خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و هشتم :
پدرم از دیدنمان خوشحال شد ولی من تمام حواسم در پی خانهای بود که هیچ چیزش عوض نشده بود ولی عجیب برایم غریب بود.
بیشتر شنونده حرفهای کیوان و پدرم در مورد اقتصاد بودم. پدرم برای شام از بیرون کباب سفارش داد و من بعد از شستن همان چندتا چنگال و لیوان به کیوان اشاره کردم که برویم.
توی راه برگشت در سکوت به اتفاقات امروز فکر میکردم که کیوان گفت:
- سارا چرا نقاشی کشیدن رو ول کردی؟

لطفا صبر کنید...

الهام
0اینکه کم کم داره به کیوان عادت میکنه چشمامو قلبی کرد😍