پارت چهل و هشتم :

یازده روز…
فقط یازده روز مانده بود تا به شهر برگردم.
قسم خورده بودم به محض رسیدن، با همان شوقی که هر مرد برای مردانگی‌اش لازم دارد، درِ خانه‌ی اشرف‌خان را بکوبم و مهرو را رسما خواستگاری کنم.
نه در خفا، نه با اشاره، آشکارا، بی‌پرده، با سربلندی!
در ذهنم همه‌چیز را چیده بودم؛ شیرینی‌خوران پر رونق، پاگشایی که نام هر دو خاندان را به دهان‌ها بیندازد، حنابندانی پر از رنگ و ساØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    1

    ماشالله پارتا زیادن و زهرا جون (هور)با حوصله همشو جواب میده با حوصله هم مینویسه 🥰🥰🥰😅😅😅

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم که

    ۷ ماه پیش
  • Hanaa

    0

    خسته نباشی عزیزم عالی بود💚🌱

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۷ ماه پیش
  • زی زی

    1

    چه خوبه که قلم ادبی داری بانو هور ممنون از پانویس

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی ممنون از تو

    ۷ ماه پیش
  • Hadis

    2

    خیلییی خوب بودن این سه پارت خسته نباشید خانم رمضانی❤️

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم

    ۷ ماه پیش
  • هیرا

    1

    عالییی واقعا خیلی لذت میبرم از خوندنش

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شکرررر

    ۷ ماه پیش
  • روشنا

    1

    ممنونم زهرا جون بخاطر قلم زیبایی که داری❤️

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😍❤️

    ۷ ماه پیش
  • روشنا

    0

    ولی امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دست به دعا می‌بریم

    ۷ ماه پیش
  • روشنا

    5

    نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت به برنامه هایی که دیار ریخت ندارم و احساس می کنم قرار نیست اون طور که می خواد پیش بره

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شاید امکان داره

    ۷ ماه پیش
  • درسا

    0

    آخ از دیار و حرفای نگفته اش

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آخ آخ هنوز هست این حرفای نگفته

    ۷ ماه پیش
  • رزا

    1

    قلم زهرا جون همشون بی نظیرن ماندگار باشی عزیزم 😘

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم که

    ۷ ماه پیش
  • اسما

    0

    دیار خاطرت خیلی برای مهرو عزیزه که نرفت از شرم توی کنج اتاقش بشینه و به جاش برات کاچی درست کردااااا

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره دیدی واقعا

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    یه کم اسپویل که چیزی نیست نه! بیا ما رو از نگرانی دربیار بگو چیزیش نیست (هست😅؟!)پیلیز🥲

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه یکم نگران نباشین اشکال ندارع برای قلب خوبه 😂😂

    ۷ ماه پیش
  • Deniz

    0

    نویسنده ی عزیز با این جوابی که به من دادی بیشتر توخماری میرم🤨🥲 حالا همون چند درصد احتمالاتی که از ادامه ی رمان دستم اومده بود پرید

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂 من کارم همینه دیگه

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    عالی بود ممنون گلم خسته نباشید 💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    گلی که

    ۷ ماه پیش
  • فرشته

    4

    وقتی رمان رو می خونی انگار خودت اونجا هستی واقعا، انگار خودت اون شخص هستی که داری در اون دوره زندگی می کنی و لذت می بری از بودن در چنین زندگی زیبایی؛ قلمتون بی اندازه حرفه ای و دلبره، بانو❤️

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    💯🔥

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️