جغد انبار به قلم حمیده خوشبخت
پارت شصت و سوم :
- این حرومزاده!
سرباز جوخه صدیای که مثلا قرار بود حواسش به ایلیا باشه، با هول و کلافگی خودش رو به سمت ایلیا پرت کرد و از شدت حرص یکی محکم پشت گردن ایلیا کوبید.
لعنتی صدای چلپسش گردن منو هم به درد آورد. فکر نکنم ایلیا اون قدرها قوی باشه که دردش رو حس نکنه ولی لامصب فکر کنم جدی جدی بدنش نسبت به درد سُر شده؛ فقط تکون ریزی به گردنش داد و با لبخند دیوثی به سرباز نگاه کرد.
ناباور و
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
بسم الله😭🤣
۱ ماه پیشمن کیم؟
0زنده میمونه؟ اخه ازتوبعیده حمیدهه عجیب شدیا نه تنها نمیکشی اونایم که کشتی داری زنده میکنی
۱ ماه پیشغزل
1از همه شون به طرز عجیبی متنفرم😒
۱ ماه پیشملکه ی دلقک
10از اونجایی که نویسنده حمیده ست ، احتمال اینکه مادر مقدس یهو ظاهر بشه و همزمان با دست زدن بگه(آفرین فرزندانم ، دو دستی ری*دین تو کل اعتبارم)هم وجود داره😗🎀
۲ ماه پیشMaedeh
0فکر کنید زاویر و ایلیا برادر باشن. ما چیزی از فامیلی و خانواده زاویر نمیدونیم نه؟ چی میشه اگه زاویر و ایلیا برادر باشن و پادشاه شاران تصمیم میگیره برادر بزرگ ترو توی ارتش اسیر کنه و بردار کوچک ترو بکشه تا خیانت کار نشن و به شاران پشت نکنن؟
۲ ماه پیشMaedeh
1شیث همسر عزیزم این چه حرفای ناپسندی بود؟ الهی هاووک کله حکیمی رو برات قربونی کنم که خاصیت مهتابی از اون مردک کله تاس ایکبیری بیشتره الهی زاویه نواد درجه بیریخت فدای ریختت بشه این کارای زشت چیه میکنی شوهرم
۲ ماه پیشZeynab
10نی نی ایوانف😂😂🐣🐣
۳ ماه پیشفن آرین ایلیا شیثثث
2من مردم واسه این جمله🤣
۲ ماه پیشMedusa
6متاسفم هانا من از شاران بدم نمیاد چون تموم کراش هام شارانی ان ( شیییییث😭)
۳ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
دراکو و هارپی👺
۳ ماه پیشمتین
2حمیده بابت خلق هارپی و دارکو ممنونتم🛐 اول دل خوشی نداشتم ازشون😭😭😭
۲ ماه پیشبلوندی
6حالا فهمیدم چرا ایلیا از ارتش نمیترسه . چون همین الانش هم به قدری پیششون سیاهه که میخوان اعدامش کنن اونم فقط به خاطر مامان و باباش ، بالاتر از سیاهی رنگی نیست پس بدون ترس حرف هاش رو میزنه که لاقل به خاطر کارهای خودش اعدام بشه
۳ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
چه تحلیل باحالییی🛐
۳ ماه پیشحدیث
13وای خدایا هاووک من فقط موندم تو چی داشتی که کلیئو عاشقت شد؟!🙄 هیچ پوووووووخی نیستی با اون کله مهتابیت🫤🙄
۳ ماه پیشMedusa
14ایلیا هر دیالوگی که میگه، میگم خب این بدترینش بود یهو دیالوگ بعدی: زود کشیدم بیرون🌚
۳ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
😭🤣
۳ ماه پیشMedusa
15کل مردا و ارتش و نلین و شاران به یه ورم فقط میخوام بشینم تو کتابخونه ی آیدا کتاب بخونم و غذاهایی که دست پخت الی بخورم:)) بعدشم مثل هارپی بخوابم
۳ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
بعدشم آرین نانازیت کنه
۳ ماه پیشMedusa
2بچه ها جدی انقدر به هاووک گفتم کچل خودم ریزش مو گرفتم:) حس میکنم کارماش منو گرفتههه خدایا غلط کردم دیگه نمیگم😭 ( کچل)
۳ ماه پیشMedusa
11واقعا کلئو حتی یه بارم از هاووک متنفر نشد؟ یا شیث از کلئو به خاطر انتخاب اون کله بادمجونی...همون کله کچلش برای نفرت کافیه
۳ ماه پیشMedusa
11ایلیا با همه دختراشون بوده عاشق اینم که به روی تک تکشون میاره🤣
۳ ماه پیشMedusa
8"درخشندگیش در کنار بقیه ی فرمانده ها مثل خورشید در کنار ستاره های کوچک آسمان بود" شیییییث🛐
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

من کیم؟
0اندرس به طرز وحشتناکی قراره بمیره اینو باتمام وجودم حس میکنم وچه حیف ک بچشو نمیبینه:)