ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه :
همینطور که توی آغوش کیوان نفس میکشیدم، انگار دنیا برای چند ثانیه ساکت شده بود.
نه صدای ترس... نه فریاد کاوه... نه حتی فکرِ فردا...
فقط گرمای بغل کیوان و دستهای حلقه شدش دور کمرم بود و صدای قلبی که عجیب محکم و مطمئن میزد.
انگار میگفت: هنوز امنه جام...
نفسم آهستهتر شده بود..
شونههام کمکم از اون لرزش لعنتی افتاده بود.
کیوان آروم دستش
لطفا صبر کنید...
