لیست کلیه پارتهای رمان خود دیگرم : پارت های 41 تا 54
تعداد کل پارت های منتشر شده : 54
-
رمان خود دیگرم - پارت 41
سر راه نگاهم جلب یک مغازه کیف و کفش شد. مادرم عاشق کیف بود. برایش یک ست کیف پول و کیف دوشی خریدم. اگر میتوانستم تمام شهر را برای مادرم میخریدم. به محض دیدن مادرم خودم را در آغوشش انداختم و این حرکت برای مادرم کمی تعجب آور بود. کاش میتوانستم بگویم چقدر نبودنش سخت بوده و حالا حتی حاضر نیستم یک ثانی...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 42
وقتی از خانه مادرم بیرون زدم تصمیم گرفتم سری به خانهام با علی بزنم. نمیدانستم علی آنجا زندگی میکند یا نه؟ ولی نیرویی من را به آن سمت میکشید. توی مسیر با صدای آهنگی که در حال پخش بود ناخواسته اشکهایم جاری شد. از خودم بیزار بودم. از کاری که کرده بودم و حالا شدیداً حس میکردم از روی بچه بازی و ندان...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 43
کیوان چراغ بالای تخت را روشن کرد و با جدیت پرسید: - سارا تو چته؟ قبل از اینکه فرصت جواب دادن پیدا کنم داد زد - بخدا بگی هیچی یه بلایی سر خودم میارم... چند روزه نگاهت، حرفات عوض شده، ازم فراری شدی، حق ندارم دست بهت بزنم صدای بلندش باعث ریزش اشکهایم شد. مشتی به دیوار بالای سرم زد - همش دمت تو گریه...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 44
با بی حالم که دیگر حتی توان ایستادن نداشتم از دستشویی بیرون آمدم و کیوان تازه متوجه حالم شد - سارا؟ سارا چته؟ - حالم بد شد. - ای بابا شاید غذای مسموم خوردی... شاید اسنک بهت نساخته کیوان اصرار داشت به دکتر برویم و من فکر میکردم با استراحت حل بشود. در آخر کیوان با عصبانیت موفق شد لباس تنم کند و من ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 45
داشتم فکر میکردم که برای ناهار چی درست کنم و در عین حال اتفاقات را توی ذهنم کنار هم میچیدم تا شاید نشانهای از پریا و دلخوریاش پیدا کنم که کیوان هیجان زده وارد خانه شد. - سارا... سارا کجایی؟ از آشپزخانه بیرون رفتم و گفتم: - جونم، چی شده؟ دستم را گرفت و سیب زمینی توی دستم را روی اپن گذاشت. من را ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 46
با سرخی گونهای که از خجالت بود لبخندی زدم و بعد از قطع کرد تماس با عصبانیت به کیوان گفتم: - ببین چکار میکنی... خبری نیست ولی تو همه شهر رو خبر کردی کیوان با لبخند بی بی چک را کف دستم گذاشت و گفت: - خبریم نباشه، خودم یکاری میکنم خبری بشه وای از دست شیطنتهای کیوان من آخرش سکته میکنم. بازم خجالت ک...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 47
چقدر کیوان با علی فرق داشت. چقدر بلد بود چیزی که در ذهن یا دلش بود را مستقیم بیان کند. از این کارش خوشم آمد. با سوال دوباره کیوان به خودم آمدم - شوهر بدیام؟ - نه... بحث این نیست کیوان... من واقعاً شوکه بودم بعدشم مادر بودن با پدر بودن خیلی فرقشه، تو شغلتا از دست نمیدی، تو هیکلت بهم نمیریزه، هورم...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 48
پدرم از دیدنمان خوشحال شد ولی من تمام حواسم در پی خانهای بود که هیچ چیزش عوض نشده بود ولی عجیب برایم غریب بود. بیشتر شنونده حرفهای کیوان و پدرم در مورد اقتصاد بودم. پدرم برای شام از بیرون کباب سفارش داد و من بعد از شستن همان چندتا چنگال و لیوان به کیوان اشاره کردم که برویم. توی راه برگشت در س...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 49
صبح دلم نخواست برای رفتن کیوان بیدار شوم و وقتی بیدار شدم که ساعت ۹ بود. کیوان کنار قهوه ساز برایم یادداشت گذاشته بود " لطفاً کمتر قهوه و بیشتر غذا بخور. کمی بیشتر از همیشه" شکلک خجالت کنار متن لبخند را روی لبم آورد. بی توجه به حرف کیوان برای خودم قهوه درست کردم و به این فکر کردم که چرا اصلاً هیچ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 50
یکبار به علی گفته بودم که حالم خوب نیست و دارم افسرده میشوم ولی علی فقط نگاهم کرده بود. شاید فکر کرده بود دارم خودم را برایش لوس میکنم و یا شاید فکر کرده بود افسردگی را هم میشود با استراحت و اینکه پایم را کمی بالاتر از بدنم نگه دارم حل کرد. البته علی خودش بعد از فوت خانوادهاش افسرده بود. کیوان م...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 51
باهم میوه خوردیم. اولش اخم و سکوت بود ولی کم کم حرف زدیم و ظاهراً دلخوریها حل شد. علی اصلاً این شکلی نبود. سر هر بحثی یا میرفت میخوابید و یا سرگرم تلویزیون میشد و دیگر با حدالناسی حرف نمیزد، اگرم باهاش حرف میزدی جوری سرد نگاهت میکرد که دوست داشتی گلدان کنار دستت را توی سرش خورد کنی. - خب حالا چ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 52
آن شبی کیوان میخواست حرفی بزند ولی مدام دل دل میکرد. امیدوار بودم راجع به بچه نباشد. - کیوان چیزی شده؟ مثل کسی که میخواهد برای مدت طولانی سرش را زیر آب فرو ببرد، نفس عمیقی کشید و گفت: - مامان زنگ زد گفت فرداشب شام میان اینجا - خب؟ با تعجب نگاهم کرد و پرسید: - خب... یعنی تو ناراحت یا عصبانی نشدی؟ ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 53
همیشه خرید کردن با علی را دوست داشتم. همیشه اولش کلی وسیله برمیداشتیم و بعد از ترس پول کم آوردن یکی یکی سرجایشان برمیگرداندیم. یبار توی یک فروشگاه گوشتها بسته بندی کمی سیاه شده بودند و ما به هرکی میخواست اون بستهها را بخرد هشدار میدادیم گوشتها خراب است آخر کار فروشنده از دستمان عصبانی شد چ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان خود دیگرم - پارت 54
خانمی که مانتو سنگ کاری شده پوشیده بود و رنگ موهایش زیبا بود. - سلام مامان جون، خوش اومدین با روی خوش به استقبالش رفتم ولی نمیدانم چرا کمی متعجب به نظر میآمد - سلام عروس بالاخره نوبت بابا سعید رسید. از روی شباهتش به کیوان راحت توانستم تشخیصش بدهم. برعکس بقیه من را در آغوش کشید و پیشانیام را بوس...
بروزرسانی در : ۱۸ ساعت پیش
