پارت سی :
.
هنوز کامل نزدیک نشده بود که مهران با چهرهای بشاش و صدایی رسا ورودش را اعلام کرد.
- اِ اومدی مهندس؟ بیا که بدون تو اصلا نمیشه جناب بهرامی.
صدای سرفهی ناشی از پریدن قهوه در گلویش، باعث شد لبهایش نیمه باز بماند. حیران و متعجب به آسمان نگاه میکرد. صورتش کمی سرخ شده بود. نکند واقعا درون قهوه چیزی بوده باشد؟ میخواست بپرسد «زندهای؟»؛ اما جلوی دهانش را گرفت و به جای
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0ممنون بانو خسته نباشید..کاش پارت ها طولانی تر باشه یا زود به زود پارت بزارین 🥰