پارت شصت :

هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم روزی پا گذاشتن به شهر بتواند این‌طور قلبم را از جا بکند؛ انگار وارد جایی شدم که پرده‌ای از پیش چشمم کنار رفته و دنیایی دیگر جلویم باز شده است. از همان لحظه‌ای که ماشین از روی خاک اطراف جاده گذشت و به اولین سنگ‌فرش‌های کنار شهر رسیدیم، حس کردم پاهایم دارد از روی واقعیت جدا می‌شود. بوی نفت و خاک خیس، قاطی بوی دود ماشین‌ها، فضای غریبی ساخته بود که هیچ شبیه بوهای آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چه توصیفات زیبایی بود،ماهم مثل مهرو غرق زیبایی شهرشدیم...

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    0

    قشنگ و جذاب و دوست داشتنی😍❤️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات

    ۶ ماه پیش
  • Hadis

    0

    چه زاویه دید قشنگی بود برای توصیف شهر👌👌👌😍

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خداروشکر لذت بردی

    ۶ ماه پیش
  • Ray

    0

    راحت میشه توی زیبایی این پارت و توصیفاتش غرق شد✨

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😍

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    واقعا قلمت عالیه ، انگار آدم تازه وارد شهر شده و نمیدونه شهر چیه ،، آدم دوست داره کلا کنار دیار بمونه و شهر قشنگی ک توصیفش قشنگتره ،، ممنونم ازت گلی 😘

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات گل

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    خیلی قشنگ توصیف کردی زهرا جان 💜💜💜💜💜

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    1

    🤭😁❤️(صرفا جهت اعلام حضور)

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😉😊

    ۶ ماه پیش
  • MAlz

    1

    میتونم تو یک کلمه بگم این پارت شگفت انگیز بود😍 جوری که انگار من برای اولین بار وارد شهر شدم خیلی ازت ممنونم که باعث شدی بازم احساسات ناشی از کنار هم قرار گرفتن کلمات رو تجربه کنم و قلبم اکلیلی بشه💫😍

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ای جانم شکر

    ۶ ماه پیش
  • Maryam

    0

    فقط میتونم بگم قلمتون محشره❤️😍

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی گل

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    0

    ویییی مهرو جون بالاخره رفتی شهر ولی یکم سخته بخوای عادت کنی به شهر

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😊😊

    ۶ ماه پیش
  • اسما

    0

    خیلی جالب توصیف کردی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۶ ماه پیش
  • روشنا

    0

    من خودم و در کنار مهرو حس کردم 😂😅 و این چیزی مهارت نویسنده نمی تونه باشه:(

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    چه عالی

    ۶ ماه پیش
  • معصومه

    1

    شهر چقدر برای مهرو جالبه ولی من میگم فضا و زندگی توی روستاشون خیلی خیلی از شهر قشنگ تره، اونجا زندگی، زندگی تره

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آره ولی خب بالاخره هر چیز جدیدش بهتره

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    1

    چه قشنگ همه چیز رو توصیف کردین بسیار زیبا نگارش کردین احسنت👌💕💕

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • ساناز

    0

    مهروی ناز نازیییی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ☺️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️