لیست کلیه پارتهای رمان فرتیغ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 22
-
رمان فرتیغ - پارت 1
فصل اول باران که شدى مپرس ، این خانه کیست سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست باران که شدى، پیاله ها را نشمار جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست باران ! تو که از پیش خدا مى آیی توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست... «مولانا» چرا بوکس رو ول کردی؟ شما تو همون رشته خودت موفقتر بودی. کاوه جواب داد: کدوم بوکس...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 2
سپس خیلی ناراحت از در بیرون رفت. با یک دنیا از غصه. آوار غمی که شاید شانههای تنومند او فقط میتوانست تحمل کند. از پلهها که پائین میآمد چهرهاش مردانه بود. حتی خم ابروهایش گواه به جذبه صورتش میداد و محال بود کسی فکر کند که آن چینهای پیشانی، آنهم در اوج جوانی حاصل تمام مشکلات همین چندماه پیش ب...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 3
قرار بود همه چیز مسکوت باشد تا وقتی که جهان مشغول به کار بشود. در آن صورت قصد داشتند تا موضوع را با بزرگترها درمیان بگذارند و در همان روزهایی که ذوق زدگی از تحقق آرزوهایشان داشت به سرانجام میرسید،، کیمیا بیحال شد. قسمتی از بدنش از کار افتاد و در نهایت، آن تومور بدخیم بزرگ شده در زیر مغز دختر، ک...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 4
پس ناباورانه و خشمگین همینطور که تن بیجان دوستش را در بغل داشت سر به آسمان برداشت. خودش را از بغض چند روزه رها کرد و با صدای بلندی ضجه زد. با چشمانی جوشیده از اشک و دهانی کف کرده به زبان آمد و شکوه وار رو به آسمان فریاد زد که: آخه خدایا چرااااا؟ چراااااا؟ تا کی میخوای تقاص چی رو از من بگیری؟ ...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 5
فصل دوم ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود مثنوی هایـم همــه نو می شـود حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد « مولوی » گوسفندها زیاد دور نشده بودند. برای همین به زودی به گله رسیدند...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 6
پس دلش از اینکه کجا هستند قرص شد و دوباره پرسید: حالا بگو جاده کجاست؟ باید با ماشین برگردیم. میتونی نشونمون بدی؟ چوپان باز همانجور گنگ پاسخ داد: ها؟!!! ماچین؟ کاوه که کلافه شده بود رو به جهان گفت: این چرا اینقدر خنگ میزنه؟ پسرجان چته؟ مشکلی داری؟ چوپان جواب داد: چرا داد میزنی آقا؟ شما کی ...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 7
سپس رفت. جهان قبل از اینکه چوپان فاصلهای بگیرد به دنبالش دوید. به نزدیکش که رسید با خرناسه کشیدن سگ ایستاد. چوپان هم چون ترسیده بود در پشت سگش پناه گرفت. پس جهان دستهایش را بالا آورد و گفت: نترس پسرجان کاری ندارم. فقط یه سوال دارم. لطفا جواب این سوال رو هم بده،، لطفا. چوپان خیلی ساده گفت:...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 8
قبل از اینکه جوابی بشنود چوپان پاسخ داد: خوب میفهمند، فقط نمیتوانند درست حرف بزنند چون چیزهایی میگفتند که من نمیفهمیدم. آشپز چپ چپ به چوپان نگاه کرد و گفت: از تو پرسیدم که ور ور میکنی؟ خفه بمان ببینم این بنده های خدا مال کجا هستند. سپس دوباره رو به جوانها پرسید: از کجا آمدهاید؟ و باز...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 9
فصل سوم اندازه ی یک وقفه ی کوتاه بمان حتی شده تا نیمه ی این راه بمان دلتنگ تو بودن به خدا ممکن نیست نه ، آه نکش ، آه نرو ، آه بمان ! «فایز دشتی» کاوه چون از خواب بیدار شد هنوز ننشسته بود که به همهجا چشم گرداند. و چون برای بار دیگر حجره و محوطه کاروانسرا را دید آه کشید. ماتم زده و غمگین به دی...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 10
کاوه خنده کوتاهی کرد و جواب داد: نه،،،، مسلمونن چون دارن برای امشب جشن میگیرن. فقط اینکه مطمئنم که هیچکدومشون اصلا تاریخچه شال بندرین رو نمیدونن. ضمنا این شال فقط نماد پهلوانیه، وگرنه مسلمونی و زرتشتی و مسیحی نداره. یه نماد پهلوانی برای همه آدمهای ایران، همین. ساعتی بعد اما وقتی به همراه چوپا...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 11
جهان پرسید: چی؟ آشپز پاسخ داد: حالا باید مبارز بطلبد. اگر کسی مدعی نبود دیگر کار تمام است. پهلوان همانطور که دستانش به عنوان برتری در میدان بالا بود فریاد زد: آیا کسی هست؟ کسی هست که جرات کند دستش را برای شال من دراز کند؟ آیا کسی هست که قلنجش نشکسته باشد؟ اگر هست بیاید که خودم نه تنها قلنجش ر...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 12
او میدان دیده بود و آماده. کاوه آنقدر بدن آمادهای داشت که برای عضویت در تیم ملی مدعی بود. پس اگر در گندگی و وزن نسبت به حریفش کمتر بود به همان نسبت اما سریعتر و چالاکتر بود. حریف، چون انتظار جاخالی کاوه را نداشت. به جلوتر تلو تلو خورد. آنقدر که نزدیک بود زمین بخورد. این حرکت در چشم تماشاچیها ...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 13
فصل چهارم ز بیداد خان، عشق در خون تپید شبی را که مرد از عروسش برید نه نفرین زمان و نه آه سحر نمیشُست ننگ از ره و بام در « ناشناس » شب زیبایی بود. ساده و دلچسب. با افتخاری یک روزه. جوانها هنوز در موقعیت جدید خود جاگیر نشده بودند که حالا اعتباری داشتند. کاوه را همه میشناختند چون کارستانش ر...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 14
سپس خیلی محترمانه از کاوه پرسید: پهلوان. میتوانم سوالی بپرسم؟ کاوه چشم از مسیر رفتن آشپز برداشت و رو به دوست جدیدش گفت: من کاوه هستم، کاااااوه. پهلوان صدام نکن لطفا. بگو کاوه. یزدان سرش را پائین انداخت و محترمانه تر از قبل ادامه داد: نفرمائید آقا. من اگر شما را به این اسم صدا کنم آشپز زبانم ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 15
آشپز که گویا راضی شده باشد ضمن هی کردن اسبهای درشکه و راه افتادنی دوباره گفت: اینجا جهنم است، جهنم. اینجا یک شیطان بر ما ولایت میکند. حیوانی که خلاصی از دستش ممکن نیست. بیشرفی که داغ ننگ و خفت را بر پیشانی تک تک اهالی اینجا کوبیده و غصه ای همیشگی برای ما ساخته. کاوه پرسید: کی؟ این چه داغیه که...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 16
فرتیغ........فصل پنجم سیاهی دو چشمانت مرا کشت درازی دو زلفانت مرا کشت به قتلم حاجت تیر و کمان نیست خم ابرو و مژگانت مرا کشت « باباطاهر » سه روز گذشت. سه روز از افتخار آن کشتی پر از هیجان و آن فاجعه مرگ یک عروس. اتفاق تلخی که باعث شد تا کام همگی همچنان تلخ بماند. در این مدت، جهان دیگر مشغول شد...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 17
جوانک پرسید: چه معاملهای؟ کاوه پاسخ داد: اگر تو به من سواری یاد بدی منم بهت چندتا فن کشتی یاد میدم. یزدان به یکباره ایستاد و با چشمانی گشاد پرسید: راست گفتی؟ یعنی چطور؟ یعنی آنجوری که حشمت را زمین زدی؟ کاوه جواب داد: حتی بهتر از اون. یزدان با هیجان به زبان آمد: قبول است به والله. آنچنان...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 18
سـاطـور........ فصل ششم یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد « باباطاهر » شب هنگام چه عجیب بود همه چیز. سلاخی افکار دو جوان سفر کرده در زمان، انگار پایانی نداشت. سخت بود تا ابهامات خان را برطرف کنند. تا راستش را بگوی...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 19
زندگی پس از آن آسان نبود. اضافه آوردن زمان در طول روز و بیکاری برای کاوه سخت بود. جهان اما همچنان مشغول رعیت بود و طبابت میکرد. کاوه چون دید بیکاری سخت است تن به تمرین داد. حرکاتی از دنیای مدرن برای تقویت عضلات. حرکاتی ناآشنا برای مسافران و رعیت. گاهی کسانی به جهت تقلید سعی میکردند تا همان کنند...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان فرتیغ - پارت 20
فرتیغ........ فصل هفتم دردناک است که در دام شغال افتد شیر یا که محتاج فرومایه شود مرد کریم نشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغن “روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم” «شهریار» عمارت ارباب واقعا زیبا بود. بنایی وسیع و بسیار چشمگیر. هر دوجوان به محض عبور از دروازه در زیر نگاه تیزبین نگهبانها، چشمشان به آن...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
- 1
- 2
