دوست داشتی؟
رمان خیس مثل باران اثر ریحانه محمود

رمان خیس مثل باران

  • زبان فارسی
  • 124K 👁
  • 341 ❤️
  • 418 💬

خلاصه رمان عاشقانه خیس مثل باران

خیس مثل باران داستان زندگی گیسو دختر دبیرستانی که با برادر و خواهرش زندگی میکنه و تمام زندگیش درس خوندنشه... گیسو دختر هفده ساله‌ی داستان یه روز در یکی از اردوهای مدرسه‌شون با نازنین آشنا میشه و مسیر زندگیش عوض میشه.... آراد پسر بیست و هفت ساله‌ی مغرور و خوشتیپ و فوق العاده ثروتمندیه که به هیچ دختری تو زندگیش اهمیت نمیده... آراد یه برادری داره به اسمه عرفان که زیباییش زبون‌زد خاص و عامه؛ اما این برادر خوش چهره تفاوت‌های زیادی با آراد مغروره ما داره.... آراد تو یه پارتی با گیسوی زیبای ما آشنا میشه و مسیر زندگیش تغییر میکنه.... آیا گیسو همیشه همون دختر ساده ومهربون میمونه؟ آیا آراد انقدر عاشق هست که از اشتباهات عروسک قصه‌هاش بگذره؟ آیا عرفان اونقدر مرد هست که... (پایان خوش)

قسمتی از متن رمان خیس مثل باران

وقتی صدامو شنید یه وره لبش کج شدو به من نگاه کرد، دستو پام میلرزید نمیدونستم چی باید بگم، اصلا منه خر به چه بهانه ای اومدم پیشش، وقتی سکوت منو دیدن اون دختره چندش گفت:
_ عزیزم این که لال شد بیا بریم
و دستشو کشید برد به سمته بار، داشتم روانی میشدم باید یه کاری میکردم پس دوییدم دنبالشو گفتم:
_آقا یه لحظه..
دوباره با همون ژست قبل نگام کرد،
_ میشه من با شما خصوصی حرف بزنم؟
این دفعه چشماشو گرد کرد که واقعا دور از گنجایشم بود با ژست خاصی گفت:
_چرا که نه!دنبال من بیا
منم عین یه بره ی مطیع راه افتادم دنبالش و به قیافه در حال انفجار دخترم توجهی نکردم، وارد یه اتاق شدیم در و بستو رو به من گفت:
_خب کوچولو میشنوم
با صدایی لرزون گفتم:
_ چیزه.... اومممم.... اول میخواستم یه سوال بپرسم؟
_خب؟
_ شما ازدواج کردی؟
با یه لبخند که ضربان قلبمو بیشتر میکرد گفت:
_ نه چطور؟
نفسی از سره راحتی کشیدم و گفتم:
_ اسمتونم میشه بدونم و اینکه چند سالتونه؟
_ عرفان و 21 ساله
_نازنین 17 ساله ، اصلا بهتون نمیخوره 21 باشید؟
_ کم تر میخوره؟
_ نه نه خیلیم بیشتر
_ به توام نمیخوره انقد فنچ باشی و به دنبالش خندید که چاله بزرگی روی گونه هاش افتاد، خدای من هنگام آفرینشش یه کم پارتی بازی نکردی؟؟
منم بهش یه لبخند پر محبت زدم
_ خب خانوم کوچولو بقیش؟
_ راستشو بخوای من ازت خوشم اومد...ه...
با صدای بلند خندید و گفت:
_ نه به اون همه مقدمه چینیت نه به الان!
سرمو انداختم پایین خاک بر سرت نازنین احمق الان پسره چه فکرا که راجبت نمیکنه...
دستشو گذاشت زیره چونم و سرمو اورد بالا زمینو نگاه کردم با صدای مهربون گفت:
_منو نگا کن
نگاش کردم و تو اون چشمای زمردی غرق شدم بعد از چند دیقه حس کردم داره بهم نزدیک میشه فاصلمون کم تر و کم تر شد تا رسید به یه بند انگشت و عرفان زمزمه وار گفت:
_ منم از تو خوشم اومده کوچولوی ملوس
و دیگ اجازه صحبت بهم نداد و من داغی بوسش رو روی لبام حس کردم،کله وجودم داغ شده بود دست عرفان رو کمرم کشیده میشد و من بیشتر تو آغوشش گم میشدم دستش سر خورد سمته دکمه های لباسم و من احساس کردم دیگ داره بیش از حد پیش میره دستمو گذاشتم رو قفسه سینش و هولش دادم عقب، ولی دریغ از یه تکون کوچولو...سرمو عقب کشیدمو گفتم
_ ولم کن داری اذیتم میکنی
با چشمای خمارش خیره شد تو چشمام و گفت:
_فقط یه خورده دیگ
سریع عقب گرد کردم و گفتم: نه نه خواهش میکنم
یه دفعه عصبانی شدو گفت:
_ پس تو به چه درد میخوری؟
_ من....من میخوام همدیگرو دوس داشته باشیم یه عشق پاک
بلند خندید و گفت:
_ برو بابا عشق کیلو چنده، من دوس داشتن حالیم نیس گورتو گم کن
_ عرفان من تا حالا با هیچ پسری نبودم تا همینجاشم که بهت اجازه دادم واسه عشق زیادم بوده
_ برو بابا همه میگن عاشقتم، ولی من فقط اونیو میخوام که نیازمو برطرف کنه
_یعنی...یعنی اگه....نشه ولم میکنی؟؟؟؟
دوباره خندید و گفت:
_ مگه گرفته بودمت که ولت کنم هری بابا
بغض گلومو چنگ زد اشک تو چشمام جمع شدو گفتم:
_خیلی نامردی..من رفتم
پشتشو کرد بهم و گفت:
_ به سلامت
دیگه موندنو جایز ندونستم عقب گرد کردم و با سرعت رفتم بالاو تند تند لباسامو تنم کردم و از اون عمارت لعنتی خارج شدم،سواره ماشین که شدم بغضم ترکید و سرمو گذاشتم رو فرمونو از ته دل ناله کردم:
_ خدایا اون چشمارو چجوری فراموش کنم!!!
گیسو به چشمای اشکی نازنین نگاه کردو با ناراحتی که تو چهرش مشخص بود گفت:
_عزیزم چند وقته از این موضوع میگذره؟
_3 ماهی میشه اواسط شهریور بود
_ ببینم حالا واقعا دوسش داری؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان خیس مثل باران
  • مرمر

    0

    شاید رمان زیبای باشه ولی همون سه خط اول خستم کرد این گفت اون گفت مگه فیلمنامه مینوشتی

    ۳ هفته پیش
  • Parva

    2

    مسخره ترین رمانی بود که توی چندسال زندگیم خونده بودم یعنی افتضاح. قلم سطحی و بچگانه.نمیدونم چرا فکر میکنن اینکه مرد دست روی زن بلند کنه یا محدود کنه زن رو نشونه ی غیرته. این بی احترامی ها و کتک ها نشونه ی روانی بودن و سادیسم داشتنه نه غیرت . بس کنید این عادی سازی رو .

    ۴ هفته پیش
  • سارینا

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۱ ماه پیش
  • الین

    0

    خوب بود، ممنون از نویسنده

    ۱ ماه پیش
  • samina

    0

    نمی گم رمان بدیه فقط یکم نامرتبه پارت هاش و کمی غیر واقعی ولی باز هم از نویسنده تشکر میکنم

    ۲ ماه پیش
  • لیلی

    4

    خیلی مسخره بود خیلییییی

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    1

    موافقم رمان سقوط با دستهای ما رو بخون بشوره ببره این سمو

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    3

    بی مزه تر از این رمان نخوندم ۵ فصل خوندم اینقدر آبکی بود که نگم براتون🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • ای ول به نویسنده واق

    0

    واقعا رمان عالی و عاشقانه بود من از خوندنش حال کردم آفرین

    ۲ ماه پیش
  • خیلی چرت بود

    2

    خیلی چرت بود

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    3

    چرت پرت بود والا به درد بچه ها میخوره کسی که رمان زیاد میخونه میفهمه زیاد خوب نیست من خودم شخصا رمان عروس خون بس و عشق واحساس من و دختری که من باشم رو پیشنهاد میدم

    ۳ ماه پیش
  • دلوین

    0

    خیلی خوب بود دعا میکنم همیشه زندگی ها بدپاکی عشق باشه ولی همیشه عشق پیروز نیست

    ۳ ماه پیش
  • شیرین

    0

    عالی بود خیلی خوشم اومد عالی بود عالی ♥️✨️

    ۳ ماه پیش
  • Eli

    0

    رمان زیبایی بودممنون ازنویسنده عزیزخسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    4

    بسیار بچگانه سطحی

    ۳ ماه پیش
  • Tina

    8

    چرا همه چشاشون سبزی آبی بود🤣

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!