جوخه بیوه ها به قلم حدیث افشارمهر
پارت سی و دوم :
خشمگین لب زدم:
-چه غلطی داری می کنی؟ واقعا فکر کردی من اون الماس رو بهت پس می دم؟
سرش رو تکان داد به سقف خیره شد و گفت:
-پس که نمی دی، معلومه که این کار رو نمی کنی.
عصایش رو به زمین کوبید و گفت:
-بلکه ما به زور ازت می گیریمش.
پوزخندی زدم و گفتم:
-نو نو نو...گفتم اگه بخوای خیلی راحت بهت تحویلش می دم. اما خودت نخواستی!
و خنده ی تمسخر آمیزی زدم. به دو نوچه اش اشاره کرد ک
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Biti
0یه حسی به منم هم همین و میگه چون وقتی رفته بودن الماس و بدزدن این داشت با رئیس حزب میزد که یکدفعه صدای رئیس قعط شد و همون لحظه این مردک دلقک با دار و دستش ریختن داخل موزه
۴ ماه پیشSarina
1اوایل رمان موقعی ک اریکا اون ساندویچرو از رو زمین برداشت بخوره ی جفت چشم مشکی تو تاریکی بهش نگا میکرد، فک کنم تردست همونه. بعد مگه این اسم اریکارو تو ماشین نگف؟چجوری شد ک حتی اسمشم نشنیدههه🤦🏻 ♀️😂
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
میری جلوتر میفهمی گل
۱ سال پیشMarzi
0میشه خواهش کنم دوتا پارت بزارید☹ یدونه کمه تا پس فردا نمیشه صبر کردد
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عشقم فقط یه پارت میشه گذاشت ولی سعی میکنم پر حجم باشه💙
۳ سال پیشاسرا
0دارم فکرمی کنم کیه جشمان سیاه قبل ازبه دست آوردن این صورت 🤔
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
:))))
۳ سال پیشAa
0ممنون عالی بود🙏👏⚘
۳ سال پیشAmir
7از اونجایی که رئیس هم چشاش سیاهه شاید این همون رئیسه باشه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rosa
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
این نمیتونه رئیسه باشه،احتمالا داداششه از سر اون داستان برادرایی ک رئیسه تعریف کرده بود این شکو دارم