دوست داشتی؟
رمان اجباری بی رحمانه اثر sanaz & pegah

رمان اجباری بی رحمانه

  • به قلم sanaz pegah
  • ⏱️۵ ساعت و ۵۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 226.2K 👁
  • 1.2K ❤️
  • 1.2K 💬

خلاصه رمان اجباری بی رحمانه

نفیسا دختر ناخواسته یک خانواده اصیله که وقتی 6 سالش بوده پدر و مادرش اونو رها میکنن و میرن استرالیا. تنها کسش عموشه که اونو توی خانواده دوسش داره و از بچگی بزرگش کرده. حالا پدر بزرگش میخواد اونو به اجبار با پسر عموش آرتا به عقد هم در بیاره که تا یک سال براش یه نوه بیارن تا نسلش ادامه پیدا کنه. پایان خوش

قسمتی از متن رمان اجباری بی رحمانه

از صدای داد من بابا و مامان اومدن بیرون
نفیسا رفت پشت مامان که بابا گفت
_چته پسر؟؟آروم تر
_معلوم نیس تا الان با کی بوده و داشته چیکار میکرده که......
گوشی نفیسا زنگ خورد.از روی زمین برداشتم و جواب دادم
همین که برقراری تماس رو زدم صدای یه مرد پیچید تو گوشی
_سلام خانوم پارسا....جاویدم....ممنون بابت اینکه جای من سر کلاس رفتید
مادرم سلام میرسونه.به آقای پارسا هم سلام برسونید
گوشی قطع شد.تنها چیزی که دیدم دویدن نفیسا به سمت خونه بود
خشم و عصبانیت و ناراحتی تو چشمای بابا و مامانم بیداد میکرد
بابا:من اینجوری پسر بزرگ کردم؟؟من زود قضاوت کردن بهت یاد دادم؟؟واقعا که.متاسفم برات آرتا
شرمنده سوار ماشین شدم و به طرف خونه خودم رفتم
نفیسا:
_دخترم بیا شام.آرتا رفت خونه خودش بیا عزیزم
_نه عمو میلی به شام ندارم میخوام بخوابم.شب بخیر
_اخه عزیز دلم بدون شام که نمیشه خوابید
عمو یه چیزایی زیر لب گفت و رفت
صفحه گوشیم روشن خاموش شد
برام اس اومده بود.بازش کردم
آرتا برای اولین بار بهم اس داده بود:
_زندگی مانند شمع و پروانه اس....تو پروانه و من شمع....من در کنار تو می ایستم و میسوزم تو دورم میچرخی و می سوزی...
براش نوشتم:
_گاهی ممکن است در زندگی از پله چوبی پوسیده بگذری....تو میتوانی آرام گام برداری تا سالم برسی....میتوانی تند بدوی که پل بشکند و هیچ گاه نرسی...
پیامو که فرستادم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم.
یعنی این اخرین ساعت دوران مجردیم بود.کنار آرتا نشسته بودم
عاقد شروع کرد:
_عروس خانوم،خانوم نفیسا پارسا آیا به بنده وکالت می دهید که شما را به عقد دائم آقای آرتا پارسا در بیاورم.آیا وکیلم؟؟
تا ستاره اومد حرفی بزنه با صدای بلندی گفتم:بلههه
همه متعجب نگاه میکردن که پدربزرگ شروع کرد به دست زدن
همه دست زدن
زنمو خواست عسل بیاره که بهش گفتم:
_زنمو زندگی ما سراسر تلخیه پس زحمت الکی نکشید
زنمو شروع کرد به گریه کردن که گفتم:
_مامان جونم راحت باش.نفیسا مزاحم داره میره.دیگ کسی نیس که به خاطرش طعنه و کنایه بشنوید.در ضمن نگران پسرتون هم نباشید خدمتکار خوبی براش میشم
پدربزرگ:آرمان فرشته رو ببر توی ماشین آرتا توهم نفیسا رو ببر خونتون اینجا جای گریه زاری نیست
آرتا از لباسم گرفت و بلندم کرد!!!
هه آرتا حتی دوست نداره به من دست بزنه چه برسه به یه عمر زندگی
با حالی زار سوار ماشین شدم.فقط بی صدا اشک می ریختم.
هه چه جالب همه با خوشحالی و عشق میرن خونه بخت من با گریه
به خونه آرتا که رسیدیم بی حرف از ماشین پیاده شدم.
یه چمدون کوچیک بیشتر نداشتم که با زحمت با خودم به داخل آسانسور بردم
خونه آرتا طبقه ١٧ ی برج ٢٠طبقه بود
در خونه رو که باز کرد گفت:
_اولین اتاق از سمت چپ برای تو
رفتم توی اتاقی که گفت.حالم به قدری بد بود که خودمو انداختم رو تخت دو نفره و شروع کردم به گریه کردن که نفهمیدم کی خوابم برد.
_نفیسا نفیسا بیدار شو.الان دیر میشه!!!
با صدای آرتا چشمامو باز کردم.آرتا آماده شده بالای سرم بود
با صدای تحلیل رفته ای از آرتا پرسیدم:
_چیزی شده؟؟؟
_امشب همه خونه آقاجون جمع شدن.پاشو آماده شو برای ساعت ٨شب
رفت بیرون.رفتم دستشویی آبی به صورتم زدم
یه مانتو بلند سرمه ای با شال و شلوار مشکی پوشیدم
صورتم مثله مرده ها بی روح شده بود
یکمم آرایش کردم و رفتم بیرون
هه جالبه آرتا یه کت مشکی با پیرهن و شلوار جین سرمه ای پوشیده بود
لبخندی زد و گفت:
_روز اولی ست کردیم!!چه اتفاق جالبی
منم در پاسخ حرفش لبخند تلخی زدم و از خونه بیرون رفتیم
وای آسانسور.ظهر حالم اصلا خوب نبود نفهمیدم آسانسور داره


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اجباری بی رحمانه

  • مرضیه

    0

    مزخرف شخصیت نفیسا واقعا مزخرف بود حیف وقتم نکرد

    ۲ ساعت پیش
  • مهتاب خواجه علی اشتر

    0

    عالی بود من خیلی دوست داشتم

    ۴ هفته پیش
  • ....

    0

    چرت و پرت محض بود .حیف وقت .رفتیم خوابیدیم .به بچه ها شیر دادم وغذا خوردیم ،جز اینا چیزی دیگه ای نداشت

    ۴ هفته پیش
  • مینا

    0

    متوسط بود سحطش واقعا چرا باید هممش بچه ها خواب باشن چه بچه های ساکتی بودن 🤣🤣 بخشیدن و دلیل رفتن یک پیز چرتی بود بعدا هم چرا بعد ۷ سال برگرده سریع ببخشه واقعا چراا؟ یکم خصومت کمتر میشد بهتر بود

    ۴ هفته پیش
  • Mahsa

    0

    رمان جالبی میشه گفت بود و در عین حال سادگی قشنگی داشت ولی یه چیز جالبی که فهمیدم این بودش که اینا تا اخر رمان به همدیگه اعتراف نکردن که همو دوست دارن و حتی اون موقع که عاشق هم بودن و زندگی خوبی داشتن به همدیگه میگفتن که عادتکردن به هم. خب عزیز ای من میمردید بگید از همون اول بگی عاشق همدیگه شدین.

    ۱ ماه پیش
  • حلما

    2

    ببینید ۹۰۰ صفحه است عالیه بی نظیره حتما بخونید . (فقط وسطش. یکم حرث می خورید که بعدا درست میشه)

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    2

    عالی بود من تا ۵۰ خوندم تا اینجا که بی نظیر بود

    ۲ ماه پیش
  • شهنوازی

    0

    رمان خیلی خوب بود ولی دلیل تنفر خانواده نفیسا چرت احمقانه بود و رفتن آرتا چرت تر احمقانه تر بدون خواستن دلیل از نفیسارفت ولی نفیسا با بخشیدن سریع آرتا بهترین کارو کرد چون اونه اشتباه بودن کارشون فهمید تلب بخشش کرد مهم این بود

    ۲ ماه پیش
  • عاشق رمان

    0

    رمان و خیلی وقت پیش خوندم الان میخوام نظر بدم، دلیل غیر منطقی آرتا برای رفتن و بخش زود هنگام نفیسا بی معنی و غیر منطقی بود. به گفته ی بعضیا افتضاح نیست و به گفته ی بعضیا بهترین رمان عمر نیست اگه این بهترین رمان عمرته پس تا حالا رمان ندیدی بد نبود

    ۲ ماه پیش
  • عاشق رمان

    0

    خیلی وقت پیش اینو خوندم الان میخوام نطر بدم دلیل غیر منطقی آرتا برای رفتن و بخش زود هنگام نفیسا غیر منطقی تر از بقیه جاها بود نفیسا باید اعتماد به نفس بیشتری میذاشت، من حقیقت و میگم به گفته ی خیلیا افتضاح نبود ولی بهترین رمان عمرم نبود اگه بهترین رمان عمرتونه که شما تا حالا رمان ندیدین بد نبود کلا

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    3

    اگه بابایزرگ نفیسا رو دوست داشت چرا میگفت هرزه حیفه وقت

    ۳ ماه پیش
  • ‌..

    2

    به معنای واقعی کلمه چرت و پرت من ده ساله کارم رمان خوندنه وقتتونو هدر ندین

    ۳ ماه پیش
  • از نویسنده ممنونم

    3

    هیچ رمانی نیست که از نظر همه قشنگ باشه و هیچ رمانی هم نیست که از نظر همه زشت باشه سلیقه ها بسیار متفاوته حالا این رمان چه سلیقه ایی میخواد این رمان برای افرادی که علاقه مند به رمانای عاشقانه ساده بدون مسئله ی خاصی هستن گزینه ی بسیار خوبیه💕🩵

    ۳ ماه پیش
  • Selen

    0

    رمان مشکلاتی رو داشت نویسنده انگار با دختره مشکل داشت که انقد بلا سرش می آورد و خیلی اتفاق ها سریع پیش رفت و اینکه رفتارشون واقعا مثل بچه ها بود یکم منطقی نبودن

    ۳ ماه پیش
  • رمان خوبی بود

    6

    ولی نویسنده عزیز یه اشتباهیی کردی اونجا که ارتا جلوی اموزشگاه به جاوید گفت[دهاتی]اصلا ملنه درستی نیس یعنی داری دهاتی هارو مسخره میکنی هرچی باشه اونام انسان🤌

    ۳ ماه پیش
  • ناز بی بی مریدنیا

    1

    خیلی عالی خیلی قشنگ بود اشکم در اومد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!