پارت صد و شصت و هشتم :

بوی خانه تغییر کرده بود.
بوی غذا..
بوی ارامش..
گرمای خاصی داشت.
ولی باز ذهنم مشغول بود.
با امدن مهمان‌ها مجبور بودم ملوک را هم دعوت کنم.
همین کلافه ام میکرد.
دست در جیبم کرده به میز خیره شدم.
ثانیه اخر نیامدن پرهام عصبی‌ام میکرد، الان چه میگفتم؟!
میز را دور زدم و به سمت اتاق رفتم.
صدای ریز حرف زدن بچه‌ها تنها لبخند واقعی‌ام بود.
کاش میشد خانوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!