دوست داشتی؟
رمان جدال نهایی(جلد پایانی رمان لیانا) اثر زهرا باقری

رمان جدال نهایی(جلد پایانی لیانا)

  • زبان فارسی
  • 64K 👁
  • 89 ❤️
  • 73 💬

خلاصه رمان فانتزی جدال نهایی(جلد پایانی لیانا)

روبی پس از جمع کردن ارتشی بزرگ و متحد، به جنگ تنها دشمن خونی اش، نارسیسا رفته و نبردی را آغاز می کند که پایان دهنده ی نفرین هِدِس و آزادی مردم آدونیس است. او به قصد انتقام مرگ گذشتگان و عزیزانش به پا می خیزد تا یک بار برای همیشه سایه ی سیاه تاریکی را از سرزمینش برداشته و ...

قسمتی از متن رمان جدال نهایی(جلد پایانی لیانا)

روبی بار دیگر نفسش را با صدا در سینه حبس کرد و این بار رافائل حضور او را احساس کرد و به سمتش چرخید. به محض برگشتن او تصویر درون آینه ناپدید شد.
رافائل که انگار مسافت طولانی را دویده بود، نفس نفس زنان گفت:
-اون... من... وقتی اومدم توی آینه بود، قبل از اینکه من بیام این تصویر توی آینه بود... معذرت می خوام ولی... من همین الان باید به چادرم برگردم.
رافائل با چنان سرعتی از چادر خارج شد که روبی حتی فرصت نکرد دلیل آمدنش به آنجا را بپرسد. گرچه آنقدر از دیدن آن هیولای درون آینه جا خورده بود که حتی فراموش کرد حضور خود را به او یادآوری کند.
یک بار دیگر با دقت به شیشه ی درخشان و صیقلی آینه نگاه کرد، اما اثری از آن موجود هراس انگیز نبود.
روبی خود را بر روی تخت خواب بزرگ و راحتشان رها کرده و به فکر فرو رفت، خوب می فهمید که در آن چند وقت رفتار رافائل به طور عذاب آوری تند و خشن شده است و همین بود که نگرانش می کرد. همین که رفتارش از موقعی که به همراه مایکل از کالینوس رفته بودند، با الان زمین تا آسمان فرق کرده بود.
از این تغییر ناگهانی هیچ سردرنمی آورد، اما میان آن همه مصیبت همیشه بی اهمیت ترین مسئله برایش همین بود. حالا می فهمید که کاملا اشتباه کرده است، حالا که آینه ی حقیقت احساس درونی رافائل را به نمایش گذاشته بود می فهمید که باید از این موضوع سردرمی آورد، وگرنه ممکن بود عواقب بدی را به همراه داشته باشد. برای روبی بسیار عجیب بود که رافائل را در دسته ی انسان های بد و خبیث قرار دهد، زیرا ماه ها پیش، او بود که به آن ها کمک کرده و آن ها را در شهر کوچک و دنج خود پناه داده بود. گرچه روبی این را نیز فراموش نکرده بود که او با حیله و نیرنگ آن ها را برای پس گرفتن گنجینه اش فرستاده بود.
شاید کمی اغراق آمیز به نظر می رسید اما... انگار که حتی از مدت ها قبل نیز آمادگی رفتن به سوی پلیدی و زشتی را داشت.
روبی با ناراحتی سرش را تکان داد، هیچ دلش نمی خواست که رافائل را از دست بدهند، با آنکه پیرمردی عبوس و تند خود بود اما گاهی وقت ها نیز نشانه ای از مهر و محبت را در چهره اش دیده بود. اگر این موضوع حقیقت داشت و در درون رافائل کشمکشی میان نور و تاریکی بود ، او باید به کمک جاناتان و کاترین نور و روشنایی را به قلب رافائل باز می گرداند.
با این فکر به سرعت از جا پرید و بی توجه به باقی نگرانی هایش به سمت چادر عظیم جاناتان به راه افتاد.
به محض وارد شدن، متوجه شد که آن ها نیز انتظارش را می کشیدند، زیرا جاناتان لبخندی زده و گفت:
-چه خوب شد اومدی روبی، ما هم همین الان داشتیم راجع به تو حرف می زدیم.
روبی نگاه سریعی به کاترین انداخت و او فورا پرسید:
-چی شده؟
روبی از پرسش او خوشحال شد و بی آنکه لحظه ای درنگ کند، همه چیز را برای آن ها تعریف کرد و در آخر هر دوی آن ها در حالی که به فکر فرو رفته بودند، سری تکان دادند. آنگاه جاناتان گفت:
-فکر نمیکنم موضوع چندان مهمی باشه.
چشم های روبی از شدت تعجب گشاد شد و جاناتان فورا ادامه داد:
-ببین روبی، من می دونم که تصور تو از اون آینه دقیقا چیه، ولی شاید لازم باشه این رو بدونی که اون آینه همیشه هم حقیقت رو نمی گه.
روبی با شنیدن این حرف اخمی کرده و خواست حرفی بزند، اما کاترین که تا آن زمان در حال فکر کردن بود با لحن قانع کننده ای شروع به صحبت کرد:
-گوش کن روبی، من می دونم که الان چه حسی داری، ممکنه فکر کنی تا الان تمام فکر و خیال هات درباره ی اون آینه اشتباه بوده ولی...
بزار این طوری واست بگم که ما آدم ها همیشه یک تصور کلی از همه ی چیزهایی که در زندگیمون وجود داره داریم و... و گاهی وقت ها ممکنه اشتباه کنیم.
روبی با بی قراری گفت:
-یعنی شما میگین که ممکنه اون آینه گاهی وقت ها دچار اشتباه بشه؟
کاترین گفت:
-به هیچ وجه!
و جاناتان اضافه کرد:
-ما فقط میگیم که اون آینه تصویر انسان رو درست در لحظه ای نشون میده که در مقابلش وایسته.
جاناتان با لبخند و نگاه عمیقی به روبی خیره ماند . روبی نیز در حالی که نگرانی و اضطرابش به طور ناگهانی فروکش کرده بود، با لحن شگفت زده ای گفت:
-یعنی، ممکنه که رافائل فقط در اون لحظه کمی...
-عصبانی و یا خشمگین بوده باشه.
جاناتان جمله ی او را کامل کرده و نگاه محبت آمیزی به او انداخت.
روبی بی اراده نفس راحتی کشید و فکر کرد که سطحی بودن بیش از اندازه ی افکار آینه ی حقیقت، بهترین خبری بوده که در آن چند روز اخیر شنیده است.
-روبی؟
روبی که اکنون حالش خیلی بهتر از قبل شده بود، لبخندی زد و گفت:
-بله؟
-بالاخره تونستی کسی رو پیدا کنی؟
روبی با شنیدن این حرف وا رفته و نگاهش را به جایی غیر از صورت جدی کاترین دوخت. فکر به رافائل و تصویر درون آینه چنان حواس او را پرت کرده بود که به کلی فراموش کرد فرصتش به پایان رسیده و هنوز کسی را به عنوان جایگزین خود پیدا نکرده است.
روبی درحالی که هنوز از نگاه کردن به چشم های پرنفوذ کاترین خودداری می کرد، شروع به بازی کردن با بندهای انگشتش کرده و جویده جویده گفت:
-خب... نمی دونم... من... خیلی فکر کردم، ولی...
کاترین ابروهایش را بالا برده و روبی با درماندگی گفت:
-خیلی خب، من نتونستم کسی رو پیدا کنم... یعنی، بعضی ها برای این کار داوطلب شدن ولی... مطمئن نبودم که از پسش بربیان.
جاناتان با خوشحالی گفت:
-می تونم حدس بزنم چه کسی داوطلب شده.
روبی لبخند کم رنگی به جاناتان زد، ولی کاترین با چهره ی جدی و مصممی گفت:
-پس قبول کردی که فرماندهی ارتش رو به عهده بگیری.
روبی به ناچار سرش را تکان داد و کاترین با دقت به او نگاه کرد، سپس با لحن ملایم تری گفت:
-می دونم این کار در نظرت چه قدر سخت و دشواره، می دونم که تا همین الان هم خیلی رنج و ناراحتی کشیدی ولی...
کاترین از جا برخاست و روی صندلی کنار روبی نشست، سپس دست هایش را در دست خود گرفت و فشرد و ادامه داد:
-برای رسیدن به اهداف بزرگ، باید قدم های بزرگ برداشت. و از دست دادن، یکی از اتفاق هایی هست که در راه های سخت می افته. اما فراموش نکن روبی، ما ممکنه برای رسیدن به آزادی خیلی از چیزها رو از دست بدیم، ولی مطمئن باش که در انتها چیزی بیشتر از اون ها رو به دست میاریم.
روبی که با دقت به حرف های کاترین گوش می داد، لبخند عمیقی به صورت پر چین و چروکش زده و ناگهان به یاد جمله ای افتاد که پوسایدون درست قبل از ترک کردنش به او گفته بود:
- بستگی به خودت داره روبی، تو می تونی با عملکردت بهم ثابت کنی که لیاقت یک پاداش بزرگ رو داری یا نه.
روبی زیر لب تکرار کرد:
-پاداش بزرگ...
آن گاه در دل به خود گفت:
-شاید باید این مسئولیت و به عهده بگیرم، شاید این سختی لازم باشه... شاید اینطوری می تونم به اون پاداش بزرگ برسم.
روبی سرش را بلند کرده و نگاهی به چشم های درخشان کاترین و چهره ی کنجکاو و مشتاق جاناتان انداخت، سپس سرش را با اطمینان تکان داد و با صدای ضعیفی گفت:
-باشه. قبول می کنم، اما... باید قول بدین که کمکم می کنین.
روبی با دلواپسی به آن ها نگاه کرده ‌و کاترین فورا چشم هایش را با اطمینان باز و بسته کرد، جاناتان نیز با خوشحالی از جا پریده و در حالی که کف دست هایش را به هم می مالید، گفت:
-پس پیش به سوی موفقیت ها و پیروزی های آینده، آخ! مطمئنم که اون ها هم سخت انتظار ما رو می کشن.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان جدال نهایی(جلد پایانی لیانا)
  • ام محسن

    0

    خیلی مجموعه ی رمان لیانا رو دوست داشتم.حتی با قسمت هاییش گریه کردم(مرگ چارلی)وبا خیلی قسمت هاش هم خندیدم.قلمتون ماندگار.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از لطفتون 🥹🙏 خوشحالم دوسش داشتین ✨

    ۱ ماه پیش
  • دختر ماه

    0

    خیلی رمان قشنگییی بودددد

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم 🌸🦋

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    خیلی لذت بردم از داستان و قلمی که داشتی موفق باشی عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • حسین زاده

    2

    بسیار بسیار لذت بردم احسنت به قلمت واقعا قشنگ بود جوری که من خودمو اونجا تصور می کردم فقط نمی دونم چرا دلم نمی خواست مایکل برگرده و با سباستین ازدواج میکرد به غیر این همه جاش خوب بود امیدوارم همیشه موفق باشی عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • زِید جومونگ

    2

    من تا ابد عاشق این کاپلم لیانا و جان لعنتی افسرده شدم بعد جلد اول کل جلد هارو که میخوندم منتظر بودم که زنده شن برگردن😂💔ولی در کل بهترین رمان تخیلی بود که خوندم🤌🏻💕

    ۴ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من کلا وقتی شروع کرده بودم لیانا رو تو ذهنم مرده فرض می‌کردم چون میخواستم موضوع در مورد انتقام باشه🫠🤍

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    1

    واقعا قشنگ بود و اینکه بنظرم دفعه بعد به چاپ رسون رمان تو البته هر جور مایلی. جلد چهارم توضیحاتی که در فصل های قبل تر گفته بودی دوباره نوشته بودی برای همین یکم کسل کننده بود. دمتگرم کمتر کسی میتونه اینجوری رمان ادامه بده و کمتر تکراری باشه همه جلدا به نوبه خودش جذاب باشه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    پروسه چاپ با صبر کم من جور درنمیاد 🥲 ترجیح میدم آنلاین باشن رمان هام♥️♥️ خیلی خیلی ممنونم از لطفت 🥹😍🙏

    ۴ ماه پیش
  • فادیا

    0

    حرف نداشت رمان ای هم هست ازتو توی همین اپلیکشن که بخونم؟؟؟؟!

    ۴ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم 🩷 بله سه جلد سایه ی من، کوه آمین، دو جلد زمزمه در شب

    ۴ ماه پیش
  • من خیلی دوست دارم

    0

    من واقعا دوست دارم تبریک ب ذهن خلاق نویسنده واقعا قشنگ وهیجانی

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از لطفت عزیزم 🥹🩵

    ۵ ماه پیش
  • Maryam

    0

    خیلی قشنگ بود 4 فصلشو خوندم عااالی😍

    ۶ ماه پیش
  • Aura

    0

    واقعا رمان قشنگی بود و ممنونم از نویسنده فقط جلد ۲ و ۳ خیلی طولانی بود کوتاه تر میشد بهتر بود و کاشکی اصن از اول سباستین رو عاشقش نمیکردی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    این رمان و یادمه چون جزئیات و ماجرا زیاد داشت هرکاری میکردم باز نمیشد سریع جمع و جورش کرد. وای🤣 ببخشید اون موقع زیادی جوون و جوگیر بودم وگرنه واقعاً هم نیازی نبود سباستین عاشق روبی بشه😁😁❤️ به جبرانش بیا سایه ی من و شروع کن اون و خیلی مختصر شروع و تمومش کردم😆🩷

    ۶ ماه پیش
  • ayrim

    2

    غیرقابل پیشبینی ترین رمانی که خوندم خیلی قشنگ بود توجه به ریز به ریز جزئیات خاص ترش کرده بود جاهایی که می دونستی واقعی نیستن ولی تصویر جلو چشمت جون می گرفت نشونه ی تبحر نویسندس عالی بود🤌🏻👏🏻

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفت 🥹🩵

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خییبیلی ممنونم 🥹🩵🩷

    ۶ ماه پیش
  • نازگل

    0

    ممنون از نویسنده من خیلی رمان تخیلی دوست دارم عالی بود بازم بنویسید

    ۸ ماه پیش
  • امید

    1

    با اینکه چند بار این رمان رو خوندم به جرعت میشه گقت یکی از بهترین رمان های هست که خوندم عالی خسته نباشی امیدوارم بازم شاهد رمان زیبا از شما باشیم نویسنده عزیز

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفتون 🥰 درحال حاضر رمان های ترسناک سایه ی من و کوه آمین و زمزمه در شب هم نوشته شده امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین🙏❤️

    ۹ ماه پیش
  • کیانا

    1

    من بعد مدتها رمان تخیلی خوندم و این خیلیی رمان قشنگی بود و تنها رمان تخیلی ای بود که بعد هری پاتر قبولش کردم و خیلی دوست دارم فیلم بشه این رمان در کل خیلیییی رمان خوبی بود و بدون هیج نقصی عالیییییی

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از لطفت عزیزم 🥰🌹

    ۲ سال پیش
  • جوجو

    0

    الهی ماه و فلک دورت بگردن اینو ویرایش کن یا ادامهههه بده سباستینن بچم گناه دارههههههههه

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂 باورکن راه نداره

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!