لیست کلیه پارتهای رمان عشق آمازونی (جلد دوم) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 41
بعدم شروع به خندیدن کرد که یزدان یکی تو کله اش کوبید. - هر هر هر! با تعجب نگاشون می کردم که یکی سنگینی نگامون رو حس کرد و با دیدن هستیار بی ادب، دسته جمعی به سمتمون اومدن. واقعا گرخیدم که نکنه یهو بیان قورتم بدن! اینا از چیزایی که روی زمین راه می رفتن فقط انسان و ماشینارو نمی خوردن که بعیدم ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۸ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 42
دلم دعوا می خواست، اما تو شان من نبود، دلم فرار می خواست اما تو مرام من نبود! خلاصه من مانده بودم و نگاهی که بین دلارام و آن در زیبا که به من چشمک می زد، در گردش بود. بی حرف و زود رفتم روی صندلی نشستم... دلارام جلو اومد و کلاهم رو برداشت. دستی به شالم کشید و دهنش رو کنار گوشم آورد. - خوب هانا خ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۷ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 43
- نمی دونم هانا، خیلی کلافه ام... بیا مثل اون روزا باشیم... اصلا می خوای حرف بارم کن، تیکه بنداز، مدام اخم کن، فقط پیشم باش! هستی آروم میشم، راضی ام به اینکه اصلا باهام حرف نزنی، ولی باشی! روم رو طرف دیگه کردم و قطره اشکی که روی گونه ام بود رو پاک کردم. - آروم بشی بری پیش دلارام؟ می دونی ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۶ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 44
بعدم گوشیم رو برداشتم و اینستا رو باز کردم و وارد پیج دریا شدم و وارد دایرکتش شدم تا براش به طور جدی یه پیام بفرستم. نصف پیام رو تایپ کرده بودم که یهو با فکری که از ذهنم گذشت همه رو پاک کردم. این دختره دیوونه است بعید نبود از پیامم عکس بگیره و بذارتش! سرم رو بلند کردم و رو به آرتان که داشت ب...
بروزرسانی در : ۱۷۰۵ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 45
با عشق تو چشام نگاه کرد. - به دست تو خفه شدنم خوبه! - خدایی تو خلقت تو چی به کار بردن جنست اینجوری در اومده؟ - عشق، مهربانی، لطافت، زیبایی به مقدار زیاد، جذابیت مقدارش مشخص نیست از دستشون در رفته... جمله اش رو کامل کردم. - و به مقدار خیلی زیاد اعتماد به نفس! بی خیال خندید و دستش...
بروزرسانی در : ۱۷۰۴ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 46
*** «دریا» یه جوری سرم رو بلند کردم که گردنم صدا داد و رگ به رگ شد. - چی؟! - نفهمیدی؟ دستم رو بالا آوردم و محکم بازوم رو نیشگون گرفتم و همزمان آخی از درد گفتم. علی با تعجب گفت: - چی شد؟ بی توجه به حرفش از سر جام بلند شدم و همزمان با اینکه به سمت سرویس بهداشتی می رفتم، گفتم: - ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۳ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 47
*** «هانا» عکسش رو نگاه کردم؛ حالا که چی مثلا لبخند زده؟ یعنی چی اون دکمه های بالای لباسش رو باز کرده؟ یعنی من سیکس پک دارم؟ خب به ما چه؟ وارد بخش کامنت شدم و مشغول تایپ شدم. "میمونم سیکس پک داشت؟" راضی ارسالش کردم. رفتم عکس بعدی و یکم نگاش کردم... اینم چنگی به دل نمی زد! نگام رو موها...
بروزرسانی در : ۱۷۰۲ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 48
*** «یزدان» پام رو روی گاز فشردم و با انگشتام روی فرمون ضرب گرفتم. تو ذهنم داشتم برنامه می ریختم که چی کارا کنیم امشب! صدای زنگ گوشیم اومد، برش داشتم، دلارام بود. ماشین رو زدم کنار و جواب دادم: - الو؟ صدای پر از عشوه اش رو شنیدم: سلام یزدانم، خوبی عشقم؟ - سلام، مرسی خوبم خوبی؟ ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۱ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 49
زود از زیر دوش بیرون اومدم، لباسام رو در آوردم و از حموم بیرون رفتم. خودم رو که خشک کردم، لباسای جدیدی رو پوشیدم و زیر لحاف بزرگ رفتم، سرمای آب هنوز توی تنم بود. با خودم فکر کردم که فردا برم پیش هانا ولی می رفتم این بار باباش رو می فرستاد و خشتکم رو می کشیدن رو سرم! از خودم خنده ام می گیره، دوبا...
بروزرسانی در : ۱۷۰۰ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 50
دیگه با روشنک منفجر شدیم، روی زمین افتاده بودیم و می خندیدیم... دریا نگاهش که به ما افتاد دهن کجی کرد. - هر هر هر! شماهم کسی نمی تونه بگه پخ افتادین زمین دارین هر هر کر کر می کنین. با این حرفش خندمون شدید تر شد که صدای باباش، عمو کیوان، باعث شد زود خودمون رو جمع و جور کنیم. - خیر باشه، چخبره ب...
بروزرسانی در : ۱۶۹۹ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 51
صدای دستا بلند شد... خیلی خوشحال بودم، انگار داشتم خواب می دیدم. مادرش اومد و محکم بغلم کرد و تبریک گفت. این خجالت کشیدنه از من بعید بود. علی که پشت سر مادرش بود، وقتی مادرش رو با خجالت بغل کردم، رنگ نگاهش یه جوری بود، انگار می خندید. بعد از تموم شدم تبریکا و... بابای علی رو به بابام کرد. - میگ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۸ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 52
دستی به مقنعه ام کشیدم و جلوی تابلویی که شماره کلاسا روش زده شده بود، وایسادم. خیلی مغرور روی کاغذه دست کشیدم تا رسیدم به شماره کلاس، یه دختر اومد کنارم وایساد. - سلام هانا جان! لبخندی بهش زدم، سارینا بود، یکی از همکلاسیام. - سلام سارینا جان، خوبی؟ - مرسی گلم... احساس کردم نگاهش یه ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۷ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 53
سرم رو به دو طرف چرخوندم و به دریا و روشنک نگاه کردم. جفتشون با چشمای گرد نگام می کردن و تو حالتی که می خوان بگیرنم، خشکشون زده بود. تازه به خودم اومدم و فهمیدم دارم چه دردی رو متحمل میشم. - خاک تو سرت روشنگ گاو! روشنک تازه به خودش اومد و دستپاچه اول جفت دستاش رو کنار دهنش نگه داشت و بعد چند...
بروزرسانی در : ۱۶۹۶ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 54
حواس پرت گفت: - چی؟ - میگم چیزی شده؟ سری به نشونه نه تکون داد ولی بعد زود به سمتم چرخید و زمزمه کرد: - میگم هانا من یه لحظه فکرم کشید طرف این سلیمی، به علی خیانت کردم؟ چشمام از تعجب گرد شد. - چی میگی دریا؟ چه خیانتی؟ ناراحت گفت: - نمی دونم دلم یه جوری شد، یاد اون زمانا گه با سلیمی...
بروزرسانی در : ۱۶۹۴ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 55
بعدم پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم که داد زد: - دختره عوضی منو دست میندازی؟ با تعجب برگشتم گفتم: - من؟ نه فقط نگران شدم... دوباره داد زد: - تو غلط کردی نگران شدی، بیشعور! می زنم شل و پلت می کنما! - ساکت شو ببینم! - من ساکت شم؟ یک ساکت شدنی نشونت بدم اون ورش ناپیدا! پوکر نگاش کرد...
بروزرسانی در : ۱۶۹۳ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 56
تند از سر جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم: - به چه حقی اینو میگی؟ با تعجب نگام کرد. - چیو؟ - اینکه عاشقم شدی! تعجب جاش رو به مهربونی داد که توی چشماش نشست. باورش نمی کردم، نمی خواستم باورش کنم... کدوم یک از حرفای یزدان راست بود که این راست باشه؟ این پسر یه روده راست تو شکمش نبود. تک خن...
بروزرسانی در : ۱۶۹۲ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 57
با تعجب بهش خیره شدم و بعد محکم هلش دادم. - من ناز می کنم الان؟ کارای من به ناز شباهت داره؟ - نخیر به خریت محض شباهت داره، بیا باهم ازدواج کن قال قضیه رو بکن و اعصاب دوتامونم خورد نکن. - تو چه گوساله ای هستی! میگم فراموشم کن و گمشو، فهمیدی؟ نمی خوامت، من... تورو... نمی خوام! مات سر جاش ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۱ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 58
اخمام رو تو هم کشیدم و با حرص تند تند از در بیرون رفتم که دیدم مامان و علی یکم اون ورتر وایسادن و من شبیه پنگوئن با اون پاشنه بلندا دارم تند تند راه میرم. دستپاچه شدم و یهو خواستم یه پله جلوی در رو پایین بیام که پام سر خورد و با نشیمنگاه محترمه، محکم روی زمین افتادم و صدای آخم تو حیاط پیچید. - ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۰ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 59
تا خواستم چیزی بگم یهو علی بی ادب زد رو ترمز و من به خودم اومدم و دیدم یه چیزایی عوض شده و صدای داد مامان بلند شد: - اوا خاک بر سرم، دریا کجا رفتی؟ دستم رو تکیه گاهم کردم و بلند شدم که کله ام تو دیدرس مامان قرار گرفت. - رفتم یه سری به عباس آقای بقال بزنم برگردم. حرفم تموم نشده باز زد رو ت...
بروزرسانی در : ۱۶۸۹ روز پیش
-
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - پارت 60
باز یکیشون خواستن حرف بزنن که زود گفتم: - کفش پاشنه بلند پاشون بود، یهو سر خورد و افتاد. با صدای گریه بلند روشنک یه متر از جا پریدم. - رفیقققق، فدات بشم... چی شدی تو! هنوز عکس العمل این رو هضم نکرده بودم که اون یکی یه دستمال کاغذی از توی جعبه روی میز دکتر برداشت و جلوی دهنش گرفت. - شماعی...
بروزرسانی در : ۱۶۸۸ روز پیش
