قفس چکاوک به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و یک :
میان بغض و ناراحتی و حسرت یادم افتاده بود فرشتهام در بغلم نشسته.
کودکم، پسرک کوچکم...
تقلا کرد و دست کوچک و تپلش را روی دستم گذاشت.
شکمو بود.
ولی نمیتوانستم این غذا را بدهم...
_چی میخوای مامان؟!
کم شکمو باش عشقم..
من چجوری از این بهت بدم؟!
اب دهانش را قورت داد و طوری نگاهم کرد که حس کردم التماسم میکند.
لبم را فشردم..
انگشتم را داخل خورشت فرو کردم و به لب
لطفا صبر کنید...
