رمان در رویای دژاوو (آفلاین)
- به قلم آزاده دریکوندی
- ⏱️۱۴ ساعت و ۹ دقیقه
- 55.6K 👁
- 1.2K ❤️
- 206 💬
گلشن قصهی ما گریه کن مجالس ختمه و برادرش با شغل عجیبش کاملا مخالفه! توی یکی از مراسمهایی که به عنوان دختر متوفی شرکت میکنه مردی برای عرض تسلیت بهش نزدیک میشه که اول گلشن رو با دخترعموی تازه از خارج برگشتهاش اشتباه میگیره و این شروع ماجرای این رمانه! و اما چرا دژاوو؟ گلشن شیش سالی میشه که توسط دوست پسرش بدون هیچ توضیحی ترک شده و حالا از دوباره عاشق شدن و دوباره ضربه دیدن میترسه؛ اما مردی میاد و مرهمش میشه... مردی که چیزهایی رو ازش پنهون میکنه! مردی که گلشن میترسه اونو دچار دژاوو کنه!!
صدای نجواگونه اش از گوش مرتضی دور نمانده بود. لبهایش را با زبانش تر کرد و در جواب چیزی نگفت.
ستاره در اتاقشان را باز کرد و گفت:
- گلی شام چی بپزم به نظرت؟
- نمیدونم!
***
بهشت زهرا شلوغ بود و افراد زیادی برای خاکسپاری مرد میانسال تازه در گذشتهای آمده بودند. گلشن در وسط جمعیت نشسته بود و زار میزد! شالش را تا نیمهی صورتش پایین کشیده بود و بر روی سینهاش میکوباند و متوفی را پدر صدا میزد.
- الهی بمیرم برات بابا!
صاحب کارش گفته بود تا میتواند سوزش را بیشتر کند و الحق که او هم سنگ تمام گذاشته بود.
همهی اقوام دور و نزدیک آن مرحوم گمان میکردند که همان دختری است که از کودکی با مادرش به کانادا رفته بود و حالا با شنیدن خبر مرگ پدرش به ایران بازگشته است! دختری از همکارانش با لیوانی آب به او نزدیک شد و با ظاهر سازی با صدای بلند گفت:
- الهی قربونت برم یکم آب بخور!
لیوان آب را از دست دختر گرفت و بعد از اینکه یک قلپ از آن را خورد روسری دختر را به آرامی به سمت خودش کشید و کنار گوشش گفت:
- برو بگو تمومش کنن دو ساعته دارم گریه میکنم چشمهی اشکم خشکید آخه!
دختر سری تکان داد و دور شد. حدود ربع ساعت بعد در بلندگو اعلام کردند که مراسم تمام شده و از میهمانان خواستند برای صرف ناهار به رستوران بروند. گلشن هم با کمک اطرافیان از کنار خاک متوفی بلند شد و با دستمال اشکهای روی صورتش را پاک کرد. جمعیت رفته رفته کمتر میشد و هرکس به سمتی میرفت.
پشت لباسش را تکاند و رو به همکارانش گفت:
- خوب بود ها!
و بعد باز هم کمی دیگر آب خورد. به همراه دوستانش قدم برداشت تا آنها هم به سمت ماشین هایشان بروند که صدایی چند بار به گوشش رسید.
- ترمه خانوم! ترمه خانوم...
اهمیتی نداد اما آنقدر این صدا لحظه به لحظه به او نزدیک تر میشد که از سر کنجکاوی به عقب برگشت. مردی جوان که سر تا پا مشکی پوشیده بود به سمتش آمد و سرانجام مقابلش ایستاد. گلشن سردرگم بود و متعجب! احتمالا منتظر بود بشنود که اشتباهی شده اما مرد جوان هم چنان مقابلش ایستاده بود.
- من واقعا بهتون تسلیت میگم!
حالا میفهمید که همان داستان همیشگی است! در نتیجه نقشش را خوب بازی کرده و ذاتا کسی او را با اقوام نزدیک متوفی اشتباه میگیرد و تسلیت میگوید. با احترام سری تکان داد و زیر لب تشکر کرد. قبل از آنکه بخواهد به راهش ادامه دهد، مرد دوباره به حرف آمد.
- ای کاش جای مناسب تری ملاقاتتون میکردم! فکر میکنم آخرین باری که همدیگه رو دیدم توی خونه باغ آقا جون بود! کاش میشد برگشت به اون روزا.
نمیدانست باید چه بگوید؟ همیشه از اینکه در منگنه قرار بگیرد میترسید. هیچ وقت دیگر تا اینجا پیش نیامده بود که کسی آنقدر او را جدی بگیرد که از خاطرات گذشته نیز صحبت بکند.
گلشن قدمی پساپس رفت... دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما وقتی یک بار دیگر مرد مقابلش را از نظر گذراند جملات از ذهنش پریدند و توانایی چرخاندن زبانش را از دست داد. همیشه از اینکه در چنین مواقعی چه نوع عکس العملی باید نشان بدهد باز میماند و تکلیفش خیلی با خودش روشن نبود. صدایش را در گلو صاف کرد و گفت:
- با اجازه تون!
و تقریبا به سرعت خود را در میان جمعیت انداخت و از آنجا دور شد. مرد جوان بر سر جایش ماند و به رفتنش نگاه کرد بعد دستهایش را در جیبهای شلوارش فرو برد و تکه سنگ جلوی پایش را بیحوصله با نوک کفشش به کناری پراند.
گلشن به عقب برگشت تا یک بار دیگر به آن مرد نگاهی بیاندازد؛ اما او دیگر آنجا نبود. قدم هایش را مرتب برداشت و به سمت ماشین رفت. وارد ون شد و روی نزدیک ترین صندلی نشست. دست زیر چانهاش زد و ذهنش بی اختیار به سمت آن مرد رفت! آخرین باری که با همچین شخص با جذبهای برخورد داشته بود کی بود؟؟ خب یک خاطرهی خیلی تلخ در گوشهی ذهنش خودنمایی میکرد اما این را هم به یاد داشت که هیچ وقت در نگاه اول خودش را دست و پا چلفتی حس نکرده بود! بعد به این فکر کرد که آخرین خواستگار را تقریبا دو سال پیش داشت آن هم پس از مدت ها... نه اینکه دختر بدی باشد! نه! همهاش به خاطر وجود مرتضی بود. همین آخرین خواستگارش به شدت او را میخواست اما تا فهمید مرتضی برادرش است پا پس کشید. گلشن این را به خوبی میدانست اما به روی مرتضی نمیآورد؛ تازه گاهی وقتها اعتقادش را به این مسئله از دست میداد و میگفت اگر کسی او را بخواهد مرتضی را در نظر نمیگیرد، مگر میخواهد با مرتضی زندگی کند؟!
بالاخره ماشین به حرکت درامد اما قبل از آنکه سرعت بگیرد نگاهش تصادفا به همان پسر افتاد که مشغول صحبت با دو زن و یک مرد بود. موهایش نسبتا بلند و ته ریش روشنی داشت. چشمانش قهوه ای و بینی اش استخوانی و طبیعی بود و گلشن متوجه شده بود که یک فرو رفتگی کوچک نیز در چانهاش دارد. چیزی نمانده بود که تصویر آن جمع از دیدش خارج شود؛ در یک لحظه چنان دست از زیر چانهاش برداشت و خود را به پنجره نزدیک کرد که دختر کناریاش هینی کشید و از خواب سبکش پرید. خودش هم نفهمید که این رفتار عجیبش چه معنی میدهد. احتمالا فقط یک کنجکاوی!
*
مرتضی مدام غر میزد و گلشن دیگر سرش درد گرفته بود. باز هم از مراسمی برگشته بود و با نق زدنهای مرتضی مواجه شده بود. همیشه همین ماجرا را داشت! هر زمان که با لباس های سیاه از بهشت زهرا بر میگشت، انگار که برادرش تازه یادش افتاده بود که شغلش چیست!
دست هایش را روی گوش هایش گذاشته بود بلکه صدای مرتضی را کمتر بشنود، هرچند که خیلی افاقه نمیکرد.
- د آخه من نمیفهمم بری واسه مردهی مردم هم اشک بریزی میشه شغل و زندگی؟؟ بشین خونه قورمه سبزیت رو بپز!
گلشن دیگر تحمل نداشت به یکباره برخاست و فریاد کشید:
- بسه دیگه روانیم کردی! تو دردت چیه عوضی؟ میگی چکار کنم؟ بشینم خونه که تو پول مواد بذاری کف دستم یا برم تنمو بفروشم که تو دست ور داری؟؟
سیلی محکم مرتضی بر روی گونهاش فرود امد. آنقدر ناگهانی بود که نفس را در سینهی گلشن حبس کرد. سهیل از اتاقش بیرون دوید و این بار انگار که نوبت او بود تا صدایش را هرچند کم بالا ببرد.
- شما ها چتونه؟؟ آبرو نذاشتید واسه ما به مولا! صداتون تو در و همسایه پخشه.
مرتضی از کنار گلشنی که هنوز هم توی بهت سیلی فرو رفته بود، به کناری رفت و به تندی دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- این در و همسایه هر کدومشون به طریقی بی آبرو ان!
سهیل با تاسف سر تکان داد و زیر لب گفت: خاک بر سرت!
گلشن انگار که بالاخره از بهت بیرون امده بود، دستی به سمت مرتضی کشید و خطاب به سهیل گفت:
- این مشکلش اشک ریختن من واسه دیگرونه!
و بعد رو به مرتضی ادامه داد:
- کله خراب من واسه بدبختیهای خودم گریه میکنم! واس خاطر بی لیاقتی تو! به خاطر درموندگی خودم. واس خاطر آیندهی امین! احمقِ بی شعور....
این ها را گفت و به داخل اتاق مشترکش با ستاره رفت. ستاره کاملا سرگرم پاک کردن سبزیهایش بود، داد و بیدادهای این دو کاملا برایش عادی شده بود و دیگر حتی پا درمیانی هم نمیکرد چون میدانست این دعوای همیشگی زود هم جمع میشود.
گلشن کنارش نشست و دستی به صورتش کشید که جای سیلی کز کز میکرد. ستاره نگاهی به او انداخت که دستش را بر روی گونهی سرخش گذاشته بود.
- ببینمت! نکنه تو رو زده؟
پوزخند تلخی زد و گفت:
- ولش کن بابا.
و بعد جلو آمد و دستهای سبزی برداشت. ستاره گردنش را با دستهای نیمه گلی اش خاراند، تلاش کرد چیزی بگوید اما انگار توانایی چرخاندن زبانش را نداشت.
با تکان های سریعی از جایش پرید! ستاره مانند اجل معلقی بالای سرش ایستاده بود و بر روی صورتش میزد و تند تند میگفت:
- گلی بیچاره شدیم! پاشو... پاشو!
گلشن که خواب کاملا از سرش پریده بود با حیرت و نگرانی پرسید:
- چی شده؟؟
ستاره سر در گم بود... شاید هم عصبی و هراسان...
- مامورا اومدن تو کوچه دارن تک به تک خونهها رو میگردن نمیدونم کی گزارش این کوچه رو داده!
مانند برق گرفتهها از جایش پرید و خودش را داخل حیاط انداخت. یک دور، دور خودش چرخید و سپس به درون اتاق پسرها دوید. نمیدانست باید چه کند و از کجا شروع کند... اول دشک و بالشت مرتضی را بشکافد یا جرز دیوارها را چک کند؟ به طرف فرشهای کهنه و نازک کف اتاق شتافت و آن را به کناری انداخت و وقتی هیچ چیز دستگیرش نشد زبان به نفرین باز کرد...
- خدا از رو زمین ورت داره مرتضی!
ستاره حسابی ترسیده بود و اشک می ریخت. به لباس گلشن چنگ زد و گفت:
- میخوای چیکار کنی؟؟ نکنه میخوای بریزیشون دور؟ اگه بیاد و بفهمه معلوم نیس چه بلایی سرت بیاره!
Mim.
0وااااا🤯اتفاقا به این خوبی من خیلی خوشحال شدم براش حسادت به یه شخصیت رمان آخه......😐
۴ هفته پیشصحرا
0نه حسادت نکردم حرصم گرفت انقدر با این فرهاد بدبخت بدرفتاری کرد
۴ هفته پیشندا
0رمان جذاب و قشنگ با یه قلم پخته
۴ هفته پیشزهرا
0سلام عرض میکنم خدمت نویسندهٔ محترم واقعا لذت بردم ،رمان بسیار جذاب و دلنشین بود و البته به نظرم خیلی تر و تمیز و منظم بودن متن و طرز نوشتارتون متشکرم بابت این رمان زیبا و دوست داشتنی انشاالله که موفق باشید .
۳ ماه پیشانسیه
1سلام به همگی به نویسنده عزیز خسته نباشید میگم رمان متوسط و رو به خوب بود ولی کاش ویژگی های خوب گلشن رو بیشتر میکرد در اینصورت ماندن فرهاد پای عشقش(گلشن) و تحمل برادر زن معتادش رو باورپذیرتر می کرد چون هر لحظه انتظار می رفت که فرهاد بره و پشت سرشم نگاه نکنه. فرهاد همه چیز تمام بود و گلشن داغون ب
۳ ماه پیشدخترِ بلوچ
0ولی واقعا رمان دوست داشتنی بود همه چیز بخصوص کل کلای فرهاد و مرتضی فریال و فرهاد و همگی اصن و قسمت های عاشقونش هم خیلی خوب بود:))
۳ ماه پیششری
0ریحانه با بی شرفی،دارایی خانواده گلشن رو از چنگشون در میاره(بعد به جای اینکه این موضوع خجالت آور و باعث ننگ باشه)،در پایان داستان،ازدواج موقت هدف نفرت پراکنی قرار میگیره؟؟!!!!🤔🤔 عجیبین واقعا😐😐
۳ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ریحانه خونه رو با کلاه برداری اما یه طورایی قانونی برداشته بود و اینکه بله حق با شماست ازدواج موقت ننگ و نفرت نداره!!!!! عجیبیم واقعا
۳ ماه پیشترانه
0رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده
۴ ماه پیشهمتا
1لذت بردم🥹مکالمه های فرهاد و مرتضی خیلی بامزه بود..رابطه ی پدر و پسری عطا و فرهاد رو دوست داشتم..دلم برای پیمان سوخت و از ترمه بیزار بودم..فریال دوست داشتنی بود و سحر عجیب و فرهاد بامزه و گوگولی..در کل رمان قشنگی بود..موفق باشی نویسنده ی عزیز..
۵ ماه پیشپاییز
1رمان خوبی بود ممنون از نویسنده عزیز ♥ طنز بود، عاشقانه، غمگین، حمایت برادر همه چی خوب بود اما کاش آخرش تکلیف هتل وستاره و ترمه هم مشخص میشد
۵ ماه پیشپناه
1رمان مونالیزا رو بخون این چیزایی که گفتی مشخص شدن اونجا. مونالیزا ادامه همینه ولی درمورد فریال و معین
۵ ماه پیشپسته خندون
4با تشکر و قدردانی از نویسنده محترم ،منتشر کردن داستان های رسا و واضح با نکته های دقیق ک مخاطب بتونه راحت تصور کنه بسیار کار سختیه که شما از عهدش بر اومدید و ب زیباترین شکل داستان نوشتید ،من کتاب های شمارو خوندم و ب قلم زیباتون آفرین میگم.خداقوت
۵ ماه پیشMahak
1عالی بود مخصوصا شخصیت عطا و فرهاد تشکر از نویسنده
۵ ماه پیشمعصومه
1رمان بسیار عالی همه چی به اندازه داستان پردازی عالی ،عاشقانه بودن حتی طنز بین روابط، برادری که با وجود اعتیاد پشتیبان خواهرش عالی عالی موفق باشید
۵ ماه پیشژُوان
1محشره محشررررر ! به شدت مجذوبش شدم ، دقیقا مثل رمان های دیگتون زیبا و دوست داشتنی بود :)))
۵ ماه پیشسمیرا
0قشنگ بود از شخصیت مرتضی خوشم اومد خیلی تر و تمیزو مرتب
۶ ماه پیشنجمه
0قشنگ بود خوشم اومد واقعااا
۶ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم باقی رمان های من رو هم بخونی و دوست داشته باشی💚
۶ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده Azadeh_roman -
آیدی تلگرامی نویسنده writers_online -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
نپنتی ژانر : #عاشقانه #مافیایی
-
ماه و سایه ژانر : #عاشقانه #خانوادگی
-
خاطرات دزدان دریایی ژانر : #تاریخی #ماجراجویی
-
مونالیزا (نسخه آفلاین) ژانر : #عاشقانه #درام
-
دومینو (نسخه کامل) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #مافیایی
-
مهمیزهای سیاه ژانر : #عاشقانه #اکشن #مافیایی
-
در رویای دژاوو (آفلاین) ژانر : #عاشقانه
-
طبقه ی زیرین(به همراه جلد دوم) ژانر : #فانتزی
-
مونالیزا ژانر : #عاشقانه #درام
-
در رویای دژاوو ژانر : #عاشقانه
-
طبقه زیرین ژانر : #فانتزی
-
بی تردید ژانر : #عاشقانه
-
دومینو ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #مافیایی
صحرا
1ایشالا بمیری گلشن هرچی بدبختی سرت بیاد حقته باید تو خونه میموندی پیش برادر مفنگیت.