دنا پسر جوانی است که پس از مخالفت با ازدواجی که عمه‌اش برایش در نظر گرفته، خانه و ماشینش را از دست می‌دهد. برای آن که به او ثابت کند می‌تواند در مسیری خارج از آن چه او تعیین کرده است، قدم بردارد، به کمک دوست صمیمی‌اش سیاوش، شغلی در خارج از شهر پیدا می‌کند. اما این فرصت تازه، خیلی زود به کابوس بدون بازگشتی از اتفاقات عجیب تبدیل می‌شود. حوادثی که دروازه‌ای از تاریکی را به زندگی‌اش می‌گشاید و او را وادار به جستجو درباره‌ی حقیقتی می‌کند که شاید سال‌ها پیش از تولد او آغاز شده است.

ژانر : رازآلود، ترسناک، معمایی، دلهره آور

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۵۴ دقیقه ۲۲ ثانیه

نویسنده : نگار حبیبی

ژانر : #دلهره_آور #رازآلود #ماورایی #معمایی

خلاصه :

دنا پسر جوانی است که پس از مخالفت با ازدواجی که عمه‌اش برایش در نظر گرفته، خانه و ماشینش را از دست می‌دهد. برای آن که به او ثابت کند می‌تواند در مسیری خارج از آن چه او تعیین کرده است، قدم بردارد، به کمک دوست صمیمی‌اش سیاوش، شغلی در خارج از شهر پیدا می‌کند. اما این فرصت تازه، خیلی زود به کابوس بدون بازگشتی از اتفاقات عجیب تبدیل می‌شود. حوادثی که دروازه‌ای از تاریکی را به زندگی‌اش می‌گشاید و او را وادار به جستجو درباره‌ی حقیقتی می‌کند که شاید سال‌ها پیش از تولد او آغاز شده است.

« گیج و سردرگم اخم کرد. کسی در مقابلش ایستاده بود. شاید هم به او پشت کرده بود و داشت راه می‌رفت. دقیق نمی‌دانست. اما از یک چیز اطمینان داشت. اینکه بر روی زمین دراز کشیده بود و داشت یخ می‌زد.» 

به نام خدا

سرش را به شیشه‌ی سرد ماشین تکیه داده بود و با بی‌حوصلگی، سر خوردن قطرات باران را تماشا می‌کرد. در آن سوی شیشه‌ی مه گرفته، آسمان شب سیاه رنگ بود و گه‌گداری نور چراغ‌های جاده، فضای تاریک ماشین را روشن می‌کرد.

وقتی ماشین با تکانی ناگهانی از روی یک دست‌انداز عبور کرد، با اخم سرش را از پنجره دور کرد و عصبانی، کلاه بافتنی‌اش را تا روی گوش‌هایش پایین کشید.

به عقب تکیه زد و چشمانش را بست.

سیاوش از پشت فرمان نگاه سریعی به او انداخت و لبخند کجی زد. نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید:

_ چیه؟ چرا کشتی‌هات بازم غرق شده؟

زمانی که جوابی نگرفت، لبخند پهن‌تری زد. همان‌طور که به مسیر پیش رویش خیره شده بود، ادامه داد:

_ وضعیتت اونقدرا بد نیست. منظورم اینه که.... هنوزم فرصت داری درستش کنی. من اگه جای تو بودم، پیشنهاد فروغ رو قبول می‌کردم. اونوقت.... الان کنار نامزد خوشگلم، توی یه هواپیما به مقصد کانادا، نشسته بودم. نه تو دویست‌و‌شش درب‌و‌داغون رفیقم، وسط ناکجاآباد!

نیم‌نگاهی به بدن تقریبا بی‌حرکت دِنا انداخت و گفت:

_ چرا به جای ضرب گرفتن رو صفحه موبایلت ازش یه استفاده بهتر نمی‌کنی؟ مثلا به فروغ زنگ بزنی و با یه غلط کردم همه چیز رو حل کنی؟

با شنیدن این حرف، پلک‌هایش را از هم باز کرد و در تاریکی ماشین، با اعتراض، به هیبت سیاه سیاوش که هر چند لحظه یک بار توسط نورهای گذران جاده روشن می‌شد، زل زد.

با صدای گرفته‌ای جواب داد:

_ تو نمی‌فهمی.

سیاوش نگاهش را از جاده نگرفت.

_ چی رو نمی‌فهمم؟ توضیح بده متوجه بشم. چون تا اونجایی که من می‌دونم، جنابعالی یه عمه میلیاردر داری که از بچگی بزرگت کرده. الانم حاضره دخترش رو بهت بده و بفرستت کانادا که تو این خراب‌شده نمونی. این چیش بده؟

دنا نفس عمیقی کشید. پلک‌های سنگینش را به آرامی باز و بسته کرد و دوباره به پنجره خیره شد. پس از چند دقیقه سکوت گفت:

_ کلی کار نیمه تموم دارم. نمی‌تونم همه چی رو ول کنم و... یه دفعه‌ای برم. به علاوه ....

_ به علاوه چی؟

نگاهش را از شیشه گرفت و دوستش را تماشا کرد. وقتی جوابی نداد، سیاوش برای چند لحظه سرش را به طرفش چرخاند و حالت جدی صورتش را از نظر گذراند. ابروهایش را بالا انداخت و پیش از اینکه دوباره به سمت جاده بچرخد، خنده‌ای کرد.

_ اوکی، این یکی رو می‌دونم فقط می‌خواستم مجبورت کنم یه دفعه دیگه تکرارش کنی!

دنا دهانش را کج کرد و ادایی درآورد.

_ هار هار هار، خیلی بامزه‌ای!

این بار سیاوش با صدای بلندی خندید.

_ خداییش لیاقت نداری. دختر به اون خوشگلی رو چه جوری دوست نداری؟

دنا دست‌هایش را بر روی سینه‌اش ضربدری جمع کرد و خواب‌آلود، دوباره چشمانش را بست.

_ اگه انقدر از باران خوشت میاد چرا خودت پیش قدم نمیشی؟

سیاوش آهی کشید.

_ فروغ هنوز فکر می‌کنه تقصیر منه که شازده‌اش تن به رفتن نمیده، اون وقت میاد بهم دختر بده؟ برا همین میگم بیا برو درستش کن. الان سایه‌ام رو هم با تیر می‌زنه!

دنا خسته از صحبت کردن، بیشتر در صندلی‌اش فرو رفت.

_ پس انقدر مزخرف نگو. تا زمانی که کارام رو انجام ندادم نمی‌تونم راجع به هیچی باهاش به توافق برسم....

امیدوار بود با این حرف سیاوش ساکت شود و او بتواند برای دقایقی دور از افکار نابسامانش استراحت کند. اما البته که دوستش دست بردار نبود.

_ خب این کارای مهمی که انقدر روشون اصرار داری چی هست؟ قراره آپولو هوا کنی؟

این سوال دوباره اخم را به چهره‌اش برگرداند. کلافه در جایش راست نشست و با عصبانیت به نیم رخ سیاوش زل زد.

سیاوش از گوشه‌ی چشم، چهره‌ی معترض او را تماشا کرد.

لبخند کجی زد.

_ اوکی، دیگه چیزی نمی‌پرسم.

با چانه‌اش به او اشاره‌ای کرد.

_ می‌تونی به خوابیدنت ادامه بدی. در حالی که رفیق شفیقت مجبوره تمام شب، این جاده‌ی بی‌انتها رو تنهایی رانندگی کنه!

دنا در جواب چشمانش را در حدقه چرخاند. از او رو برگرداند و به تپه‌های سیاه رنگ بیرون از پنجره چشم دوخت.

_ مگه چقدر دیگه تا روستاتون مونده؟ نگفتی تا چهل و پنج دقیقه دیگه می‌رسیم؟

سیاوش نگاهی به صفحه‌ی موبایلش انداخت.

موبایل، بر روی پایه‌ای کنار فرمان قرار گرفته، و مسیر مورد نظرشان با نواری آبی رنگ، بر روی نقشه‌ مشخص بود.

_ فکر می‌کنم این دور و برا باید یه جاده باشه. از اون جاده تا خود روستا... راه زیادی نیست.

دنا خمیازه‌ای کشید.

_ اجدادتون عجب جای پرتی رو برای زندگی انتخاب کردن. دور و برمون تماما بیابونه!

سیاوش آهی کشید و برای پیچیدن به جاده‌ی مورد نظر، سرعت ماشین را کم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همین رو بگو! جد و آباد بقیه هر چی جای خوش آب و هوا بوده رو غصب کردن، ننه بابای منم رفتن وسط بیابون آشیونه درست کردن! البته وقتی بچه بودیم، هر وقت می‌نشستیم پای صحبت‌های بابابزرگم، همیشه بهونه میاورد که ده‌مون قبلا توی یه منطقه خوش آب و هوا بوده، جوری که حتی توش کشاورزی می‌کردن! ولی حالا.... تقریبا هر رودی که نزدیک‌شون بوده، خشک شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان با ورودشان به جاده‌ی فرعی، باران هم بند آمده بود. بعد از طی کردن چند ده متر، آسفالت جاده فرعی نیز تمام شد و مجبور شدند مابقی راه را، در مسیری گلی ادامه بدهند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، شیشه‌ی ماشین را پایین داد و متعجب، راه پر از گل و لای را بررسی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش غر زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یادم رفته بود این جاده رو هنوز کامل آسفالت نکردن. تو رو خدا نگاه! حتی چراغ هم براش نذاشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا سرش را به طرف او چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پسرعمه‌ات رسیده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش همانطور که فرمان ماشین را دو دستی چسبیده بود و به خاطر تکان‌های زیاد ماشین، اخم‌هایش را در هم کشیده بود، خیره به جاده جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره. فکر کنم همون موقع که باهاش صحبت کردم اینجا بود. البته تنها نیست. همکاراش هم هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با تعجب ابروهایش را بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس ما رو برا چی می‌خواد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌دونم. زیاد توضیح نداد. ولی نگران نباش زیر حرفش نمی‌زنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا سری تکان داد و شیشه‌ی ماشین را بالا کشید. به اشکال تاریک خانه‌هایی که با فاصله‌ی نسبتا زیادی از آن‌ها قرار گرفته بودند، اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اونجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره. نزدیکیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد کوچه‌ای شدند که در طرفین آن، تعداد زیادی خانه‌ی آجری و گاه‌گلی به چشم می‌خورد. به محض آن که کمی در کوچه پیشروی کردند، پسر جوانی با موهای نسبتا بلند و به هم‌ریخته، از خانه‌ای با درب فلزی بیرون آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف سیاوش دستی تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور چراغ‌های ماشین صورتش را روشن کرد. لبخند بزرگی به لب داشت و پس از آن که جمله‌ی نامفهومی به زبان آورد، دوباره به داخل خانه بازگشت و مشغول باز کردن پایه‌های در ورودی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش لبخند پهنی زد و ماشین را به آرامی به سمت در نیمه‌باز هدایت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ توله سگ منتظرمون بوده. خدا بهمون رحم کنه. معلوم نیس چه خوابی برامون دیده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا که خوب منظور سیاوش را متوجه نشده بود، اخمی کرد. قبل از آن که فرصت کند سوالی بپرسد، کسی در ماشین را باز کرد و بازویش را گرفت. او را از ماشینی که هنوز به طور کامل متوقف نشده بود، بیرون کشید و با صدای ناآشنایی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوش اومدی. بیا بریم داخل. سیاوش خودش ماشین رو میاره تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا گیج و منگ، چند قدمی را همراه پسر جوان به داخل حیاط خانه برداشت تا اینکه، با صدای خنده‌ی بلند سیاوش به خودش آمد. خشمگین، سر جایش ایستاد و دستش را از چنگال محکم پسر جوان بیرون کشید. پیش از آن که چیزی به زبان بیاورد، صدای دوستش را شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهش عادت می‌کنی رفیق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای چند ثانیه با بی‌حوصلگی به سیاوش چشم‌غره رفت تا اینکه متوجه فضای اطرافش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک حیاط بزرگ ایستاده بودند که در سمت راستش خانه‌ای تقریبا بازسازی شده، و در سمت چپش باغچه‌ای پر از درخت وجود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی دستش را روی شانه‌اش گذاشت و بدون آن که منتظر شود تا دنا به سمتش بچرخد، او را به زور، به طرف خود برگرداند. دست دیگرش را برای خوشامدگویی جلو آورد و با لبخند دندان‌نمایی، خودش را معرفی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من مهیارم. پسرعمه‌ی سیاوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا اقدامی جهت فشردن دستش نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترجیح می‌داد به جای لمس فیزیکی، جواب خوش‌آمدگویی او را با چند جمله بدهد، ولی پیش از اینکه فرصت کند چیزی به زبان بیاورد، توسط مهیار به سمت خانه کشیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اصلا تعارف نکن داداش. دوست سیاوش، دوست منم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا تقلا کرد خودش را از دست او جدا سازد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی روبه‌روی ورودی ساختمان متوقف شدند، به سختی یک قدم از مهیار فاصله گرفت و با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میشه انقدر منو مثل کیسه برنج این ور و اون نکشی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار بی‌توجه به اعتراض دنا، دستش را پشت کمرش گذاشت و در خانه را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اُوکی، نُو تاچینگ . بیا بریم تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم با هل کوچکی، او را به داخل راهنمایی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، کلافه و خشمگین به طرف مهیار چرخید. به طور جدی قصد داشت مشت محکمی حواله صورتش بکند اما با مداخله سیاوش متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش خودش را مابین مهیار و دنا جا داد و خنده‌ی مسخره‌ای کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من فقط دو دقیقه نبودم، این جور که معلومه، تو این فاصله، خیلی باهم صمیمی شدید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با اخم‌های گره کرده، مشتش را پایین آورد و در حالی که چهره‌اش از عصبانیت سرخ شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من خوشم نمیاد انقدر بهم بچسبن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار حالت معصومانه‌ای به خودش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آی اَم ِا فَن آف پِرایوِسی تو! دُون وُوری بِیبی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا فقط همین جرقه را برای منفجر شدن کم داشت. سیاوش در کسری از ثانیه، تمایل شدید به ارتکاب قتل را در چشمانش دید و وارد عمل شد. دنا را در میانه راه حمله به مهیار متوقف کرد و همانطور که او را مجبور به عقب‌نشینی می‌کرد، فاصله‌ی بینشان را بیشتر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا را به درون اتاقی کشید و او را به آرامش تشویق کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ انقدر حرص نخور. سکته می‌کنی می‌افتی رو دستم، اون وقت فروغ میاد قیمه قیمه‌ام می‌کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا نفسش را محکم بیرون داد و همانطور که با حالتی عصبی کاپشنش را بر تنش مرتب می‌کرد، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داره این کارا رو از قصد می‌کنه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش در جواب لبخندی زد که باعث می‌شد آتش خشم در او، دوباره شعله‌ور شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آرامش لب‌هایش را تر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوشش میاد صبر آدما رو امتحان کنه. زیاد جدی نگیرش. اگه قراره باهاش کار کنیم باید تحملش کنی. به هر حال.... قراره یه جورایی صاحب‌کارمون باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، کلافه، موهایش را به هم ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس بهش بگو بیشتر از یه متر به من نزدیک نشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش به طور نمایشی تعظیم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چشم عُلیا حضرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را به زبان آورد و سپس کوله‌‌پشتی‌ مشکی رنگی را که بر دوش داشت را به سمت دنا پرتاب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این از کوله‌ات. امشب تو همین اتاق بمون تا من برم ببینم متین و سامان کجا می‌مونن. مهیار رو هم بندازم تو اتاق اونا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ متین و سامان کین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همکارای‌ مهیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا خارج شدن سیاوش از اتاق را تماشا کرد. وقتی در بسته شد، آهی کشید و دور و اطرافش را از نظر گذراند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک اتاق حدودا بیست متری بود. در سمت راستش، کوهی از رختِ خواب متشکل از لایه‌های فشرده تشک، بالش و پتو وجود داشت که تقریبا تا نیمی از اتاق جلو آمده بودند. و در ضلع چپ آن، یک در دو لنگه چوبی قرار داشت که اتاق مورد نظر را از اتاق کناری جدا می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا ناخودآگاه به طرف در حرکت، و دستگیره آن را امتحان کرد. قفل بود. نفس راحتی کشید و کوله‌اش را روی زمین گذاشت. حداقل امشب، کسی از آن طرف وارد نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به طاقچه‌ای افتاد که روبه‌روی درِ ورودی قرار گرفته بود. بر روی آن آینهای با قابی مسی به دیوار تکیه زده شده بود. یک قاب عکس قدیمی در طرف چپش و یک دسته گل مصنوعی از مد افتاده، در طرف راستش وجود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طاقچه نزدیک شد و آن را از نظر گذراند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام طاقچه، و وسایل رویش با لایه‌ی نازکی از خاک پوشیده شده بود. همه چیز، به غیر از آینه‌ای که فقط مقداری پرز گرفته بود و نشان می‌داد، اخیرا کسی سعی کرده بود آن را تمیز کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا روی زمین، زیر طاقچه نشست و با خستگی، به یک پشتی ناراحت تکیه زد. خاک غلیظی که از پشتی بلند شد، او را به سرفه کردن انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب غرغر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هیچکس تا حالا اینجا رو تمیز نکرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش ده دقیقه‌ی بعد به اتاق بازگشت و دوستش را در حالی پیدا کرد که به صورت نشسته، چرت می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پا ضربه‌ی آرامی به او زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ انقدر واسه خوابیدن عجله داری؟ نمی‌خوای شام بخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با صدای گرفته‌ای جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گشنه‌ام نیست. فقط تکلیف من رو مشخص کن. پسرعمه‌ی بامزه‌ات قراره اینجا بخوابه یا پیش همکاراش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش پوزخندی زد و بالای سر او ایستاد. با مسخرگی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگه بخواد بیاد اینجا، مثلا می‌خوای چیکار بکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا آهی کشید و خواب‌آلود، پشت پلک‌هایش را مالید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میرم تو ماشین می‌خوابم. خیلی خوب میشه اگه تا حد امکان سعادت دیدنش رو نداشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش روبه‌رویش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگه نمی‌خوای ریختش رو ببینی، اون وقت پول از کجا بیاری؟ مگه عمه‌ات بیرونت نکرده؟ نکنه بالاخره سر عقل اومدی و می‌خوای باهاش آشتی کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا چشمان سرخش را به او دوخت. سیاوش به نشانه تسلیم دستانش را بالا آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی خب. بی‌خیال. اومدم بهت بگم مهیار تو اتاق ما نمی‌مونه. ظاهرا متین و سامان اینجا نیستن. براشون یه مشکلی پیش اومده و برگشتن تهران. مهیار میره اتاق اونا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا سری به نشانه‌ی موافقت تکان داد و پس از چند لحظه سوال کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راستی، نگفته می‌خواد براش چه کاری انجام بدیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش بنا به دلایل نامشخصی، دست از نگاه کردن به صورتش برداشت و در عوض به گل‌های قالی خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مِن‌مِن‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌خواد... می‌خواد از اطراف روستا فیلم بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، مردد، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یعنی.... مستندسازه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش با شدت بیشتری به قالی خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه جورایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا چشمانش را بست و به عقب تکیه زد. کم‌کم خستگی داشت به بدنش غلبه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عجیبه. اصلا بهش نمی‌خوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمانی که سیاوش حرفی نزد، دوباره پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فردا می‌خواد کار رو شروع کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش پشت سرش را خاراند و سرش را به علامت تایید تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا که از او جوابی نگرفته بود، چشمانش را باز کرد و حالت گیج و عجیب دوستش را از نظر گذراند. سیاوش برای چند ثانیه نگاه پرسشی دنا را تجزیه و تحلیل کرد و بعد متوجه علت شد. این بار با شدت بیشتری سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره. فردا قراره یه سری به این دور و اطراف بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید و دوباره سرش را بر روی لبه پشتی قرار داد. فقط چند ثانیه مانده بود تا خوابش ببرد که با تکان سیاوش بیدار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مواد زدی که اینجوری چرت می‌زنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش کلاهش را از روی صورتش کنار زد و این بار از فاصله‌ی نزدیک‌تری سوال کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دنا معتاد شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم‌هایش را درهم گره کرد و بی‌حوصله، او را کنار زد. از جایش بلند شد و به سمت رخت‌خواب‌ها رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چهل‌و‌هشت ساعته که نخوابیدم. وقتی از رامسر برگشتم، مستقیم رفتم خونه‌ام تا وسایلم رو جمع کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش با ناراحتی به او زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا وسایلت رو چیکار کردی؟ فروغ جدی جدی خونه و ماشین رو ازت گرفت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو پتو و یک بالش بر روی زمین انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فعلا بسته‌بندی‌شون کردم و تو خونه موندن. تا زمانی که یه جای جدید نگرفتم نمی‌تونم جابه‌جاشون کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش با عصبانیت چند بار به پشت دست خودش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بابا تو عقلت خیلی کمه! بیا برو درستش کن. همه‌چیت رو ازت گرفته. با این وضعیت چه جوری می‌خوای کارای پایان‌نامه‌ات رو جمع و جور کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، کلافه، لباس‌های راحتی‌اش را از داخل کوله‌اش بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فلاحتی هنوز از نروژ برنگشته. فعلا فرصت نکرده بابت پایان‌نامه و نتایج، سراغی ازم بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این توضیح کوتاه باعث نشد که سیاوش از حسرت خوردن و تکرار مداوم "تو چقدر عقلت کمه!" دست بردارد. در این فاصله، دنا، لباس‌های راحتی‌اش را پوشید و لباس‌های بیرونش را روی کوله‌پشتی‌اش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی خمار و موهایی ژولیده به طرف دوستش چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دستشویی کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش آهی کشید و از جایش بلند شد. چراغ‌قوه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کاپشنت رو بپوش و دنبالم بیا. قراره یه جای ترسناک رو ببینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق خارج، و بوسیله‌ی راهرویی که آن‌ها را به بیرون از ساختمان هدایت می‌کرد، از خانه بیرون زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد حیاط تاریک شدند. و به این ترتیب بود که دنا متوجه شد، ساختمانی که در آن قرار گرفته بودند، در حقیقت، دو در ورودی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کورمال کورمال از مسیری که از میان باغچه می‌گذشت و آن‌ها را به انتهای فضای باغ‌مانند می‌رساند، عبور کردند تا به یک اتاقک رسیدند. سیاوش، نور فلش گوشی را روی دیوار اتاقک انداخت و کلید برقی را فشار داد. یک چراغ قدیمی بالای سرشان چند بار لرزید و بعد، روشن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا نگاهی به اتاقک انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه... قرار بود باشه ولی عمر بابابزرگم وصلت نداد. فقط قابش رو ساختن. دم و دستگاه لازم رو نداره که آدم ازش استفاده کنه. هیچکسم تا الان به خودش زحمت نداده این دستشویی جدید رو تکمیل کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نور کم، به سمت دنا چرخید و با جدیت اعلام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فعلا فقط می‌تونیم از نور لامپش برای دیدن مابقی مسیر استفاده کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا چیزی نگفت و او را دنبال کرد. از روبه‌روی یک در فلزی نسبتا بزرگ عبور کردند تا به دیواری گلی رسیدند که یک طرفش ریخته بود. در کنار دیوار، یک اتاقک دیگر وجود داشت و پشت آن، ادامه‌ی فضای باغ‌مانند خانه، همانند مه غلیظی از تاریکی، جا خوش کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش، کلید برقِ کنار اتاقک را زد اما چراغی روشن نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را محکم بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به سلامتی چراغشم سوخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنا رو کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مجبوری همین جوری بری تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا لحظه‌ای مکث کرد و به ناچار، سری به نشانه‌ی موافقت تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به سمت دستشویی حرکت کرد. سیاوش بازویش را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راستی. در هم کامل بسته نمیشه. رفتی تو چک کن اون تو عقرب و رُتِیل نباشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با بی‌حوصلگی سرش را کج کرد و سیاوش را از نظر گذراند. پس از چند ثانیه پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیز دیگه‌ای هم هست که برای زنده موندن تو این مکان، لازم باشه راجع بهش بدونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش خیلی جدی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه. فقط... فکر می‌کنی.. بتونی بدون من راه برگشت رو پیدا کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا آهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تمام تلاشم رو می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد، با صدای سیاوش از خواب بیدار شد. سرش را از زیر پتو بیرون آورد و با خستگی دوستش را تماشا کرد که به سرعت در اتاق این طرف و آن طرف می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازه‌ای کشید و در جایش نشست. چند بار پلک‌هایش را باز و بسته کرد ولی نمی‌توانست بیدار بماند. وقتی سیاوش از اتاق بیرون رفت، تصمیم گرفت همانطور نشسته، به مابقی خوابش ادامه بدهد. اما چند لحظه بعد، با صدای بلندِ کوبیده شدن در، از جا پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را روی قلبش گذاشت و با چهره‌ای درهم، معترضانه سیاوش را تماشا کرد که به سختی سعی داشت بخاری کوچکی را وارد اتاقشان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستش توجهی به او نکرد. به همین دلیل، به ذهنش رسید از فرصت استفاده کند و دوباره به زیر پتو برگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش دقایقی را صرف راه‌اندازی بخاری کوچک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از کلی تقلا جهت روشن کردن آن، سرانجام راست ایستاد و نفس‌زنان، دستانش را به کمرش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون آن که برگردد، خیره به بخاری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینم از این. احتمالا امشب دیگه یخ نزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف دنا چرخید و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکر می‌کنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمانی که نگاهش، به دوستش که کاملا خودش را در زیر پتو استتار کرده بود افتاد، ساکت شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش را بر روی هم فشار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالای سرش ایستاد و غرغرکنان، پتو را از رویش برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با احساس سرمایی ناگهانی، در خودش جمع شد و او را با بدترین ناسزایی که بلد بود، خطاب قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش پتو را گوشه‌ای انداخت و دستانش را به کمرش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زود باش حاضر شو. تا پنج دقیقه دیگه راه میافتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیاط خانه، با آنچه که شب گذشته دیده بود، تفاوت زیادی داشت. تاریکی و خواب‌آلودگی شب قبل، باعث شده بود جزئیات بسیار زیادی از نظرش پنهان بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باغچه‌ای که تصور می‌کرد تنها قسمت کمی از حیاط را اشغال کرده است، در حقیقت باغ کوچکی از درختان انار بود که تا انتهای خانه ادامه پیدا می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سمت راست حیاط نیز، ساختمان کوچکی وجود داشت که به طور مجزا از ساختمان اصلی قرار گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا چند قدمی را به طرف سازه‌ای که به تازگی متوجه‌اش شده بود، برداشت و دم ورودی‌اش متوقف شد. ردیفی از کابینت‌های سفید، دورتادور اتاق را دربرگرفته بودند و یک آبگرمکنِ ایستاده‌ی قدیمی، در مرکز آن به چشم می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین لحظه، بوی تند سیگاری مشامش را آزرد. اخم کرد و چینی به بینی‌اش انداخت. پیش از اینکه متوجه شود، کسی کنارش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خش‌داری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینجا آشپزخونه‌اس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با ابروهای درهم کشیده، به سمت صاحب صدا برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار به چشمانش خیره شد و هیجان‌زده، به سیگارش پُک عمیقی زد. سپس با سرش به ساختمان پشتی و دری که دقیقا رو به‌ آشپزخانه باز می‌شد، اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینجا هم حمومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، بی‌علاقه، به او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار خنده‌ی متعجبی کرد و در حالی که فرهای موهای نسبتا بلندش را با پشت دست از روی چشمانش کنار می‌زد، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیه؟ چرا اون طوری نگام می‌کنی؟ من عادت دارم که وقتی کسی میاد اینجا، تورلیدرش باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا چیزی نگفت. در عوض با چشمان ریز شده، ثانیه‌ای بررسی‌اش کرد و سپس از او فاصله گرفت. به طرف درختان باغ رفت و به برگ‌های زرد و قرمزی زل زد که پای درختان ریخته بودند. در امتداد باغ حرکت کرد تا به جایی رسید که ماشین سیاوش پارک شده بود. دستانش را داخل جیب‌های شلوار جینش فرو کرد و به ماشین تکیه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار چشمانش را به او دوخت و هر حرکتش را دنبال کرد. سیگارش را روی زمین انداخت و با پا، آن را له کرد. بعد، مانند کودکی بازیگوش، به دنبالش راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار دنا به ماشین تکیه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اونجا هم مغازه قدیمی پدربزرگمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا علی رغم میل باطنی‌اش سرش را بالا آورد تا جایی که مهیار به آن اشاره می‌کرد را ببیند. از آن جایی که بیشتر شاخه‌های درختان از برگ عریان بودند، از همانجا هم می‌توانستند دیوار کاهگلی انتهای باغ را ببینند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار راجع به در چوبی صحبت می‌کرد که در دیوار جای گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جای مخوفیه. می‌خوای از نزدیک ببینی‌اش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا نفسش را محکم بیرون داد. هاله‌ی سفید بازدمش در هوای سرد صبحگاهی مشخص بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش را تر کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کی برای کار راه میافتیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار لبخند دندان‌نمایی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سیاوش داره همه چیز رو جمع می‌کنه. دونت ووری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، انگار که چیز تلخی را مزه کرده باشد، چهره درهم کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نباید کمکش کنی یا چِمی‌دونم…. ماشینت رو راه بندازی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اینکه او را از سرش باز کند، سوییچ دویست و شش را از جیبش بیرون آورد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو این فاصله... منم ماشین سیاوش رو بیرون می‌برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخید تا سوار دویست و شش بشود ولی مهیار بازویش را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سیاوش بهت نگفته؟ با ماشین من می‌ریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا آهی کشید و با ناامیدی سوییچ را داخل جیب شلوارش چپاند. دست مهیار را از بازویش جدا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس من بر می‌گردم تو تا کمکش کنم وسایل رو بیاره. تو می‌تونی همین جا بمونی. سیگار بکشی یا نمی‌دونم... مزاحم گنجشک‌ها بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز دو قدم به سمت خانه برنداشته بود که سیاوش، نفس‌زنان، با کوهی از وسایل از ساختمان بیرون آمد. یک کوله پشتی، سه عدد پایه‌ی دوربین و یک جعبه‌ی بزرگ به همراه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا پایه‌های دوربین را از او گرفت و بهت‌زده، به لباس‌هایش خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش، شلوار کماندویی شش جیب، هودی سبز و یک کاپشن مشکی پوشیده بود. دستکش چرم نیم انگشتی به دست کرده بود و یک چاقوی نسبتا بزرگ را، به ران پای راستش بسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه داریم میریم جنگ؟! چرا اینطوری لباس پوشیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش نگاه مضطربی به او انداخت و برای چند ثانیه حرفی نزد. پس از لحظه‌ای تقلا، جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مهیارم همین جوری پوشیده، فقط تویی که داری با شلوار جین و یقه اسکی میای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با تعجب به عقب برگشت و نگاهی به لباس‌های مهیار انداخت. مثل سیاوش، شلوار شش جیب نظامی به تن داشت و بر روی تی شرت آستین بلند خاکستری‌اش، یک جلیقه‌ی زمستانه‌ی سرمه‌ای پوشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار به جهت اینکه دنا دید بهتری داشته باشد، لبه‌ی جلیقه‌اش را کنار زد تا چاقوی جیبی تاشویی را که از غلاف، به کمربندش متصل کرده بود را ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن چشم‌های درشت شده‌ی او، نیشخند پهنی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ لباسات ایرادی ندارن. در واقع عالین. فقط بهتره اون کلاه مسخره رو از سرت دربیاری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متفکر لحظه‌ای ساکت شد و بشگنی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به جای کاپشنی هم که دیروز تنت بود، می‌تونی ژاکتِ لی سیاوش رو بپوشی. با لباسایی که الان پوشیدی، استایلت تاپ ناچ میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با ابروهایی سرگردان و دهانی باز مهیار را تماشا کرد. سپس به طرف سیاوش چرخید و با حالتی پرسشی به او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش می‌توانست به خوبی معنی نگاهِ « این فامیل‌تون چِشه؟!» دنا را بفهمد. به همین خاطر چیزی به زبان نیاورد و در عوض به سمت پاژن_ وانتِ دو کابین مهیار راه افتاد تا وسایل را در آن قرار دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با فاصله‌ی کمی او را دنبال کرد. زمانی که به پاژن زرد رنگ نزدیک شدند، هر آنچه که در دست داشت را روی صندلی‌های عقب قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من میرم کاپشنم رو از تو خونه بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از ده دقیقه، به طرف مقصد مورد نظر به راه افتادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا بر روی صندلی عقب نشسته بود و همانطور که با خواب‌آلودگی به فضای خشک و بیابانی بیرون نگاه می‌کرد، گاهی بر روی صحبت‌های مهیار و سیاوش تمرکز می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار رانندگی می‌کرد و سیاوش در کنارش نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی شد که متین و سامان مجبور شدند برگردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار برای اولین بار از زمانی که دنا با او آشنا شده بود، ابروهایش را در هم گره زد و خشمگین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ متین مشکلی نداره، همه‌ی اینا تقصیر دوست‌پسر به دردنخورشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش متعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سامان چی کار کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار محکم به فرمان ماشین چنگ زد و آه بلندی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ انقدر دست و پا چلفتی و کوره که حتی یه چاله بزرگ رو هم نمی‌بینه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش به طرفش چرخید و حیرت‌زده سوال کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ افتاده تو چاله؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار نفسش را محکم بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، موقع فیلم‌برداری عقب عقب رفت و خودش رو به فنا داد. به خاطر اون احمق، متین هم مجبور شد برگرده. چون هیچکس نیست که ازش مراقبت کنه! هم پاش شکسته هم دستش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش با چشمان گرد شده او را تماشا کرد. بعد از چند لحظه، نتیجه‌گیری کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس حالا حالاها بر نمی‌گردن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار، عصبانی، چشمانش را در حدقه چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معلومه که نه!.... کل کسب و کارمون داره رو دوش من و متین می‌چرخه. سامان عملا هیچ کاره‌اس. فقط مثل یه درخت یه گوشه وایمیسه و اگه خنگ‌بازی درنیاره، در بهترین حالت، چهارتا صحنه ضبط می‌کنه. ولی الان با گندی که بالا آورده... تنها همکارم رو ازم گرفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست راستش ضربه محکمی به فرمان زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دِ آخه خواهر من، این عتیقه رو از کجا پیدا کردی؟! حتی نمی‌تونه از خودش مراقبت کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گرفته‌ای از عقب ماشین پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ متین خواهرته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار از آینه نگاه دقیقی به دنا انداخت. متعجب از اینکه برای اولین بار به موضوعی علاقه نشان داده بود، خنده‌ی کجی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، ولی متاسفانه خودش رو علاف یه گوساله کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا به نشانه فهمیدن سری تکان داد و به عقب تکیه زد. پس از چند ثانیه سوال کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الان من و سیاوش قراره کارای خواهرت و دوست‌پسرش رو انجام بدیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار از آینه، چشمکی حواله‌اش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه جورایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، کلافه، از او رو برگرداند و همانطور که جای سرش را روی پشتی صندلی تنظیم می‌کرد، کلاهش را تا روی گوش‌هایش پایین کشید و چشمانش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمان زیادی نگذشت که به مقصد رسیدند. از ماشین پیاده شدند و شروع به خارج کردن وسایل‌ کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در فاصله‌ی صد متری‌شان، یک امام‌زاده‌ی قدیمی وجود داشت که تنها ساختمان پابرجای آن نواحی، پس از کیلومترها بیابان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا نگاه کنجکاوانه‌ای به ساختمان گنبدی شکلش انداخت. دور تا دور آن دیوار کوتاهی کشیده بودند و در فضای بیرونی‌اش، قبرهای متعددی به چشم می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدس می‌زد آن جا بودند تا از معماری سنتی آن بنای تاریخی فیلم‌برداری کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی کلاهش را از سرش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی چرخید و با چهره‌ی خندان مهیار روبه‌رو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار کلاه را مچاله کرد و در جیب جلیقه‌اش چپاند. سپس طوری وانمود کرد که انگار اتفاقی نیافتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اینطوری خیلی بهتری! چرا همچین آشغالی رو سرت میذاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نقطه جوش دنا، صفر تا صد را در یک ثانیه پیمود. لب‌هایش را به هم فشرد و با میل شدید خرد کردن دماغ مهیار، به سمتش حمله کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرکتی که متاسفانه، با مداخله‌ی سیاوش، به سرانجام نرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن جایی که دستان سیاوش، با وسایلی که پیشتر از ماشین خالی کرده بود بند بود، مجبور شد برای عقب راندن دنا، از تمام هیکل یک متر و نود سانتی‌اش مایه بگذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خستگی دوست خشمگینش را چند قدمی از مهیار دور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آروم باش. اگه قرار باشه سر هر چیز کوچیکی همدیگه رو بزنید که نمی‌تونیم کار کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا نفس‌زنان یک گام از سیاوش فاصله گرفته و با صورتی برافروخته و چشمانی که در آن‌ آتش شعله می‌کشید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون کلاه، همه‌ی چیزیه که از خانواده‌ام برام مونده و پسرعمه‌ی عزیزت، همین الان بهش گفت آشغال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش لحن آرام‌تری به خود گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌دونم. کار اشتباهی کرده. اوکی؟ ولی اون که نمی‌دونه این کلاه برای تو چقدر ارزش داره! بذار من کلاهت رو ازش پس بگیرم. بعدش... بعدش سعی کنید با هم کنار بیاید.... محض رضای خدا دعوا نکنید. از وقتی اومدیم اینجا عین مربی‌های مهد، فقط حواسم به شما دوتا بوده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا پس از شنیدن حرف‌های سیاوش کمی آرام گرفت. چشمانش را بست و سری به نشانه موافقت تکان داد. سیاوش از او رو برگرداند و به طرف مهیار رفت. نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کلاهش رو پس بده. این کلاه رو مادرش براش بافته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار چند ثانیه به چشمان سیاوش زل زد و با بی‌میلی، کلاه را از جیبش بیرون آورد. همانطور که کلاه را به او باز می‌گرداند، دهانش را برای یک اظهار عقیده‌ی دیگر باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولی این خیلی رنگ رو رفته‌اس دادا. تابلوئه که براش کوچیکم شده. مامانش باید یه دونه جدیدش رو براش ببافه. یو نُو؟ دیس‌وان جاست روئِنز هیز هَندسام فِیس .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش نفسش را محکم بیرون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پدر و مادرش توی یه تصادف کشته شدن احمق جون. دیگه زنده نیستن که چیزی بهش بدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار که انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشت با چشمانی درشت شده، به پسردایی‌اش خیره شد. سپس او را تماشا کرد که به سمت دنا رفت و کلاه را به دستش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد، در حالی که هر سه سکوت کرده بودند، برخلاف جهت وزش باد، به طرف قبرستان حرکت کردند. از کنار تابلوی سبزی که امام‌زاده را معرفی کرده بود، عبور کردند و وارد صحن اصلی آن شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانند بخش بیرونی، در داخل صحن اصلی امام‌زاده هم قبرهای زیادی به چشم می‌خورد و تنها تفاوتی که این قبرها با قبرهای اطراف داشتند، وجود سنگ‌نوشته‌های تازه‌تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی داخل حیاط پیش رفتند تا اینکه روبه‌روی قبری متوقف شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش خم شد و ضربه‌ی آرامی به سنگ آن زد. سپس از جا بلند شد و چیزی زیرلب زمزمه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار کنارش ایستاد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیکار می‌کنی؟ فاتحه می‌خونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد بدون آن که منتظر پاسخ او بماند، دو زانو کنار قبر نشست و تصویر حک شده بر روی آن را از نظر گذراند. به عادت همیشه‌اش که خیلی ناگهانی سر صحبت را با دیگران باز می‌کرد، شروع به حرف زدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام بابابزرگ.. اوضاع و احوال... امروز چطوره؟ " خنده‌ی ریزی کرد و ادامه داد:" راستش، می‌دونم نمی‌تونی جواب بدی... واقعا قصد ندارم مسخره‌بازی دربیارم...... فقط، خواستم سلامی عرض کنم. هر چند مطمئن نیستم منو یادت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه‌ای در سکوت به قبر خیره شد. حرکتی که خیلی کم از او سر می‌زد. سیاوش نمی‌دانست چه در ذهنش می‌گذرد. اما هر چه بود، احتمالا فکرش را مشغول کرده بود. در نهایت، به همان شکل عجیب و غریبی که همیشه بود برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایش بلند شد و رو به قبر دستی تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میرم به مامان بزرگ سر بزنم. پیس اَوت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را به زبان آورد و به سمت قبر دیگری رفت که کمی از آن‌ها فاصله داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش رفتنش را تماشا کرد. ‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا به آرامی فاتحه‌ای خواند و پس از چند لحظه، سیاوش را تا قبر مادربزرگش همراهی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی کارشان تمام شد، مهیار به هر دو نفر رو کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از همین جا کارو شروع می‌کنیم تا بعدش از امام‌زاده خارج بشیم و تو روز، یه سر به اونجایی که مد نظرم هست، بزنیم.... احتمالا مجبور بشیم تا شب اینجا بمونیم تا فیلمبرداری نهایی رو تو بهترین زمان بگیریم. اگه نتونم چیز به درد بخوری ثبت کنم، اون وقت شاید یکم به چالش بیافتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا نگاهی به دور و اطراف انداخت. حیاط امام‌زاده کاملا خلوت بود و حتی یک نفر هم به چشم نمی‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دو انگشت، تیغه‌ی بینی‌اش را لمس کرد و با خودش اندیشید که بهترین زمان برای فیلمبرداری از این مکان، در روز بود که نور کافی وجود داشت. به علاوه‌ی آن که آدم‌های زیادی هم محیط را اشغال نکرده بودند. پس چرا مهیار فکر می‌کرد بهترین وقت برای ثبت تصاویر، در تاریکی شب بود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصمیم داشت این سوال را بپرسد. ولی چون تمایل زیادی نداشت یک مکالمه‌ی دیگر را با او شروع کند. و با توجه اینکه رفتار مهیار چندان عادی به نظر نمی‌رسید، نتیجه گرفت جستجوی منطق در کارهای او، امری عبث و بیهوه‌ است. پس شاید زیاد دور از ذهن نبود که قصد داشت در شب هم، از امام‌زاده و قبرستانش فیلمبرداری کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بنابراین سکوت کرد و دوربین فیلمبرداری را از سیاوش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار یکی از پایه‌ها را در وسط حیاط امام‌زاده گذاشت و دوربینی را بر رویش سوار کرد. زمانی که دریافت، پسردایی‌اش دوربینی را در اختیار دنا قرار داده است، به سرعت جلو آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در واقع من قصد ندارم که کار فیلمبرداری رو به اون محول کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو متعجب دست از کار کشیدند و سوالی نگاهش کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار، بدون آن که چیزی بگوید یک قدم بزرگ به دنا نزدیک شد و با دست، شروع به مرتب کردن موهایش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا به اندازه‌ی چند ضربان قلب غافلگیر شد و با چشمان درشت‌ شده به او زل زد. ثانیه‌ای بعد، با درک آن که چه اتفاقی افتاده بود، اخم غلیظی کرد و خیلی سریع از او فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داری چیکار می‌کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش آهی کشید و با خستگی انگشتانش را پشت پلک‌هایش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار با لحن آرامی، انگار که بخواهد به یک بچه اطمینان بدهد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نترس. کار بدی نمی‌کنم. حالا که رضایت دادی اون کلاه مسخر.... آ... اون کلاه رو فعلا سرت نکنی. بذار موهات رو مرتب کنم. قول میدم تو بهترین قسمت کار من میشی. مطمئنم که حسابی عاشقت میشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا گیج و منگ چند گام به عقب برداشت و همانطور که برای یک زد و خورد حسابی آماده می‌شد، دستانش را جلوی بدنش بالا آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایش را در هم گره کرد و هشدار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یکم دیگه بهم نزدیک شو تا تو به بهترین کار من تبدیل بشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار، حیران، سر جایش متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه برای کار نیومدی اینجا؟ پس باید به حرفم گوش بدی. تو خوشتیپی! حالا که متین نیست، تو باید جایگزینش بشی. مثل یه کلیک‌بیت عمل می‌کنی. همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کلیک بیت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار، بی‌حوصله، توضیح داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه چیزی که آدما رو جذب می‌کنه تا روی یه لینک کلیک کنند.... تو، به کارمون جلوه‌های بصری میدی. هر چند قطعا به اندازه خواهرم نمی‌تونی تاثیرگذار باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیرلب غرغر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مطمئنا وقتی بفهمن یه دختر کیوت رو با یه غول‌تَشَن جایگزین کردم خوشحال نمیشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی دور خودش چرخید و اضافه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولی من تو پیجم دختر زیاد دارم. اونا حتما جذب میشن، درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با تردید، نگاه رفت و برگشتی به سیاوش و مهیار انداخت. در حالی که هنوز سعی داشت ربط این مساله به مستندسازی را درک کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو داری از این مکان فیلم می‌گیری. تصویربرداری از من چه دردی رو دوا می‌کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار با چشمان گرد شده نگاه عجیبی به او انداخت. سپس، کلافه، به طرف پسردایی‌اش چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این دوستت رو از تو غار آوردی؟ چرا هیچی نمی‌دونه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش به حالت تسلیم، بازدمش را بیرون داد و به آن‌ها نزدیک‌تر شد. مختصر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مهیار یه پیج یوتیوب داره. در واقع با متین به طور مشترک یه کانال دارند. سامان هم فیلم‌بردارشونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی نگاهش با نگاه دنا گره خورد، متوجه شد دوستش منتظر توضیحات بیشتری از جانب اوست. پس در تکمیل حرفش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اونا جستجوگرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا همچنان طوری تماشایش می‌کرد که نشان می‌داد، هنوز متوجه نشده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین لحظه، مهیار موبایلی را در فاصله چند سانتی‌متری از صورتش نگه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیا. اینه. کانال کابوس. « شرح ماجراجویی‌های ماورالطبیعه دوقلوی‌های ایرانی». می‌تونی کانال‌مون رو سابسکرایب کنی. " با انگشت، به جایی بر روی صفحه اشاره کرد:" یادت نره که زنگوله‌ی بغلش رو هم بزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا نمی‌دانست چه بگوید. ابروهایش سرگردان در پیشانی‌اش جا گرفته بودند و دهانش باز مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متحیر پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این دیگه چه مزخرفیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیار بدون آن که زاویه‌ی موبایلش را تغییر بدهد، سرش را کج کرد و نگاهی به صفحه گوشی‌اش انداخت تا مطمئن شود کانال درست را به او نشان داده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مشکل چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا با آشفتگی به سیاوش رو کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کاری که می‌گفتی این بود؟ چه جوری قراره پولی ازش دربیاریم؟.... اصلا دقیقا قراره چیکار کنیم؟ روح‌های قبرستون رو شکار کنیم؟! یا به قبرهای مردم دستبرد بزنیم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش قدمی به سمتش برداشت و سعی کرد توضیح بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌دونم چه جوری به نظر میاد، ولی قول میدم مهیار می‌تونه به قولش وفا کنه و پول ما رو سر موعد میده. تنها کاری که ما باید بکنیم اینه که.... از کارش فیلم‌برداری کنیم. ویدیوهاش رو ادیت کنیم و هر جا میره همراهی‌اش کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاهش دنا را دنبال کرد که کلافه این طرف و آن طرف می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی، لب‌هایش را تر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ درسته اسم کانالش خیلی احمقانه به نظر میاد ولی دنبال‌‌کننده زیاد داره. هر چی بیشتر ویو بگیره، پول بیشتری درمیاره. ما هم همینطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، خشمگین، روبه‌رویش متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سیاوش تو می‌دونستی که من چقدر پول لازمم. تو می‌دونی که من تو چی گیر کردم. " اخم کرد و انگار که نمی‌دانست چه بگوید، با لحن آرام‌تری ادامه داد:" این...... چطور قراره با این، زندگی‌ام رو دوباره از نو بسازم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را پایین انداخت و به قبرهای زیر پایش خیره شد. نمی‌دانست باید چه کار کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاوش دستش را بر روی شانه‌اش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌تونستیم توی یه زمان کوتاه کار مناسبی پیدا کنیم. حتی اگه پیدا می‌کردیم هم، درآمدش به اندازه پولی که قراره از مهیار بگیریم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چانه به پسرعمه‌اش اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ درآمدش به دلاره. کار ما هم تقریبا پاره وقته. هر وقت اراده کنی می‌تونی بی‌خیالش بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا سرش را بالا آورد و سیاوش را از نظر گذراند. آن قدر به دوستش اعتماد داشت که وقتی به او اطمینان داد که کار مناسبی برایش پیدا کرده است، زیاد سوال‌پیچش نکرد. فقط وسایلش را جمع، و او را دنبال کرد. حالا، در میان قبرستان یک امام‌زاده ایستاده بودند و دوربین به دست، با یکدیگر بحث می‌کردند. باد موهایشان را به هم می‌ریخت و حیاط به قدری ساکت و خلوت بود که انگار، تمام مرده‌هایی که در اطرافشان خوابیده بودند، هشیار، سکوت کرده بودند تا حرف‌هایشان را بشنوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این سکوت دیوانه‌اش می‌کرد. دوست نداشت آن جا بماند اما راه برگشتی نداشت. پل‌های پشت سرش را خراب کرده بود و اگر می‌خواست به فروغ ثابت کند که می‌تواند بدون راه رفتن در مسیری که او برایش ساخته بود، موفق شود، باید ادامه می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان‌هایش را روی هم فشرد. نفسش را محکم بیرون داد و مهیار را خطاب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کامل برام توضیح بده که قراره چیکار کنیم، چقدر بهمون پول میدی و چقدر احتمال داره وسط جستجوی بی سر و تهت، توی یه چاله بیافتیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غروب شده بود. وعده‌ی ناهار را ساعت چهار بعد از ظهر خوردند و بعد مجددا دست به کار شدند. تمام صبح را به گرفتن شات‌های متعددی از فضای بیرونی و داخلی امام‌زاده گذراندند و پس از استراحت کوتاهی بالاخره راهی جایی شدند که مهیار از ابتدا قصد داشت از آن فیلم‌برداری کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که از قسمت پشتی امام‌زاده خارج می‌شدند، مهیار برایشان توضیح داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حدود سه هفته پیش، به خاطر بارندگی‌های زیاد و غیرطبیعی که اینجا اتفاق افتاده، یه سری قبر جدید از پشت امام‌زاده بیرون زدن که شکل و شمایل عجیبی دارند. به علاوه‌ی یه راهی که به خاطر سیلاب، کنار این قبرها باز شده.... محلی‌ها میگن که یه تعداد استخون از توش پیدا کردن! من و تیمم هفته پیش اومدیم اینجا و با چنتا از روستایی‌ها حرف زدیم. بر اساس چیزی که گفتن، شب‌ها از توی اون راهی که باز شده، صدای سوت میاد، کل اون منطقه بوی بدی میده و هیچکس جرات نداره بهش نزدیک بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستش سمتی را نشان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اونجا رو ببینید. یه پرچم زدن. واسه اینکه به بقیه هشدار بدن که اینجا همون منطقه‌ی مشکل‌داره و کسی سمتش نیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من و متین دوساله که کانال کابوس رو باز کردیم ولی هیچ وقت به ذهنمون نرسید که برای فیلم‌برداری به ده خودمون بیایم.... یکم راجع به اینجا تحقیق کردم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بازیگوشی مشتی به بازوی سیاوش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ظاهرا روستامون کلی جای جن‌زده داره که قراره یکی یکی بهشون سر بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنا، کلافه، نفسش را محکم بیرون داد و سرعت راه رفتنش را بیشتر کرد تا بتواند بین خودش و مهیار فاصله‌ بیاندازد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیری که طی می‌کردند راه ناهمواری از تپه‌های کوچک و فرورفتگی‌های کم‌عمق بود که در سرتاسر آن، بوته‌های خشک و گیاهان خاردار به چشم می‌خوردند. در عین حال، پستی و بلندی‌های زمین آنقدری نبود که هر آنچه که در سر راهشان وجود داشت را از نظرها پنهان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سطح صاف‌تری که قبرهای عجیب، پرچم نارنجی رنگ هشدار را احاطه کرده بودند، نور خورشید، زمین را به ترکیبی از زرد و قرمز آغشته کرده بود و به آن‌ها اجازه می‌داد، از جایی که ایستاده‌ بودند، به راحتی مقصد را ببینند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!