پارت بیست و نهم :
بعدم از کنارش گذشت و به سمت هانا و روشنک رفتم... از بینشون که رد می شدم، همزمان با اینکه دستاشون رو می گرفتم و دنبال خودم می کشیدم گفتم:
- بیاین خوشکلای من، بیاین بریم بالا!
از پله ها بالا رفتیم و همین که مطمئن شدم از دید همه خارج شدیم، دست هانا رو ول کردم و یکی زدم پس کله اش.
- اینجوری جوابشو میدن، دیدی؟
هانا مات پرسید:
- چی کارش کردی؟ من نبودم!
روشنک با ذو
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
16میگم این هانا یک ذره زیادی مثل ماست نیست هر چند قبول دارم قیافش شر ولی اون حرفهای فلسفی که میزنم نمیاد.
۵ سال پیشDayana
2اتفاقا من عاشق حرفای فلسفیشمو بنظرم اگه نبود رمان بیخود میشد
۵ سال پیشدیانا
5قوووودااااا😂😂😂😂
۵ سال پیشZahra
13😐😐 جواب دریا ب هستیار باحال بود ،😐🤣
۵ سال پیشکرمی
12رمانش عالیه پرفکت👌🏻
۵ سال پیشمبینا
12نویسنده جونم یکم بیشترش کن خوب ❤خواهش میکنمم❤❤😘
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عالیییئییییی
0عالیهه