پارت سی :

.
هنوز کامل نزدیک نشده بود که مهران با چهره‌ای بشاش و صدایی رسا ورودش را اعلام کرد.

- اِ اومدی مهندس؟ بیا که بدون تو اصلا نمی‌شه جناب بهرامی.

صدای سرفه‌‌ی ناشی از پریدن قهوه در گلویش، باعث شد لب‌هایش نیمه باز بماند. حیران و متعجب به آسمان نگاه می‌کرد. صورتش کمی سرخ شده بود. نکند واقعا درون قهوه چیزی بوده باشد؟ می‌خواست بپرسد «زنده‌ای؟»؛ اما جلوی دهانش را گرفت و به جای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طاها در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو طاها
تصویر شخصیت آسمان در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو آسمان
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    ممنون بانو خسته نباشید..کاش پارت ها طولانی تر باشه یا زود به زود پارت بزارین 🥰

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️