لیست کلیه پارتهای رمان عشق آمازونی (جلد دوم) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 21
لبخندی زدم و همون طور که به سمتش می رفتم و دستش رو توی دستم فشردم، گفتم: - سلامتی، خوش اومدین، خیلی درگیرم این چند وقته! - موفق باشی، خوبه درساتو خوب بخون! دلش خوش بود درس خوندنه چی؟ من فکرم درگیر علی بود، درگیر درس نبود که! لبخندی زدم و مرسی گفتم. این بار نوبت زن عمو مهتاب بود... یک زن ب...
بروزرسانی در : ۱۷۲۸ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 22
وا... حتی یه ذره تردیدم تو صداش نبود، رو چه حسابی زن عمو فکر می کرد من الان جوابم مثبته و امکان نداره منفی باشه؟ از اون جایی که خیلی رک بودم، یه پام رو روی پای دیگه ام انداختم. - متاسفم، ولی جواب من نه! حرفم که تموم شد با چند جفت چشم گرد و دهنای باز رو به رو بودم، ولی خودم عین خیالم نبود و ب...
بروزرسانی در : ۱۷۲۷ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 23
- بیشعور! بعدیش مهلا بود. - بی تربیت! عمو فقط چشم غره رفت و اما این بار نوبت یاسین بود... از کنارم که می گذشت، اخمی کرد و با غیض گفت: - خلایق هر چه لایق! با تعجب گفتم: - آخ ننه برگهایمان ریخت... عجب جمله سنگینی! با این حرفم بابا زد زیر خنده که مامانم اخمی بهش کرد... یا قمر بنی ها...
بروزرسانی در : ۱۷۲۶ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 24
حرفاش خنجر می شد و توی قلبم فرو می رفت... نفسم سنگین شد، یه چیزی تو گلوم گیر کرد، چشمام می سوختن... ناخنم تو کف دستم فرو می رفت... تپش قلبم نامنظم شده بود! این حالم برام غریب بود، اسمش رو نمی دونستم اما هر چی بود من رو به هم ریخت... نفسای عمیق و پی در پی می کشیدم، دلارام می گفت و من سر درد می گر...
بروزرسانی در : ۱۷۲۵ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 25
وقتی خندید، احساس کردم توی خنده هاش غرق شدم و زمان از حرکت ایستاد... چشماش حالت خیلی قشنگی پیدا می کردن وقتی می خندید. موهاش مثل همیشه بود، جلوش رو یکم فر کرده بود... نگاهی به تیپش انداختم؛ تیشرت سفید و شلوار جین آبی... مثل همیشه خوشتیپ! یهو به خودم اومدم و اخمی کردم؛ چی داشتم می گفتم من؟ این ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۴ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 26
نمی دونم اسم حسش چی بود، نمی دونم چی تو سرش می گذشت، اما فکر اینکه دلیل این کلافگی ها و درگیریاش دلارام باشه، روی احوالم تاثیر می ذاشت. کم کم داشت ذهنم پی مقایسه خودم با دلارام می رفت... دلارام چی داشت که من نداشتم؟! دلیل این مقایسه هارو نمی دونستم، از یه طرف فکر می کردم پوئن های مثبت دلارام بیش...
بروزرسانی در : ۱۷۲۳ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 27
ولی یزدان رو ندیدم، یه دور دور خودم چرخیدم و چشم گردوندم، اما بازم ندیدمش! با حرص پوفی کردم و موهام رو از روی صورتم کنار زدم... کجا رفت؟ نکنه بخواد تلافی اون قهر و منت کشی رو بکنه! یکی از پاهام رو نامحسوس روی زمین کوبیدم و برگشتم تا راه قبلی رو ادامه بدم، اما برگشتنم همانا و سینه به سینه یک عدد ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۲ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 28
*** «دریا» - این عنترخانوم کجاست؟ روشنک نگاهی به اطراف انداخت و گفت: - نمی دونم، نیست. یه قدم دیگه برداشتیم و وارد شدیم، نگاهم به پشت سرم و حیاط بود که یهو روشنک محکم بازوم رو گرفت و تکون داد و پچ پچ کرد: - ایناهاش ایناهاش، پیداش کردم! برگشتم و با چشمای ریز نگاه کردم که بالاخره...
بروزرسانی در : ۱۷۲۱ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 29
بعدم از کنارش گذشت و به سمت هانا و روشنک رفتم... از بینشون که رد می شدم، همزمان با اینکه دستاشون رو می گرفتم و دنبال خودم می کشیدم گفتم: - بیاین خوشکلای من، بیاین بریم بالا! از پله ها بالا رفتیم و همین که مطمئن شدم از دید همه خارج شدیم، دست هانا رو ول کردم و یکی زدم پس کله اش. - اینجوری جوا...
بروزرسانی در : ۱۷۲۰ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 30
چشم غره ای به دریا رفتم، آبروی هممون رو برده بود دختره بی ادب... حالا نکته مهمش اینجاست به شماعی زاده توهین کرده. - پسره شلغم، چشم گربه ای، نردبون، عصا قورت داده، خا... - هوپ هوپ! در مورد عشق من داری حرف می زنیا! چپکی نگاش کردم و گفتم: - تو که همه عشقت بودن! از فریاد بگیر تا سامران و کا...
بروزرسانی در : ۱۷۱۹ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 31
- هوم؟ - گوشت با منه؟ با این حرف سری تکون دادم و لبخند دستپاچه ای زدم. - آره فقط یه لحظه حواسم پرت شد، چی گفتی؟ با شک و تردید پرسید: - عاشق شدی؟ این رو که گفت یه چیزی ته دلم فرو ریخت... تپش قلبم زیاد شد، دمای بدنم بالا رفت و احساس می کردم توی کوره آتیشم. - نه، چرا این فکرو.....
بروزرسانی در : ۱۷۱۸ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 32
با چشمای گرد نگاش کردم که نشست و دستی به موهام کشید. - ببین جناب توکلی تو یا منو می گیری یا روز عروسی میام گلوله بارونت می کنم! با چشمای گرد نگاهش می کردم و کله ام رو تا آخرین حد ممکن، عقب برده بودم. این عادت دریارو فراموش کردم، دختره دیوونه! مردم از هر انگشتشون یه هنر می ریزه، این از هر ...
بروزرسانی در : ۱۷۱۷ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 33
خنده سری به نشونه نه تکون داد که دستم رو که یکم سردش شده بود، جلو دهنم بردم و ها کردم تا گرم بشه. درگیر اون بود که یهو دست یزدان جلو اومد و دستای سردم رو گرفت. نه از دمای بدنش و بلکه از وجود یه حس بیگانه تو یک آن تموم بدنم گرم شد. خواستم دستم رو بی توجه به لذتی که می بردم پس بکشم ولی یزدان محکم...
بروزرسانی در : ۱۷۱۶ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 34
ناخودآگاه پرسیدم: - اگه هنوز اونو دوست داشت چی؟ با این حرفم روشنک مات شد و بی حرکت و بی حرف بهم زل زد... گند زدم انگار! - مگه تو یزدانو دوست داری؟ خنده دستپاچه ای کردم. - چه ربطی داره، فقط یه سوال بود. دریا که تا اون لحظه ساکت بود، به طرف در اتاق رفت و فقط آروم گفت: - من که می دون...
بروزرسانی در : ۱۷۱۵ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 35
- پاشو بریم تو اتاقت راحت حرف بزنیم. بعدم خودش بلند شد و از جمع معذرت خواهی کرد و رفتیم. دریا هم که فهمید یه چیزی قراره بشه، دنبالمون اومد. وارد اتاق که شدیم، روشنک گفت: - ولی انگار دلارام به برسام پا نمیده، دیدی چقدر ناراحت بود؟ دریا که از اول حرفامون رو نشنیده بود پرسید: - چی شده؟ میش...
بروزرسانی در : ۱۷۱۴ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 36
- چیزه، نه... - چیزه؟ - نه، یعنی آره! از سر جاش بلند شد و با اخم راه ویلا رو در پیش گرفت که زود بلند شدم و راهش رو سد کردم. - ببین من یکی رو دوست دارم مثل توئه، بی هیچ عکس العملی، می خوام ببینم چی کار کنم تا عاشقم بشه؟ پوزخندی زد. - اگه بلد بودم حال خودمو درمون می کردم. ل...
بروزرسانی در : ۱۷۱۳ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 37
با تموم شدن حرفم خودم زدم زیر خنده و تا می تونستم خندیدم، ولی نگاهم که به چهره اون دوتا افتاد، خودم رو جمع و جور کردم. روشنک چشماش رو ریز کرده بود و یه ابروش رو داده بود بالا، دریا هم پوکر نگام می کرد. چند تا سرفه کردم تا سر و تهش رو هم بیارم که روشنک گفت: - بحثو عوض نکن، نذار حرفات تو دلت ب...
بروزرسانی در : ۱۷۱۲ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 38
- زودتر برین زیر یه سقف و یه نی نی خوشکل بیارین، هر چند دوست داشتم خاله اش بشم، ولی فحشای عمه رو به جون می خرم و عمه بچتون میشم... همه اینارو با شیطنت می گفتم و خدا می دونست که چقدر قلبم درد می کرد... من حال یزدان رو خوب کردم، حالش که خوب شد رفت با دلارام! درد می کشیدم، اما خوشحال بودم که دل...
بروزرسانی در : ۱۷۱۱ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 39
با صدای دریا به خودم اومدم و دیدم که صورتم خیسه! من به خودم قول داده بودم که گریه نکنم، نباید اینطوری می شد. دستی روی شونه ام نشست. - می دونم سخته هانا، ولی تورو خوب می شناسم، می دونم به این آسونیا نمی بازی... گریه نکن خواهر خوشکلم! سرم رو از زیر بالشت درآوردم و با چشمای اشکی به دریا نگاه کر...
بروزرسانی در : ۱۷۱۰ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 40
یزدانم این بار به خنده افتاد و با خنده دلارام رو از تو گل بیرون می کشید ولی چون همراه با خنده بود، زور چندانی نداشت. آخرش هم ولش کرد و روی زمین یه جایی که گل نبود نشست و تا توانش رو داشت خندید. وسط خنده هامون دلارام خودش خودش رو از توی گل بیرون کشید و با بدبختی بهمون نگاه کرد. گل رو از روی صورت...
بروزرسانی در : ۱۷۰۹ روز پیش
