پارت بیست و یک :

لبخندی زدم و همون طور که به سمتش می رفتم و دستش رو توی دستم فشردم، گفتم:
- سلامتی، خوش اومدین، خیلی درگیرم این چند وقته!

- موفق باشی، خوبه درساتو خوب بخون!

دلش خوش بود درس خوندنه چی؟ من فکرم درگیر علی بود، درگیر درس نبود که!
لبخندی زدم و مرسی گفتم. این بار نوبت زن عمو مهتاب بود... یک زن بی نهایت پر افاده که چشماشم شور بود. مامانم و زن عموم در ظاهر خیلی دوست و رفیق شفیق بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الما

    12

    دریا قاطی نکنه صلوات (هر چند چون می دونستم قاطی می کنه گفتم😁😂آقا اینجا ها و خوندیم کی میرسیممم🤧🤦🏼 ♀️

    ۵ سال پیش
  • Zahra

    7

    برریییییییین از زبون هانا تعریف کنینننن

    ۵ سال پیش
  • Fℳ

    23

    دوقلوهای بیشعور دریا رو ترشیده صدا نزنین، مگ علی جون مُرده؟😂😂😞

    ۵ سال پیش
کپی شد!