قفس چکاوک به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و نهم :
-هامون... هامون...
با صدایش به خود آمدم...
با صدای زنم...
همسرم...
نمیدانم چقدر عمیق در فکر فرو رفته بودم که چکاوک بارها صدایم زده بود و نشنیده بودم
چکاوک
سرگرم فرزندهایمان شده بودم...
هستی و سوفیا دور تا دور اهورایم را گرفته بودند و با اون بازی میکردند
سوفیا گاهی لپ اهورا را آرام میکشید و میگفت:
-نلمه، دوش دالم
آه که چقدر این دختر شیرین شده بود...
آه از
لطفا صبر کنید...