پارت صد و هفتاد :

هامون جلو رفت و اهورا را به آغوش پدرانه‌اش کشید...
بوسه‌ای روی دستان تپل و سفید کوچکش نشاند و لب باز کرد:
-بریم هامون به قربونت...
اهورا لبخند کودکانه‌ای به روی پدرش زد
و من چقدر خوشحال میشدم از این همه نزدیکی و صمیمیت
از این همه آرامش و زندگی پر از عشق سه نفره‌امان
دست در دستان ارباب از اتاق بیرون رفتیم...
به حتم شبی به یاد ماندنی خواهد شد
اولین شب عیدی که در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️