قفس چکاوک به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و هشتم :
بوی خانه تغییر کرده بود.
بوی غذا..
بوی ارامش..
گرمای خاصی داشت.
ولی باز ذهنم مشغول بود.
با امدن مهمانها مجبور بودم ملوک را هم دعوت کنم.
همین کلافه ام میکرد.
دست در جیبم کرده به میز خیره شدم.
ثانیه اخر نیامدن پرهام عصبیام میکرد، الان چه میگفتم؟!
میز را دور زدم و به سمت اتاق رفتم.
صدای ریز حرف زدن بچهها تنها لبخند واقعیام بود.
کاش میشد خانوا
لطفا صبر کنید...