پارت صد و سوم :

خیره به در بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم
- فرشته!
سریع برگشتم سمت صدا
دیوید با رنگ پریده و چشمای گشاد شده دوتا دستشو برد بالا
- نزن، منم.
چشمم رفت سمت اسلحه توی دستم که به سمتش گرفته بودم. سریع اسلحه رو پشت قایم کردم
رنگم پریده بود. زبونم توی دهنم به سختی
- در... در میزنن.
هول شده به اون دستم که پشتم قایمش کرده بودم نگاه کرد
- ارسلانه کی میتونه جز اون باشه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    نمیییی خواممممم چرا سرطان داره🥺🥺عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    وای آخی ناراحت شدم طفلی عالی بود خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    یعنی چیییییی الان چی میشه

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    نگفت چی به چیه برگشته میگه من سرطان دارم🥲🥲🥲بیچاره ارسلان چقد خوشحال شد🥺🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • سمیرا

    0

    اوخی طفلکی فرشته... :(

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️