قفس چکاوک به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هفتاد و یک :
ارباب از روی کمر بلند شد و رو به اهالی عمارت کرد....
-امیدوارم سالی خوب برای همهی شما باشه و همه چیز خوب باشه براتون
امشب میخوام یه موضوع خیلی مهم رو به همتون اعلام کنم
همه سکوت کرده بودند...
حتی من....
آیا چه میخواست بگوید؟!
من که همسرش بودم از چیزی خبر نداشتم!
همیشه اینگونه بود تا دقیقه ی ۹۰ هیچ چیزی خبردار نمیشدم
چشم ریز کرده بودم و منتظر لب و دهان هامون خان ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
@Admin12211 به آیدی زیر پیام بدید در روبیکا
۲ ماه پیشسحر
0خیلی قشنگ بود ، یه جاهایی از استرس مردم، یه جاهایی از خشم ترکیدم، یه جاهایی از عشق لبریز شدم قلمتون مانا
۵ ماه پیشریحانه
0رمان خوبی بود ممنون از نویسنده گرامی
۷ ماه پیشنجمه خراسانی
1خیلی رمان قشنگی بود و اینکه مرسی از نویسنده عزیز بابت این قلم مانل ولی به نظر من اگر میخواید کامل و زیبا متن رمان و بخونید و خیلی قشنگ تر بفهمید فایل کامل رمان و خریداری کنید بخاطر اینکه اونجا رمان بدون محدودیت هستش و خیلی با مفهمو تر هستش و اینکه رمان داخل فایل کامل اینجا تموم نمیشه و بیشتره
۸ ماه پیش....
1رمان زیبایی بود و لذت بردیم و از پایان کمی دلگیر شدیم اما اشکال نداره از نویسنده ی زحمت کش به خاطر این رمان زیبا ممنونیم که با پایانی دل انگیز این رمان رو به پایان رسوندن ، ممکنه که فصل دوم داشته باشه؟
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
سارا
0چطوری بخریم رمان کامل ترش رو