خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و پنجم :
داشتم فکر میکردم که برای ناهار چی درست کنم و در عین حال اتفاقات را توی ذهنم کنار هم میچیدم تا شاید نشانهای از پریا و دلخوریاش پیدا کنم که کیوان هیجان زده وارد خانه شد.
- سارا... سارا کجایی؟
از آشپزخانه بیرون رفتم و گفتم:
- جونم، چی شده؟
دستم را گرفت و سیب زمینی توی دستم را روی اپن گذاشت.
من را به زور روی مبل نشاند و خودش کنارم نشست. با استرس نگاهش کردم که نفس عمیقی کشید و گف

لطفا صبر کنید...

زارا۶۴
0هیچ گلی بیخار نیست ..هر آدمی یه عیبی داره ..ولی من احساس میکنم زندگیش با کیوان خیلی قشنگ تره حداقل ما هم از هیجان و سرزندگی کیوان به وجد می آییم علی که واقعاً رو مخ بود نمی دونم چطور به علی هنوز فکر می کنه به یه آدم مضخرف و خسته کننده