پارت پنجاه و دوم :

به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که نفس کشیده بود، به اندازه‌ی تک‌تک زمستان‌هایی که از سر گذرانده و تابستان‌هایی که آفتاب بر موهایش نشسته بود، او را می‌شناختم… و می‌دانستم گرچه حالا در نگاهش طوفان است، اما موضوع من هم کم‌اهمیت نبود؛ زخمی بود که سال‌ها رویش خاک نشسته و حالا سر باز کرده.
با این همه، وقتی خودش آن‌طور بی‌پروا گفت، با خودم گفتم: مرگ یک‌بار، شیون یک‌بار.
مچ ظریفش را Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    مرسی عزیزم خیلی زیبا بود قلمتون مانا ❤️❤️☘️🌱

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم

    ۶ ماه پیش
  • Hadis

    1

    آخییی دیارر😭🥺

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😢

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    1

    واییی الهی ولی اگه واقعا عشق بینشون واقعی باشه مهرو میتونه با این قضیه کنار بیاد

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۶ ماه پیش
  • سعادت

    3

    تو محشری نویسنده عزیز 🌸🌸🌸🌸

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی‌‌‌

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    3

    این رمان لایقِ لایک و کامنت های بی نهایته، بس که جذابه😍❤️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم دختر

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    1

    گناه دیار🥺💛 چه کار خوبی کرد که به مهرو گفت!

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آره پسرم

    ۶ ماه پیش
  • Maniya

    1

    اخییش من یکی از طرف دیار خیالم راحت شد که بهش گفت 🤗😍

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آره 😍

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    2

    خب برو فرنگ شاید اونجا راه درمانی بود

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    🤷🤷

    ۶ ماه پیش
  • هیرا

    1

    اهااا دیددی گفتم مشکلش بچه دار نشدن لایک واس خودم🤣🤣🤣واقعا عالی بود

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    اورین

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    3

    الهییییی ، من چرا بغض کردم 🥲🥺

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    چون درد داشت

    ۶ ماه پیش
  • پونه

    1

    الهی بگردددددددم 🥲

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    🤧😢

    ۶ ماه پیش
  • Maryam

    2

    چقد این پارت دلم برای دیار سوخت خیلی مظلومه بالاخره گفت مهرو ولش کردی با من طرفی🔪

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    والا با این چاقو منم ترسیدم

    ۶ ماه پیش
  • ساناز

    1

    اخ که چقدر قشنگ حرف میزنی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😍

    ۶ ماه پیش
  • ....

    2

    آخییی دیاررر چقد مظلومعع، بغض کردمم🥺😭

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آره خیلی 🤧

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    آخی بلاخره گفت 😭تا ببینیم مهرو چیکار کنه

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😢😢

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️