دوست داشتی؟
رمان نفرین بر عشق اثر sheyda sunny

رمان نفرین بر عشق

  • به قلم sheyda sunny
  • ⏱️۱۲ ساعت و ۵۰ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 67.1K 👁
  • 90 ❤️
  • 96 💬

خلاصه رمان نفرین بر عشق

داستان در مورد دختری به نام شیدا هست که با خواهرش پیش عموشون که کره ای هست زندگی میکنن و شخصیت های پسر هم اکثرا کره ای هستن. شیدا بعد از آسیب هایی که به خودش و خانواده ش وارد میشه تصمیم میگیره که به کمک یک خون اشام از کسایی که بهش اسیب زدن انتقام بگیره و ...

قسمتی از متن رمان نفرین بر عشق

ـ شيدا ميفهمم ولي اينجا جاش نيست.بيا بريم بيرون صحبت کنيم.
تو چي ميفهمي؟چطور فهميدي که به من خيانت کردي؟اما جوابم باز هم سکوت بود.
دختر که گيج شده بود چيزي رو به چيني پرسيد و جون سو اون رو آروم کرد و سپس رو به من گفت:
چرا چيزي نميگي؟خوبي؟
خوبم؟خوبممممم؟چطور ميتوني همچين چيزي بگي؟ولي باز هم سکوت جوابم بود
جون سو:بيا بريم بيرون حرف بزنيم
صداي آهنگ همچنان تو گوشم بود.بالاخره صدام رو پيدا کردم:
ن...نه.ما جايي نميريم.
در همين زمان صداي ديگري رو شنيديم.
ـ عزيزم اينجايي؟کي اومدي؟
به سمت صدا برگشتم که از پشت سرم ميامد.در آن تاريکي سالن چيزي نديدم.سايه ي آن شخص جلو تر اومد.نمي دونستم اون طرف کيه که من رو عزيزم صدا ميکنه .سايه باز هم جلو تر اومد و دقيقا روبروي من ايستاد و در حالي که مستقيما به چشم هاي من نگاه ميکرد گفت:
خوشگلم چرا اينجا ايستادي؟دوستامون اون طرف سالن منتظرن
و من در نور کمي که از شعله ي شمع هاي روي ديوار ساطع ميشد دوباره اون ابرو هاي شيطاني رو تشخيص دادم!
فصل دوم
ـ خوشگلم چرا اينجا ايستادي؟دوستامون اون طرف سالن منتظرن.
خدايا اين يه خواب بود؟واقعا جون سو به من خيانت کرده بود؟چرا همه چيز قاطي شده بود؟اين ديگه از کجا پيداش شد؟مگه اين يه مهمونيه ويژه نيست؟تمام اين سوالات همه در يه لحظه از ذهنم عبور کرد.با روشن شدن چراغ ها مطمئن شدم که اين خواب نيست.مات و مبهوت جلوي جون سو و نامزدش و البته پسر ابرو شيطاني ايستاده بودم.جون سو هم مثل من تعجب کرده بود.تعجب من وقتي بيشتر شد که پسر دستش رو دور کمر من انداخت و خودش رو به من نزديک تر کرد.با حالت خاصي پرسيد:
اين ها دوستاتن؟پس چرا تا حالا من نديدمشون؟
من هاج و واج نگاهش ميکردم.نه.....خدايا اين ديگه خيلي بود.اين همه شوک رو با هم نمي تونستم تحمل کنم.پسر باز گفت:
نميخواي دوستات رو به من معرفي کني عزيزم؟
بعد از ديدن سکوت من ادامه داد:
اشکالي نداره بيا بريم.
بعد با فشاري به کمرم من رو با خودش به اون طرف سالن برد و جون سو که همچنان هاج و واج به ما نگاه ميکرد رو تنها گذاشت.يه کم که از جون سو دور شديم دستش رو از دور کمرم برداشت گفت:
حالت خوبه؟وقتي تو کتابخونه ديدمت با خودم فکر کردم که چه دختر جسوري هست ولي الان با ديدن سکوتت نظرم عوض شد.
من باز هم چيزي نگفتم
اون کمي صداش رو بالاتر برد و با عصبانيت گفت:
يعني اينقدر بدختي که بعد از ديدن خيانت دوست پسرت هم ساکت موندي؟بيچاره اون بهت خيانت کرده اونوقت تو الان هم چيزي نميگي؟هميشه اينقدر ضعيف بودي؟هميشه به بقيه اجازه ميدي که بهت خيانت کنن؟تعجبي نداره که دوست پسرت ولت کرده.
ديگه صبرم تموم شد.تحمل اون همه توهين رو نداشتم.
ـ نظرت رو واسه خودت نگه دار.برام مهم نيست که تو در مورد من چي فکر ميکني.حد خودت رو بدون.
نميدونم توهين هاي اون باعث شد که من دوباره خودم رو پيدا کنم يا چيز ديگه اي بود.ولي احتمالا اون اين قدرت رو به من داده بود.ولي هر چي که بود باعث شد تا من دوباره متوجه موقعيت خودم بشم.
پسر:آهان اين شد.دوباره شدي همون دختر جسوري که امروز توي کتابخونه ديدم.ولي اين عصبانيت رو بايد سر اون خالي ميکردي.
به حرفاش اهميتي ندادم که دوباره پرسيد:
ميخواي بريم يرقصيم؟من رقص تانگو رو خيلي دوست دارم.
نگاه چپي بهش کردم و اون خنديد.با چشمام دنبال هنگ جو ميگشتم که پرسيد:
دنبال کسي ميگردي؟هرکي هست بهش زنگ بزن و بگو که رفتي.
بعد دست مرا گرفت و دنبال خودش به طرف در کشيد.جلوي در برگشتم که آخرين نگاهم رو به داخل سالن براي پيدا کردن هنگ جو بندازم که چشمام به هنگ کي افتاد که به من نگاه ميکرد.توي چشماش يه چيز عجيبي بود.يه چيزي مثل غم و اندوه....همراه با نگراني.يه چيزي توي چشماش بهم ميگفت که نه......اينکار رو نکن.چشماش من رو جادو کرده بود.اون چشماي معصومي که باعث ميشد من نتونم نگاهم رو ازش بگيرم.اما در آخر خودم رو از اسارت چشماش آزاد کردم و به محيط بيرون از تالار پا گذاشتم.
هواي بيرون توي اين شب هاي تابستاني کمي سرد شده بود.لباس من هم نازک و بي آستين بود.به خودم لرزيدم. نميدونم از سرماي هوا بود يا از سرماي ضربه ي روحي اي که خورده بودم.پسر کتش را در آورد و دور بازوهاي من انداخت.نميدونستم در مقابل اين حرکت چيکار کنم.ترجيح دادم که چيزي نگم و محبتش رو قبول کنم.بي حس تر از اون بودم که در مقابل اين عکس العمل نشون بدم.پسر به نگهبان چيزي گفت و اون هم رفت تا ماشين رو بياره.نميخواستم که با ماشين اون برم خونه براي همين گفتم:
ممنون ميشم اگه برام يه تاکسي بگيري.
ـ يعني من اين اينقدر بي لياقتم که حتي نميذاري ببرمت خونتون؟
ـ نه من منظورم اين نبود.حالم بدتر از اوني هست که بخوام بحث کنم.
ـخوب پس جاي هيچ بخثي باقي نميمونه.شما چند لحظه منتظر ميموني تا ماشين بياد منم قول ميدم که با بيشترين سرعتي که ميتونم برسونمت خونه.قبول؟
ماشين اومد و جلوي من و پسر ايستاد.با اصرار گفتم:
ـ نه نميتونم ......
ميخواستم مقاومت کنم که همان موقع در تالار پشت سرمان باز شد و جون سو به همراه دختر سفير چين از در بيرون اومدن.نميدونستم چرا يه دفعه اين تصميم رو گرفتم فقط اين رو ميدونم که اين تصميمي نبود که عقلم گرفته باشه.رو کردم به پسر و گفتم:
نميخواي در رو برام باز کني؟
اون که اول متوجه نشده بود برگشت و نگاهي به پشت سرش انداخت.با ديدن جون سو لبخندي به من زد و در ماشين رو باز کرد.راننده ي پارکينگ از ماشين پياده شد و پسر به جاي اون سوار شد.گاز داد و ما کم کم از اون تالار لعنتي دور شديم ولي چيزي رو که نمي تونستم از ذهنم پاک کنم نگاهي بودکه هنگ کي در آخر به من کرده بود.
من سرم رو به صندلي ماشين تکيه دادم.و چشمام رو بستم.در همون حالت يکي از هزاران سوالي که توي ذهنم بود رو ازش پرسيدم:
چطوري تونستي به اون مهموني بياي؟من شنيده بودم که اين مهموني براي افراد ويژه ست.
ـ پدر يکي از دوستاي قديميم از افراد رده بالاي وزارت خونه است.از من هم خواست که برم.من هم درست نديدم که درخواستش رو رد کنم.
چطوري اون کار رو کردي؟
کدوم کار؟اين که تظاهر کردم که دوستتم؟
ـ آره همون.
ـ خب وقتي دو تا دختر خوشگل وارد تالار شدن تو اولين چيزي بودي که نگاه هر کسي رو به خودت جلب ميکردي.من تو رو ديدم اما تو من رو نديدي.وقتي داشتم ميومدم به طرفت فهميدم که قيافت خيلي برام آشناست و وقتي خوب فکر کردم ياد کتاب هاي بيچاره ام افتادم!بعد نزديکتون که اومدم حرفاتون رو شنيدم ولي شما توي اون نور کم من رو نمي ديدين.براي همين گفتم يه تفريحي کرده باشم!
ـ چشمام رو باز کردم و با عصبانيت گفتم:
تفريح کرده باشي؟امشب بدترين شب زندگيه من بود اونوقت تو ميگي تفريح کردم؟
ـ خيلي خب بابا.حالا چرا عصباني ميشي؟داشتم شوخي ميکردم.
ـ اصلا شوخيه قشنگي نبود.
دوباره سکوت بود که بينمون حاکم شد.بعد از چند دقيقه اين دفعه اون شروع کرد:
خونتون کجاست؟از کدوم طرف برم؟
تازه يادم اومد توي ماشين اون هستم و تظاهر هم تموم شده.گفتم:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نفرین بر عشق

  • نی‌نی

    1

    تا الان بهترین رمانی که خواندم این بوده فقط یکم آخرش دلتنگ بود وگرنه بهترین رمانی بود در بین این همه💗💗💗

    ۳ ماه پیش
  • طوفان

    0

    میدونی حتا اگه این رمان تخیلی باشه بازم ارزو میکنم بعد مرگ تاپ و شیدا بهم برسن چون لولیتای که زورش رو از دست بده دیگه بدرد هیچی نمیخوره خیلی درد داره خیلی درد داره که بیدار شی و ببینی زوروی زندگیت نیست و اینجاست که میگه: گر بیای دهمت جان و نیایی کشدم غم من که بایست بمیرم چه بیای چه نیایی......🖤🥺

    ۴ ماه پیش
  • طوفان

    0

    سلام نویسنده عزیز این رمان واقعا عالی بود و من رو تحت تأثیر توانایی شگفت انگیزتون قرارداد و این رمان رو عاشقان زجر کشیده به راحتی میفهمن چون لولیتای بدون زورو معنی نداره لیلی بی مجنون معنی نداره و همینطو عاشق بی معشوق من رمان رو با جون دل فهمیدم و ممنونم حرف دل ما عاشقان شکست خورده رو زدی😭🥺🥺🖤🖤

    ۴ ماه پیش
  • فادیا

    0

    رمانش خیلی قشنگ بود عالی بودش واقعا ناراحت شدم که انقد زود تموم شد🥲 لطفا بازم این سبک رمان بنویسید اینکه خیلی واقعی کره رو به تصویرکشیده بود قشنگ ترش کرده بود ❤️

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    0

    اینکه تاپ اول عاشق مادر شیدا بود مضخرف بود و هرچه چیزمیز عجیب غریب بود توی این رمان پیدا میشد و اینکه دختره حسش با خودش معلوم نیست کدوم طرفه ولی خوب بود کاملا مثل کره ایا داستانش بود و غیرقابل پیشبینی من از ده بهش هشت میدم

    ۶ ماه پیش
  • تهمینه

    0

    سلام رمان بسیار عالی وخوبی بود،وازشماخیلی سپاس گذارم خسته نباشید لطفارمان ترسناک بذاریدحتی ازویلای وحشت هم ترسناک ترباشه🙏🙏🌹🌹♥️♥️♥️♥️👌🏻👌🏻💯💯

    ۷ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    این رو مان جلد دومی هم داره

    ۷ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    رمانی زیبایی بود ولی اگه آخرش شیدا و تاپ بهم می رسیدن زیباتر می شد

    ۷ ماه پیش
  • tanha..bi kas

    1

    با سلاممممم رمانی بسیاررررررررر بسیارررررر بسیاررررررر عالی بود ولی غم انگیز و من آخرش خیلی گریه کردممممممم ممنون که از این رمان ها میزارید تا ما گریه کنیم و دلمون خالی شه🖤💔😭😭 دست نویسنده درد نکنه لطفا دوباره از این رمان ها بذارید 😭💔🖤🙏

    ۹ ماه پیش
  • عباسی

    1

    به عنوان یک رمان تخیلی خوب بود،ولی کاش آخرش رو بهتر تموم میکرد

    ۱ سال پیش
  • سولماز

    0

    میتونم بگم بدترین رمانی ک تو زندگیم خوندم این بود این چ رمانی بود دیگ اصلا مشخص نبود چی به چی هست

    ۲ سال پیش
  • ماری

    1

    خوب رمان خوبی بود و اگر سن ها و کلا عدد هارو از اول مشخص میکرد بهتر بود کلا خیلی خوشم اومد و اینکه خیلی ترسناک نبود و اخرش هم با اینکه به تاپ نرسید اما همین به مایاد میده همیشه اتفاق خوب رخ نخواهدداد

    ۲ سال پیش
  • ارسال

    1

    لطفا در مورد بی تی اس هم بنویس من مجبورم تو گوگل از تو ویسگون به هزارتا سختی از بی تی اس بخونم پس لطفا از بی تی اس بنویس

    ۲ سال پیش
  • یگانه

    1

    ولی لولیتاوزورو:)) این دوتاخیلی زوج قشنگی شده بودن اما واقعاحیف بود که مثلابعضی جاهاشیدامیگفت که به کی بوم علاقه پیدا کرده.از نظرم این ایده خوب نبود.بااین حال ازنظرم رمان قشنگی نوشتی وبه کارت ادامه ب

    ۲ سال پیش
  • یگانه

    1

    ولی لولیتا و زورو:))) خیلی ناراحت شدم که این دو تا به هم نرسیدن اما تو هم خیلی عالی رمانو نوشته بودی.شیدا هم خیلی سختی کشید که از نظرم حقش نبود اما این سختی ها جلوه قشنگی به رمانت داده بودن.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!