم کار کنیم که عقب نیافتی!
مریم
0قشنگ بود ارزش خواندن روداشت
۳ هفته پیشForuzan
0رمان خوب و قشنگی بود داستانش هم جالب و متفاوت بود به عنوان اولین ژانر عاشقانه ای که نوشتی خیلی خوب بود و قطعا توی رمان های بعدیت بهتر هم میشه موفق باشی عزیزم♥️😍
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از نظرت💚😍 با اینکه میدونم این رمان به شدت ضعف داشت ولی انقدر زیبا برام کامنت گذاشتی🥺🙏🏻 این رمان برای ۱۵ یا شایدم ۱۶ سال پیشه و الان رمانهای زیادی دارم که قطعا قلمم تغییر کرده و خوشحال میشم بخونی💚
۴ هفته پیشدلارام
1رمان خیلی خوبی بود ولی کاش پریماه با رضا ازدواج میکرد یا حداقل با همون روشنک خوشبخت میشد در حق رضا خیلی ظلم شد رضا ازهمه مظلوم تر بود کاش اخرش یکم سرنوشتش بهتر میشد
۲ ماه پیششهین
0ازوقتی که این رمان راخوندم رضا از نظرم درو نمیشه که چراسرنوشت رضا این تور بیان کردی حداقل در آخر رمان حال رضا راهم خوب تمام میکردی
۳ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عزیزم من واقعا متاسفم💔 خیلی خیلی زیاد! کاملا درکت میکنم ولی مسئله اینه که همیشه همه چیز باب دلخواه تموم نمیشه. رضا اشتباه کرد اما مستحق این پایان و تنهایی نبود، کاملا قبول دارم! این رو در نظر بگیر که همیشه هم آدمها به اونچه که حقشون هست هم نمیرسن😔
۳ ماه پیششهین اقازاده
0رمان خوبی بود ولی باید به جای روناک روشنک می مرد چون اوباعث جدای دو عاشق شده وخیلی به رضا ظلم شد تو این داستان خیلی به رضا دلم سوخت باید آینده اورا هم مثل باربد خوب می نوشتی نه این که این قد غمگین نمی دونم مادر رضا چه قدر درد رضا را تحمل کرد من که به خاطر رضا خیلی ناراحت شدم کاش نمی خوندم
۳ ماه پیشناشناس
1به عنوان اولین رمانت خوب بود ولی من ب شخصه دلم میخواست پریماه به رضا برسه زیاد هم از شخصیت امیرعلی خوشم نیومد و خیلی زود عاشق پریماه شد پریماه هم خیلی زود رضا رو فراموش کرد.
۳ ماه پیشزهرا
0درود میگم نمیشد باربد از اولش با مهسا ازدواج میکردو پای روناک وسط کشیده نمیشد که غرق بشه،سرنوشت خواهر،پریماه،هم،معلوم نشد
۸ ماه پیش????????
2چی میگی با امین ازدواج کرد یه بچه هم داشتن😐
۵ ماه پیشالهه
1رمان خوبی بود ولی عالی نه.من شخصا رمانهای فانتزی خانم دریکوندی رو بیشتر قبول دارم ومی پسندم.
۷ ماه پیشترنم
2به عنوان اولین کارت خیلی خوب بود آزاده جون عاشق داستانت شدم❤️
۸ ماه پیشmah
0داستان نسبتا خوبه اما دیالوگ ها ضعیفن جذابیت ندارند به دو شخصیت اصلی هم به خوبی پرداخته نشده
۸ ماه پیشMarziye
2درود خدمت نویسنده ی عزیز بخاطر نوشتن این رمان زیبا،داستان قشنگی بود وخیلی خوب همه چیز بیان شده بود.
۸ ماه پیشنجوا
1واقعا ایولا تو عمرم دومین رمان قشنگی بود که خوندمممم محشر بودددد
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم رمان های جدیدترم رو هم بخونی و همینقدر لذت ببری😍
۸ ماه پیشژُوان
2این رمان یکی از قشنگترین و دلنشین ترین رمان هایی بود که تو کل عمرم خوندم ! از آزاده ی عزیزم خیلی ممنونم بابت یه رمان بی عیب و نقص دیگه :)))
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم خوشحالم دوست داشتی 💚💚💚
۸ ماه پیشترنم
3رمان عالیه دستت درد نکنه ازاده جون قلمت پایدار🌷
۹ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم😘
۸ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده Azadeh_roman -
آیدی تلگرامی نویسنده writers_online -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
نپنتی ژانر : #عاشقانه #هیجانی #خانوادگی #ورزشی #مافیایی
-
ماه و سایه ژانر : #عاشقانه #خانوادگی
-
خاطرات دزدان دریایی ژانر : #تاریخی #ماجراجویی
-
مونالیزا (نسخه آفلاین) ژانر : #عاشقانه #درام
-
دومینو (نسخه کامل) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #مافیایی
-
مهمیزهای سیاه ژانر : #عاشقانه #اکشن #مافیایی
-
در رویای دژاوو (آفلاین) ژانر : #عاشقانه
-
طبقه ی زیرین(به همراه جلد دوم) ژانر : #فانتزی
-
مونالیزا ژانر : #عاشقانه #درام
-
در رویای دژاوو ژانر : #عاشقانه
-
طبقه زیرین ژانر : #فانتزی
-
بی تردید ژانر : #عاشقانه
-
دومینو ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #مافیایی
بهارک
0باسلام ب نویسنده عزیز من رمان زیاد خوندم ولی این رمان برام با بقیه فرق داشت نه زیاد اغراق داشت ن زیاد ابهام وپایان خوشی داشت