پارت سی و چهارم :

مهرتا بند کوله را به شانه گرفت. با اندام ریزنقشش در تیپ دانشگاه به دختران دبیرستانی بیشتر شباهت داشت تا دانشجو. غیاب حاصل از بیماری سحر، از لذت خریدش کم کرده بود. با فراغ خیال یک به یک ویترین‌ها را از نظر گذراند. پشت ویترین لوازم آرایش به تماشای لاک‌های رنگارنگ و جلوه‌گر ایستاد. خرید چند لاک جدید ضرری نداشت، بخصوص که ناخن‌های مرتب و لاکخورده‌اش به دل کاوه خوش می‌نشست و هربار در انتخاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nilda

    0

    عالی بود 👌👌👌

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • ر

    0

    مثه همیشه عالی

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۲ سال پیش
  • لی‌لی

    1

    قربون غیرت کاوه برم😍😍 خوشم اومد که شش دونگ حواسش به همسرشه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😍❤❤

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    خوشم اومد از برخورد مهرتا. آرمان حقش بود.

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👏👏👏👏

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    ای جانم به راستین. روشنا چقدر بامزه ست. مگه حسنیه😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بلاست این دختر🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • همتا

    2

    ای خدا. دلم واسه ارمغان طفلی سوخت. خیلی گناه داره. اما آرمان حقش بود. کاش مهرتا یه سیلی بهش می زد

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤

    ۲ سال پیش
  • مونس

    2

    مشخصه خانواده ی راستین از اون خانواده های دوست داشتنی ان

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    درسته❤

    ۲ سال پیش
  • مونس

    3

    برخورد مهرتا واقعا درست بود. از اینکه کاوه دورادور بدون دخالت هواشو داشت هم خیلی خوشم اومد.

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کاوه عشقه

    ۲ سال پیش
  • Zoha

    1

    هعییییییی خدا یه شوهر مثل کاوه به هممون بده آمینننننن...

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    0

    سلام نویسنده جان ممنون از پارت قشنگتون عالی بود حال کردم وقتی مهرتا اونجوری جواب آرمانو داد عالی بود چقدر شخصیت کاوه خوبه نمونه بارز یه مرد نمونه چقدر دلم برای ارمغان میسوزه نویسنده جان یه کاری کن این ارمغان اینقدر احساس تنهایی نکنه راه راستین خیلی سخته امیدوارم موفق بشه روشنا خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • آسمان

    0

    عالی بود 👌

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم❤

    ۲ سال پیش
  • A-a

    1

    آخه دلم برای ارمغان سوخت 😟 ممنون زیبا بود خسته نباشید👏👏👏🌸

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    1

    قشنگ صخره جلو پا راستینه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    آره

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    0

    عاشق قلمتم همه چیزو قشنگ توصیف میکنی

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️