فرتیغ به قلم مهیار رساطلب
پارت دوم :
سپس خیلی ناراحت از در بیرون رفت. با یک دنیا از غصه. آوار غمی که شاید شانههای تنومند او فقط میتوانست تحمل کند. از پلهها که پائین میآمد چهرهاش مردانه بود. حتی خم ابروهایش گواه به جذبه صورتش میداد و محال بود کسی فکر کند که آن چینهای پیشانی، آنهم در اوج جوانی حاصل تمام مشکلات همین چندماه پیش باشد.
در خارج از فدراسیون داشت چشم میگرداند که جهان با همان پراید زوار در رفته در جلویش ایستاد و به سختی از داخل در را برایش گشود.
کاوه نشست. در را بست و جهان برای اینکه مزاحم ماشین پشتسری نباشد به راه افتاد.
کمی بعد چون در مسیر قرار گرفتند جهان پرسید: چی شد؟ چکار کردی؟ تونستی حرف بزنی؟
و وقتی داغان بودن رفیقش را دید ادامه داد: نشد نه؟ نتیجه نداد؟
کاوه که گویا حالا مکان امنی پیدا کرده تا حداقل بتواند به راحتی بغضش را بیرون بریزد گفت: برو جهان برو. برو اشتهارد. دیگه نمیخوام اینجا بمونم. برو.
جهان ماشین را به کنارجاده هدایت کرد و وقتی ایستاد گفت: تو رو جان خودم کوتاه بیا. همین الان بریم سراغ عموم. بریم بلکه اون بتونه کاری کنه،،،، بریم؟
کاوه بدون اینکه به جهان نگاه کند آمرانه جواب داد: کجا بریم؟ بریم که اونم جواب سربالا بده؟ بریم که اونم با چندتا جمله قشنگ و چندتا نصیحت سنگ قلابمون کنه؟ اون بنده خدا مربوط به فدراسیون فوتباله رفیق، به کشتی چه ربطی داره. خودت گفتی که عموت برای اینکه تو رو تو کادر پزشکی فدراسیون فوتبال جا کنه تمام بلیطهاش رو خرج کرده. دیگه چه محلی برای من داره؟
جهان گفت: آقاجان من گفتم تمام بلیطهاش رو خرج کرد که بگم کار مهمی کرد. به خدا اگر بزاری تا ازش بخوام کاری کنه،، اگر از دستش بربیاد همه کار میکنه. تو هم مثل من، خیلی دوستت داره.
کاوه همچنان بدون اینکه نگاهی به جهان بیندازد با کمی منظور جواب داد: تو هم مثل من؟ کجای من مثل تو هستش رفیق؟ آقای جهان عطری. دانشجوی پزشکی. تنها پسر پدرت هستی بدون اینکه غصه خانوادت رو داشته باشی. خدا سایه پدرت رو بالای سرتون نگه داره. با همون مغازه عطاری یه دختر شوهر داد و تو رو هم فرستاد دانشگاه. الانم که درس رو تموم نکرده به واسطه عموت کار تو فدراسیون رو برات درست کرد.
پوزخند پر غصه ای زد و ادامه داد: اما من چی؟ بخاطر برشکستگی بابام از همون اول دبیرستان رفتم سرکار. نتونستم درست درس بخونم و برای اینکه دردهام رو فراموش کنم رفتم بوکس. رفتم تا تموم اون خشم از بیعدالتی دنیا رو بکوبم به کیسه مشتزنی. زندگیم شد ورزش. چیزی که شاید میتونستم به واسطه اون خودم رو بکشم بالا. وقتی بعد از گرفتن چندتا مقام بیمیلی مملکتم به بوکس رو دیدم فهمیدم آینده نداره پس رفتم کشتی. اونجا اما پا گرفتم. اون سه سال کشتی بهترین سالهای عمرم بود چون خوب پیش رفتم. چون همه چیز درست بود. چون رسیدم به پای پلههای ترقی اما،،،،
بدون اینکه خم به ابرو بیاورد اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد: اما نگو روزگار اصلا نباید به کام ما باشه. روزگاری که برای امثال من بخیله. قسمتی که سیاه نوشته شده.
جهان با دلخوری ماشین را به حرکت درآورد و گفت: کفر نگو کاوه. خدا خواهرت رو بیامرزه. تو با تقدیر که نمیتونی بجنگی. مریضی خواهرت سنگین بود و همون تورو از زندگی عقب انداخت. خدایی خیلی مردی که تونستی هزینه اونهمه شیمی درمانی رو بدی. ولی خودت دیدی که دکتر چی گفت. گفت اگر هم زنده میموند، خدابیامرز دیگه اون آدمی نمیشد که بتونه عادی زندگی کنه. اگر اینطور میشد اونوقت چیکار میکردی؟
کاوه محکم و پر از بغض گفت: چیکار میکردم؟ براش میمردم. دنیا رو به پاش میریختم تا بمونه که بابام سکته نکنه. که مادرم داغون نشه. که خانوادم از هم نپاشه. اگر بود حداقل شبا میرفتم دور سفرهای که همه بودن. نه مثل حالا که پدرم از غصه جونمرگی دخترش تو رختخواب خوابیده تا بمیره، یا مادرم که لال شده و حرف نمیزنه.
و چون سکوت کرد دیگر کلامی بین دو دوست گفته نشد. آنقدر که وقتی از کرج خارج شدند و در جاده خلوت اشتهارد افتادند هیچ نگفتند.
در آن خاموشی پیش آمده اما جهان خاطرات مگوی خود را مرور کرد. ذهنش پرواز کرد و قلبش را با خودش برد. یادش آمد که اگر هر کسی از مرگ کیمیا گریه کرد و ضجه زد او اما خفقان گرفت. خواهر دوستش بود آخر و شاید اگر علاقه آنها به همدیگر علنی میشد معنای بدی پیدا میکرد. پس آن لبخندها و نگاههای جذاب هیچ وقت آشکار نشد. تکاپو برای دیدن همدیگر پنهان ماند و همه آن ملاقاتهای یواشکی و لحظات مهیج در سینه دونفره آنها مدفون شد. یکی در زیر خاک،،، و دیگری در گوشهای از قلب جهان که همچنان میتپید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
2حیف که قسمتهای ده به بعد رو پولی کردین 😢
۴ ماه پیشترنم
2چقدر غمگین شد داستان تا آخر همین طوره
۴ ماه پیشمهیار
2داستان اصلا غمگین نیست اما فکرتون رو مشغول میکنه
۴ ماه پیشترنم
1بله درسته وخیلی قشنگ شده😍
۴ ماه پیشمهیار
1ورود ماه بانو به داستان همه چیز رو عوض می کنه.
۴ ماه پیشمعصومه
2تا اینجا خیلی قشنگ بود خیلی موفق باشید نویسنده
۴ ماه پیشمهیار
0قول میدم به جایی از داستان برسید که نفستون بند بیاد.
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

چهار نقطه
2کاش میشد یکم زندگی به کام ماها هم باشه.کاش میشد این ورق نکبت برگرده و اقبال بهمون رو کنه