اعجاز دلدادگی به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و نهم :
پس از اینکه مردجوان خودش موهای دخترک را جمع کرد، دست ظریف و سرد او را میان دست داغ خود گرفت و برخلاف میلش از سوئیت بیرون رفتند. از درب پشتی وارد آشپزخانه شدند. گلی و خسرو وقتی دست آنها را در دست همدیگر دیدند، به سختی خندهیشان را کنترل کردند. خسرو با شیطنت و جسارت کلامش را به زبان آورد.
- آرازخان! حالا فهمیدم چرا ننه و بابای منو راهی مشهد کردین.
دخترک با گونههای گل افتاده، میخ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤭🤭🥴
۳ ماه پیشم
1انگار همه این کارا از سه سال پیش رو دلش مونده بود و آرزوش شده بود که این پیشنهادو داد و اینجور به آرامش رسید،پس هرکی مثل علی نصیحتش کرده داغ دلش تازه شده 🤭
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣 🤣 وای حق گفتی
۴ ماه پیشصدف
3علی نفهمه صلوات
۵ ماه پیشصدف
2واییی از روزی که علی بفهمه
۵ ماه پیشهستی
3علی جون چشمت روشن حسابیییی خیانت شد بهتتتت🤧
۵ ماه پیشRosa
4غم خیانتی ک به علی شد رو کجای دلم بزارم🤧🤣🤣🤣
۵ ماه پیشنفس
4پارت بی نظیرو فوق العاده ای بود مرسی گلم
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۵ ماه پیشسعادت
6علی جان کجایی که عشقت عاشق کسی دیگر شد
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣
۵ ماه پیشMahi
5هی چقدایناکنارهم خوبن خدااااااا نویسنده حلالت نمیکنیم اگه اینارو جداکنی توروخداااااا
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
یا خداااا مو بر بدنم سیخ شد😂
۵ ماه پیشAysan
8احساس میکنم بعد از این آرامششون قراره یه جور زندگیشون رو زیر و رو کنی خانوم نویسنده که حتی تصورشم نتونیم بکنیم😂🫠
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🧐 😎 نویسنده خبیثم
۵ ماه پیشابی
3تو چرا اینقدر بی نظیر مینویسیییی.عالیعهههه
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 💚 🥹
۵ ماه پیشرها
2واییی خیلی عالیه ممنونم نویسنده عزیزم 😍😍
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹 💚
۵ ماه پیشMARY
2وااااااایییی چقدر شیدا مهتاب خوشگلم خیلییییی ناااازننننن🤌🏻🥹
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😍 😍 🥹 🥹
۵ ماه پیشریحانه
2فقط امیدوارم دلارام نشکنه همین❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 🥹 🥹
۵ ماه پیشNana
3تصور آراز و دلارام کنار هم خیلی قشنگه
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😍 💚 ❤️ خیلی زیباست
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0کاش آراز بعد از اینکه بقیه هم برگشتن دلارام زن عزیزش رو بکنه تو چشم اون خانواده ی عفریته ی عمه اش..