پارت پنجاه و دوم :

آن شبی کیوان میخواست حرفی بزند ولی مدام دل دل میکرد. امیدوار بودم راجع به بچه نباشد.
- کیوان چیزی شده؟
مثل کسی که میخواهد برای مدت طولانی سرش را زیر آب فرو ببرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
- مامان زنگ زد گفت فرداشب شام میان اینجا
- خب؟
با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
- خب... یعنی تو ناراحت یا عصبانی نشدی؟
- نه چرا بشم؟
آهی کشید که دلم را لرزاند
- نمیدونم آخه...
فکری کرد و ادا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیوان در رمان خود دیگرم کیوان
تصویر شخصیت سارا در رمان خود دیگرم سارا
آخرین نظرات ارسال شده
  • الهام

    0

    خب خب خب ببین کی اینجا با خانواده شوهر به مشکل خورده یک امتیاز مثبت برای علی

    ۴ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره یکی به نفع علی

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️