خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و یک :
سر راه نگاهم جلب یک مغازه کیف و کفش شد. مادرم عاشق کیف بود. برایش یک ست کیف پول و کیف دوشی خریدم.
اگر میتوانستم تمام شهر را برای مادرم میخریدم.
به محض دیدن مادرم خودم را در آغوشش انداختم و این حرکت برای مادرم کمی تعجب آور بود. کاش میتوانستم بگویم چقدر نبودنش سخت بوده و حالا حتی حاضر نیستم یک ثانیه از بودنش را از دست بدهم. حتی به قیمت ندیدن علی یا تحمل گیر دادنهای کیوان.
خوشبختانه م
لطفا صبر کنید...
