اعجاز دلدادگی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و سوم :
***
غروب بود، مقابل پنجره ایستاده و به بارانی که نرمنرمک میبارید خیره بود. آخرین شب آذر ماه بود و همه در تدارک جشن یلدا بودند. دلش همچون آسمان گرفته بود و حوصله هیچکار و هیچکس را نداشت. تنها کسی که میتوانست آرامش کند علی بود. گوشیاش را از جیب شلوارش بیرون آورد و با شمارهی رفیقش تماس گرفت. هنوز یک بوق نخورده بود که تماس برقرار شد.
- جانم رفیق؟
با شنیدن صدای گرم او، لبخندی کنØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 😂 😂 😂 حق
۴ ماه پیشهستی
0ای باباااااا این بزرگای فامیلم ادددد میزارن روزای مهم میمیرن خب آخه یه روز دیرتر میمردی پیری😒😒
۵ ماه پیشمهرو
3پس چی😭دلارام که عاشق شده آراز هم کم کم ایشالا با کمک شما عاشقش میشه گناه داره دلارام از این فلاکت دربیاد 😜
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هی روزگار🥹
۶ ماه پیشمهرو
1مرسی عاطفه جان عزیز کی قرار عاشقی آراز و دلارام رو ببینیم ؟😁
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عاشقانه؟؟؟ 😂 🧐
۶ ماه پیش...
0اره دیگه گفت عاشقانه نکنه عاشقانی پرکار نیست 😂😄
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ژانر اصلی عاشقانه هست😎
۶ ماه پیشAysan
0آخ دلارام دلم واسش کبابه واقعا ، کاش از اون امارت بره بیرون و پیش سید و بی بی بمونه🥲
۶ ماه پیشAysan
0حالا آقابزرگ هم دقیقا باید شب یلدا فوت میکرد؟🙄😂 آراز با یاسمن داره بی رحمانه برخورد میکنه یکم ، درسته رک و راست حرفشو به یاسمن زد ولی دیگه اینجوری رفتار کردن بی ادبیه خب
۶ ماه پیشنرگس
5حتما باید روز تولد این بچه میمردی پیری😂😑
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣
۶ ماه پیشهیفا
0😂😂افرین همین وبگو میزاشتی یکی دوروز بعد
۶ ماه پیششاپرک
0کی نسخه کامل رمان ارائه میشه
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم این رمان چون درحال بررسی و ویرایش و بازنویسی و... هستش باید آنلاین بذارم، من هر روز پارت گذاری دارم... صبر کنین تا تموم بشه.
۶ ماه پیش...
0مرسی از قلم عالیتون سه ساعت زودتر نمیشه؟🤣
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف دارین 🌹 یه کوچولو مونده
۶ ماه پیشالی
0سلام نویسنده ی عزیزم خسته نباشی میشه تعداد پارتایی ک میزاری رو بیشتر کنییی من اصلا نمیتونم تحمل کنم دوس دارم زود زود بخونم همه رمان رو🥺😭
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام زنده باشین 😍🌹 چشم
۶ ماه پیشتی دا
0سلام نویسنده عزیز اگه میتونی لینک بزار یا وقتی میخوان پارت بعدی رو باز کنن لایک کنن
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
متوجه نشدم گلم؟
۶ ماه پیششبنم
1وای اقا بزرگ مرده تاریخ تولدش حسابی خاطرانگیز شد بیچاره چقدر بدشانسی تواخه لااقل دلارام رو برای چزاندنشان حفظ کن
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
پارتای امروز رو حتما بخونین👌
۶ ماه پیشراحله
5توروخدا نویسنده جان نخوای مثلث عشقی درست کنی علی و آراز هر دو عاشق دلارام بشن تکراری مثل بقیه رمان ها
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
علی و دلارام🙄 🥴 اصلا
۶ ماه پیشYekta
2یعنی چییی این موضوع حتی فکر کردن هم بهش بده پس چرا انقد پیگیر بود که ازدواج کنه با خواهر اراز و این همه سال مجرد بمونه!!
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا دوست ندارم این دو دوست رو مقابل هم قرار بدم... دوستی اینا فراتر از یه دوسته. همون دوست بمونن بهتره تا رقیب🙃
۶ ماه پیشدینا
2من از بچگی عادت دارم هر کتاب و رمانی که میخونم برای بابام تعریف می کنم ، تنها رمانی که نمیتونم تعریف کنم همین رمانههه ، دارم خفه میشم😭😂💔
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آخی عزیزم 🥴 🤣
۶ ماه پیشدینا
6امیدوارم وقتی آقا بزرگ مرد همه عمارت به نام آراز زده باشه
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎 😎
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م
1حالا خوبه قلبی برای عاشق شدن نداره همش آشپزخونست برای دلجوی از دلارام،اگه داشت که سرآشپز می شد بجای خاتون 😅