ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و نهم :
پارتهای ماه محال:
#پارت_۱۷۸
صدای کوبیده شدن در دوباره توی عمارت پیچید.
محکمتر و وحشیتر.
تنم لرزید و ناخودآگاه دو دستم را روی گوشهایم گذاشتم.
_بخدا خودش بود مامان... کاوه بود...
صدایم میلرزید. نفسهایم بریدهبریده بیرون میآمد.
مهرانه بازوهایم را گرفت و هراسان نگاهم کرد.
_آروم باش دختر... آروم باش...
اما مگر میشد آرام شد؟
لطفا صبر کنید...
