لیست کلیه پارتهای رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو : پارت های 21 تا 36
تعداد کل پارت های منتشر شده : 36
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 21
- چی میگی تو؟ خنجر چیه؟ کسرا رو هم که میخوای قیمه قورمه کنی. مگه این پسره همون نیست؟ نگاه آسمان کمی دورتر از طاها را هدف گرفته بود؛ مردی سی و چهار ساله با نگاهی نافذ و چهرهای جدی. هیچ وقت نمیتوانست چیزی را از صورتش بخواند. احساساتش را هم بروز نمیداد. مثل اینکه آینهای برای ساختن علامت سوال ب...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 22
آسمان با نگاهی گنگ طاها را برانداز کرد و کولهاش را برداشت. برگشت و به عاطفه نگاه کرد. رد نگاهش را گرفت و به طاها رسید. سقلمهای به پهلویش زد که صدای عاطفه را در آورد. هیس کنان گفت: - کجا رو نگاه میکنی؟ عاطفه مردک چشمهایش را چرخاند و روی آسمان ثابت ماند. لب پایینش را بی اختیار جمع کرده بود. ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 23
برجهای چند طبقه مثل ماکت به نظر میرسیدند و دریاچهی مصنوعی از فاصلهای دور قابل دیدن بود. هر از گاهی صدای هیجانزدهی آسمان به گوش میرسید. - آهای دیوونه، حواست به جلوت باشه مارو به کشتن ندی. آسمان طبق عادت تای ابرویش را بالا انداخت و طنابها را سفت کشید. بیشتر اوج گرفت و بالا رفت. بالاخره ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 24
- خیلی خب، حالا وقتشه کمکم سرعتت رو بیاری پایین. اصلاً عجله نکن. وقتی نزدیک زمین شدی، خودت رو بکش بالا. کمکم قلقش دستت میاد. طاها این را گفت و نگاهش را به محوطهی وسیع زیر پایشان دوخت. بیش از نیم ساعت بود که روی هوا شناور بودند. باد سرد، بیوقفه از کنار صورتشان عبور میکرد و هر بار بخشی از مو...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 25
یاد حرفهایی که زده بود افتاد. آنقدرها هم که اول فکر میکرد، آن «جیغجیغو» بیفرهنگ و بیمنطق به نظر نمیرسید. بعضی از جملههایش، با وجود تمام لحن تند و زبان نیشدارش، بیراه هم نبودند. اما هنوز چند ثانیه بیشتر از این فکر نگذشته بود که تصویر برخورد طلبکارانه و پررویی دوبارهاش جلوی چشمش جان گرفت....
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 26
کاور صورتی را چنگ زد و از بین خروار برگهها بلند شد. دوباره صدای خشخش برگهها پیچید. انگار میخواستند با آن صدای خشخش دعوایش کنند. نگاهی به وضعیت اسفبار اتاق انداخت و زیر لب گفت: - بعدا تمیزش میکنم. دو کمد قهوهای گوشهی اتاق با درهای باز دیده میشد و سمت دیگر اتاق میز کامپیوتر و صندلی قرار...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 27
صدای رادیو او را به همانجایی که بود، برگرداند. - طبق پیشبینیهای هواشناسی بیش از سی ایستگاه در تهران در معرض خطر هوای ناسالم قرار گرفته و توصیه میشود... پایش را روی گاز گذاشت و راه افتاد. به صندلی تکیه زده بود و با یک دست فرمان را میچرخاند. طلاق گرفته بودند، به همان آسانی. چرا و چگونهاش ر...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 28
- جدیدا خیلی خسیس شدیها. آخر مثل اسکروچ تنها میمونی با خساست هم میمیری بدبخت. نگاه چپکی طاها را نادیده گرفت و آتش زیر پیازداغش را بیشتر کرد: - حتما باید چندتا روح بیان قبض روحت کنن؟ یهذره کیسه رو شل کنن بذار خدا هم خوشش بیاد اینقدر مردم آزار نباش. طاها زیر چشمی، بدون آنکه بچرخد گفت: - سر حق...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 29
فنجان را خالی کرد و بیخیال قهوه خوردن شد. کمکم وقت ناهار فرا میرسید و بهخاطر دستهگلهای مهران اشتهایش را هم از دست داده بود. خانم سراج با لباس فرم پشت پذیرش ایستاده بود و تلفن بهدست با یکی از واحدها حرف میزد. حوصلهی رفتن تا اتاقش را نداشت. روی یکی از کاناپهها نشست. یک پایش را روی دیگری ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 30
. هنوز کامل نزدیک نشده بود که مهران با چهرهای بشاش و صدایی رسا ورودش را اعلام کرد. - اِ اومدی مهندس؟ بیا که بدون تو اصلا نمیشه جناب بهرامی. صدای سرفهی ناشی از پریدن قهوه در گلویش، باعث شد لبهایش نیمه باز بماند. حیران و متعجب به آسمان نگاه میکرد. صورتش کمی سرخ شده بود. نکند واقعا درون قهوه...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 31
.. سمیرا خندهی مستانهای کرد و گفت: جونت سلامت. میگم برای تبلیغ اگه از خودت استفاده کنیم خیلی تأثیر بهتری داره. میدونی که قیافه شرط اول هر چیزیه. نگاهی به سرتا پایش انداخت و خریدارانه ادامه داد: - تو هم که ماشاءالله بشه! این روزا ترنده که از ماجرای زندگیشون هم میگن. از گذشته تا اینکه چی شد...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 32
سمیرا روی پاهایش تاب خورد و خندید. - فکر خوبیه. آسمان لب و لوچهی آویزانش را جمع کرد و به مرد پشت پردهی کرکرهای خیره شد. حس فضولی درونش قلقل میزد و دلش میخواست بداند پشت آن پرده چه خبر است. پرده دوباره به حالت قبل برگشته بود؛ همانقدر بسته و مرموز که انگار عمداً میخواست کنجکاویاش را ب...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 33
. درست مقابل درِ مدیریت متوقف شد. هنوز مردد بود. چند لحظه به دستگیره خیره ماند و بعد، بالاخره تقهای به در زد. با «بفرمایید»ی که از سمت طاها آمد، وارد اتاق شد. سمیرا صاف و مؤدبانه جلوی طاها ایستاده بود. برخلاف همیشه که لحنش پر از شوخی و شیطنت بود، این بار جدی به نظر میرسید. حتی بعد از ورود آسما...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 34
. انگار یک لحظه دست و پایش را گم کرد. طاق منحنی ابروی طاها صاف به چشمهای آسمان چسبیده بود. این همان نارنجی جیغجیغوی طلبکار بود که اینطور دستپاچه مقابلش ایستاده بود؟ ناخودآگاه یاد مهران و خرابکاریهایش افتاد. همیشه بعد از اینکه گند به بار میآورد، همینطور به او خیره میشد؛ با همان نگاه بیگنا...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 35
. - کاری که از روی ظاهر و قضاوت شخصی پیدا بشه، آخر و عاقبت نداره. دلش میخواست یک روز خوشِ محکم تنگ جملهاش بچسباند و از اتاق بیرون برود. درست مثل فیلمها. بعد هم با کفشهای پاشنهبلند تقتقی، صدای راه رفتنش در فضا بپیچد و با ابهت دور شود؛ طوری که طرف تا چند دقیقه بعد فقط به در بسته خیره بماند...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 36
. نگاهش را از سقف سفید بالای سرش گرفت و روی پیانو ثابت ماند. صدای خودش را میشنید که پشت پیانو نشسته بود و نتبهنت میخواند و ساز میزد. صدای دختری که با خنده میخواند: «اگه یه روزی نوم تو باز، تو گوش من صدا کنه، دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه، به دل میگم کاریش نباشه، بذاره درد تو دوا شه...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
- 2
