لیست کلیه پارتهای رمان فرد باشکوه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان فرد باشکوه - پارت 41
تغییر، چون غباری ناخوانده، بر چهرهاش نشسته بود؛ غباری که انگار خبر از ناگواری میداد. در ژرفای چشمانش، لُجّهای از غم، موج میزد و همین امواج تیره، مرا در خود فرو برد و ترسیدهام کرد. نکند… نکند در شهر، دختری دیگر دیده و قلبش را ربوده باشد جوری که دیگر نیازی به شناخت من خسته و وامانده نداشته باش...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 42
دیار با تکخندهای کوتاه، تیز و گرم، خسته اما مهربان گفت: - آره، این بومه… برات قلمو تو اندازههای مختلفم خریدم. صدایش، مانند ریزموجی که سطح آب را میلرزاند, روی قلبم نشست. پیش از آنکه ذوقم فروبپاشد یا واژهای پیدا کنم، دستش را بر کمرم گذاشت؛ حرکتی آرام و حسابشده، مرا آهسته به سمت خودش چرخاند و...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 43
شب اما خواب به چشمانم نیامد. از این شانه به آن شانه غلتیدم، اما تلاشهایم چون مشت کوبیدن بر دیوار بیصدا، بیفایده بود. بیخوابی، چون مهمانی ناخوانده و سمج، بر پلکهایم لانه کرده بود که ناگهان، با صدای افتادن چیزی از اتاق کنارم، به سرعت نور از جا برخاستم. نکند اتفاقی افتاده؟ مخصوصاً که تمام نگرا...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 44
با صدای خسروخان، که فرقی با ضربهای ناگهانی بر درِ سکوت ذهنم نداشت، مرا به خود آورد. - عروس، یک لحظه بیا اتاقم! قلبم یکدم ایستاد؛ مانند حیوان کوچکی که سایهی حیوان شکاری را بالای سرش دیده. یعنی خسروخان با من چه کار داشت؟ انگشتان دستانم را در هم قفل کردم؛ میخواستم لرزش روحم را در میان همان قفله...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 45
صدای پربغضش، همانند نخی نازک، لبخندی کمرنگ بر لبانم نشاند؛ لبخندی که بیشتر شبیه زخمی بود که فقط برای لحظهای از خونریزی میایستد. - فکر کردم دیگه بیدار نمیشین… کلماتش همچون بارانی غمگرفته بر سرم ریختند. تعجب کردم؛ زمان در ذهنم مانند آبی تیره و مردابوار ایستاده بود. مگر چند روز در بستر مریضی ا...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 46
سلطانفخری در حالی که بازویم را با ملاطفت گرفته بود تا بر زمین نیفتم، گفت: - بارون اومده، اما سرد نیست. بیا توی حیاط بشین، به فاطماگل میگم برات چیزای مقوی درست کنه. با لبخندی خسته و سپاسگزارانه سر تکان دادم. نگاهم اما از او گسست و به مهرو دوخت؛ او با گامهایی لنگان به سوی مطبخخانه میرفت و من ا...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 47
فخری سری به نشان تایید تکان داد، و من که ده روز خستگی و رخوت در رگهایم لانه کرده بود، ترجیح دادم رهسپار گرمابه شوم تا تن و جانم را در بخار و آب رها کنم. از جا که برخاستم، صدای سلطانفخری چون بانگی، در گوشم نشست: - کجا شاخ شمشاد؟ دستی بر چهره کشیدم؛ بر آن ریش و سبیل انبوه که همچون جنگلی بیره مان...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 48
یازده روز… فقط یازده روز مانده بود تا به شهر برگردم. قسم خورده بودم به محض رسیدن، با همان شوقی که هر مرد برای مردانگیاش لازم دارد، درِ خانهی اشرفخان را بکوبم و مهرو را رسما خواستگاری کنم. نه در خفا، نه با اشاره، آشکارا، بیپرده، با سربلندی! در ذهنم همهچیز را چیده بودم؛ شیرینیخوران پر رونق، پ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 49
چند قاشق پر از کاسه را چشیدم. کاچی، نه آنقدر شیرین بود که دل را بزند و نه آنقدر تلخ که بهانهای برای بیحوصلگی بسازد؛ گرم بود و گرمیش بیصدا دور آدم میپیچید. چشمهایم بازتر نمیشد، اما از همان باز و بسته کردن بیقرار پلکها، میشد فهمید که حالا دیگر خواب، مرا میبلعد، نه بیخوابی. مهرو کنار تخ...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 50
به دنبالش تاختم، صدایم چون موجی که به صخره میخورد، در سکوت جنگل پیچید: - کجا داری میری؟ مواظب جلوی پات باش. مهرو، در حالی که با دستانش، چون بازوهای یک رقاص محزون، شاخ و برگها را کنار میزد، پاسخ داد: - هر جا… مگه اهمیت داره! و بعد، نالهای در گلویش پیچید و افزود: - نگران نباشین، خانزاده، این پ...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 51
با فریاد نادر، تمام نگاههای بیرون سفرهخانه به سمت ما دوخته شد. خشم در چهرهاش موج میزد و صدایش چون پتکی بر سکوت روستا فرود آمد: - تو داری چه غلطی میکنی؟ قسم خوردم اگه ببینم دردونه یک بار دیگه ناراحت وارد عمارت ما بشه، دمار از روزگارت دربیارم! سپس مشتش را محکم به گونهام نواخت و سری کج کرد و ب...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 52
به اندازهی تمام سالهایی که نفس کشیده بود، به اندازهی تکتک زمستانهایی که از سر گذرانده و تابستانهایی که آفتاب بر موهایش نشسته بود، او را میشناختم… و میدانستم گرچه حالا در نگاهش طوفان است، اما موضوع من هم کماهمیت نبود؛ زخمی بود که سالها رویش خاک نشسته و حالا سر باز کرده. با این همه، وقتی ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 53
در نگاهش هیچچیز نمیدیدم؛ یا شاید من آنقدر آشفته و آوار بودم که نگاه مهرو را نمیفهمیدم. نمیدانم کدام بود، اما هر دو همچون خار خشکی در دل فرو میرفت و بیاجازه میخراشید. سکوتش همانند باری بر سینهام نشسته بود؛ لازم بود حرف بزند، لازم بود صدایش، هرچند لرزان، مرا از این منجلاب خیال بیرون بکشد، ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 54
حال که جملهی «عروسِ دیار» از دهانم لغزید، انگار گرمای جانم همچون بخاری پنهان در رگوپی طبیعت میدوید؛ در شاخههای بید مجاور، در نفس نیمهگرم باد ظهر، حتی در خاک نمخوردهی زیر پایمان. مهرو زیر نگاه من همچو شعلهای بود که باد، جسارت خاموشکردنش را نداشت؛ فقط دورش میچرخید، دست میکشید، اما نمیت...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 55
باد ناگهان از پشت گذشت و سوز سردش همچون تیغهای نازک به تن مهرو نشست. شانههایش مچاله شد. پیش از آنکه فرصت کند دست سردش را بیهیچ خجالتی میان انگشتانم گرفتم؛ همانطور که آدمی دلش میخواهد شمعی نیمسوخته را از باد حفظ کند و در حالی که به سمت ماشین قدم برمیداشتیم گفتم: - بهتره بریم… سوز هوا گواه ...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 56
فصل چهارم مهرو میدانستم که شادمانی، چون پرندهای ناآشنا، دیر یا زود از قفس دلم پرواز خواهد کرد. از همان سپیدهدم، آشوبی در دل داشتم؛ گویی غمی ناگفته در رگهایم میدوید، اما هرگز گمان نمیبردم که اینگونه، چون سیلاب، سد طاقتم فرو بریزد. حتی فریادهای دیار، آن شور مردانهاش که برای دفاع از من در هم...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 57
اما درست از روزی که فخریخانم فهمید من در تنهایی نقاشی میکشم ده روز گذشت؛ ده روزی که همانند نخ باریک اما محکم دور گلوی عمارت پیچیده شد. هر صبح که هوا هنوز بوی نم خواب میداد، دیار و پدرش بعد از صرف صبحانه میرفتند و با صدای بسته شدن در چوبی عمارت، میدانستم فخریخانم شروع به زخم زبان میکند. ا...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 58
بعد از جمع کردن سفره؛ تمام مدت در مطبخخانه بودم؛ میان بخار سمار و بوی سبزی خیس خورده، آنقدر غرق کار شده بودم که تنها وقتی به خود آمدم که صدای فاطماگل همانند دستی گرم روی شانهام نشست. - مادر! به خانخانم حق بده، از دار دنیا همین تکپسر براش مونده. صدایش نه ملامت بود، نه دلداری؛ چیزی میان هر دو،...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 59
خواستم فاصله بگیرم؛ پس دستم را روی سینهی ستبرش گذاشتم، انگار میخواستم از کوهی استوار، تکهای را جدا کنم. هل دادم؛ هل دادنی که بیشتر شبیه لمسی بود تا دفع، اما او با یک گام کوتاه به عقب رفت. کافی بود. سری تکان دادم؛ سعی کردم واژهها را همانند تکههای یخ به هم بچسبانم، تا شاید آتشی را که درونم شعل...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 60
هیچوقت خیال نمیکردم روزی پا گذاشتن به شهر بتواند اینطور قلبم را از جا بکند؛ انگار وارد جایی شدم که پردهای از پیش چشمم کنار رفته و دنیایی دیگر جلویم باز شده است. از همان لحظهای که ماشین از روی خاک اطراف جاده گذشت و به اولین سنگفرشهای کنار شهر رسیدیم، حس کردم پاهایم دارد از روی واقعیت جدا می...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
