پارت سی و سوم :

خنده سری به نشونه نه تکون داد که دستم رو که یکم سردش شده بود، جلو دهنم بردم و ها کردم تا گرم بشه. درگیر اون بود که یهو دست یزدان جلو اومد و دستای سردم رو گرفت. نه از دمای بدنش و بلکه از وجود یه حس بیگانه تو یک آن تموم بدنم گرم شد.
خواستم دستم رو بی توجه به لذتی که می بردم پس بکشم ولی یزدان محکم تر گرفت.
- رفیق بذار بخاریت بشیم گرمت کنیم!

با شوخی و خنده گفت، ولی تو این لحظه که دست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لنلپلپ

    0

    لپلپلپر

    ۲ سال پیش
  • الما

    4

    چه عاشقانه😍😁🤭

    ۵ سال پیش
  • ---

    9

    حس به وجود اومده دیگه اسکلا، تو رمانا حس زرتی تولید میشه، از کجا نمیدونم.

    ۵ سال پیش
  • Zahra

    6

    😐 پارتای مسخرش نیس ک اصن مسخره بازی در نمیارن

    ۵ سال پیش
کپی شد!