پارت بیست و سوم :

***
غروب بود، مقابل پنجره ایستاده و به بارانی که نرم‌نرمک می‌بارید خیره بود. آخرین شب آذر ماه بود و همه در تدارک جشن یلدا بودند. دلش همچون آسمان گرفته بود و حوصله هیچکار و هیچکس را نداشت. تنها کسی که می‌توانست آرامش کند علی بود. گوشی‌اش را از جیب شلوارش بیرون آورد و با شماره‌ی رفیقش تماس گرفت. هنوز یک بوق نخورده بود که تماس برقرار شد.
- جانم رفیق؟
با شنیدن صدای گرم او، لبخندی کنØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت علی در رمان اعجاز دلدادگی علی
تصویر شخصیت خسرو در رمان اعجاز دلدادگی خسرو
تصویر شخصیت آراز(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی آراز(نقش اصلی)
تصویر شخصیت دلارام(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی دلارام(نقش اصلی)
تصویر شخصیت محمد در رمان اعجاز دلدادگی محمد
تصویر شخصیت یاشار در رمان اعجاز دلدادگی یاشار
تصویر شخصیت یاسمن در رمان اعجاز دلدادگی یاسمن
تصویر شخصیت سمانه در رمان اعجاز دلدادگی سمانه
تصویر شخصیت گلی در رمان اعجاز دلدادگی گلی
تصویر شخصیت سرگرد عسگری در رمان اعجاز دلدادگی سرگرد عسگری
تصویر شخصیت شیدا در رمان اعجاز دلدادگی شیدا
تصویر شخصیت مهتاب در رمان اعجاز دلدادگی مهتاب
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    حالا خوبه قلبی برای عاشق شدن نداره همش آشپزخونست برای دلجوی از دلارام،اگه داشت که سرآشپز می شد بجای خاتون 😅

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂 😂 حق

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    ای باباااااا این بزرگای فامیلم ادددد میزارن روزای مهم میمیرن خب آخه یه روز دیرتر میمردی پیری😒😒

    ۵ ماه پیش
  • مهرو

    3

    پس چی😭دلارام که عاشق شده آراز هم کم کم ایشالا با کمک شما عاشقش میشه گناه داره دلارام از این فلاکت دربیاد 😜

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    هی روزگار🥹

    ۶ ماه پیش
  • مهرو

    1

    مرسی عاطفه جان عزیز کی قرار عاشقی آراز و دلارام رو ببینیم ؟😁

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    عاشقانه؟؟؟ 😂 🧐

    ۶ ماه پیش
  • ...

    0

    اره دیگه گفت عاشقانه نکنه عاشقانی پرکار نیست 😂😄

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ژانر اصلی عاشقانه هست😎

    ۶ ماه پیش
  • Aysan

    0

    آخ دلارام دلم واسش کبابه واقعا ، کاش از اون امارت بره بیرون و پیش سید و بی بی بمونه🥲

    ۶ ماه پیش
  • Aysan

    0

    حالا آقابزرگ هم دقیقا باید شب یلدا فوت میکرد؟🙄😂 آراز با یاسمن داره بی رحمانه برخورد میکنه یکم ، درسته رک و راست حرفشو به یاسمن زد ولی دیگه اینجوری رفتار کردن بی ادبیه خب

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    5

    حتما باید روز تولد این بچه میمردی پیری😂😑

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤣 🤣

    ۶ ماه پیش
  • هیفا

    0

    😂😂افرین همین وبگو میزاشتی یکی دوروز بعد

    ۶ ماه پیش
  • شاپرک

    0

    کی نسخه کامل رمان ارائه میشه

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم این رمان چون درحال بررسی و ویرایش و بازنویسی و... هستش باید آنلاین بذارم، من هر روز پارت گذاری دارم... صبر کنین تا تموم بشه.

    ۶ ماه پیش
  • ...

    0

    مرسی از قلم عالیتون سه ساعت زودتر نمیشه؟🤣

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین 🌹 یه کوچولو مونده

    ۶ ماه پیش
  • الی

    0

    سلام نویسنده ی عزیزم خسته نباشی میشه تعداد پارتایی ک میزاری رو بیشتر کنییی من اصلا نمیتونم تحمل کنم دوس دارم زود زود بخونم همه رمان رو🥺😭

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام زنده باشین 😍🌹 چشم

    ۶ ماه پیش
  • تی دا

    0

    سلام نویسنده عزیز اگه میتونی لینک بزار یا وقتی میخوان پارت بعدی رو باز کنن لایک کنن

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    متوجه نشدم گلم؟

    ۶ ماه پیش
  • شبنم

    1

    وای اقا بزرگ مرده تاریخ تولدش حسابی خاطرانگیز شد بیچاره چقدر بدشانسی تواخه لااقل دلارام رو برای چزاندنشان حفظ کن

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    پارتای امروز رو حتما بخونین👌

    ۶ ماه پیش
  • راحله

    5

    توروخدا نویسنده جان نخوای مثلث عشقی درست کنی علی و آراز هر دو عاشق دلارام بشن تکراری مثل بقیه رمان ها

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    علی و دلارام🙄 🥴 اصلا

    ۶ ماه پیش
  • Yekta

    2

    یعنی چییی این موضوع حتی فکر کردن هم بهش بده پس چرا انقد پیگیر بود که ازدواج کنه با خواهر اراز و این همه سال مجرد بمونه!!

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دقیقا دوست ندارم این دو دوست رو مقابل هم قرار بدم... دوستی اینا فراتر از یه دوسته. همون دوست بمونن بهتره تا رقیب🙃

    ۶ ماه پیش
  • دینا

    2

    من از بچگی عادت دارم هر کتاب و رمانی که میخونم برای بابام تعریف می کنم ، تنها رمانی که نمیتونم تعریف کنم همین رمانههه ، دارم خفه میشم😭😂💔

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آخی عزیزم 🥴 🤣

    ۶ ماه پیش
  • دینا

    6

    امیدوارم وقتی آقا بزرگ مرد همه عمارت به نام آراز زده باشه

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😎 😎

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️