دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه دور باطل اثر نازنین زارع

رمان دور باطل

  • زبان فارسی
  • 5.3K 👁
  • 42 ❤️
  • 25 💬

خلاصه رمان دور باطل

گاهی، تنها یک لحظه کافی‌ست تا جهان، معنای دیگری پیدا کند... و درست از همان لحظه، سرنوشت، نخستین نتِ ملودیِ نانوشته‌اش را می‌نوازد. سایه، دختری است که تمام دنیایش میان کلاویه‌های سپید و سیاه پیانو خلاصه می‌شود؛ دختری با روحی لطیف، احساسی ناب و قلبی که با هر ملودی جان می‌گیرد. زندگی‌اش آرام و منظم پیش می‌رود، تا آنکه یک اتفاق غیرمنتظره، همه‌چیز را تغییر می‌دهد. او ناخواسته پا به دنیایی می‌گذارد که هیچ شباهتی به زندگی گذشته‌اش ندارد؛ دنیایی که رازها در سکوت نفس می‌کشند، اعتماد بهایی سنگین دارد و حقیقت، همیشه آن چیزی نیست که به چشم می‌آید. در این میان، آشنایی با مردی که لبخندش رازهای بسیاری را پنهان کرده است، مرز میان واقعیت و خیال را برای سایه کمرنگ‌تر از همیشه می‌کند؛ مردی که حضورش، آغازگر ملودی‌ای می‌شود که هیچ‌کدام از آن دو هرگز انتظارش را نداشتند و شاید قرار نبود هیچ‌گاه آن را بشنوند. اما آیا هر آغازی، همان پایانی را خواهد داشت که انتظارش را می‌کشیم؟

قسمتی از متن رمان دور باطل

-برو بالا بچه ، گرمت میکنه
-نمیخوام
-پشیمون میشی ، دیگه از این فرصتا نصیبت نمیشه . این شراب کم کمش دویست سالشه
-امکان نداره
کمی دیگر از شرابش را نوشید و به روی صندلی مقابلش نشست . جام را بصورت دورانی چرخاند و گفت : ما معمولا از مهمونامون به سبک دیگه ای پذیرایی میکنیم ولی خب تو شکننده تر از اونی هستی که حتی یک ثانیه اش رو بتونی تحمل کنی . پس از بابت این سخاوتی که به خرج دادم ازم تشکر کن و مثل یه دختر خوب برو بالا . نزار به روش های دیگه متوسل بشم
سایه با نگاهی آشفته به جام بلورینی که در آن لحظه حکم جام زهر را برایش داشت سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و گفت : لطفا ، اذیتم نکن
لحن ملتمسانه ی دخترک را نادیده گرفت . جام را به لب های او چسباند و با استحکام گفت : برو بالا ، باید پذیرایی بشی
خود را بابت دهانی که بی موقع باز شده بود لعنت فرستاد . از همان فاصله می توانست طعم گس شراب را حس کند . با هر تکان دست به لب هایش برخورد می کرد و قلبش را در سینه میلرزاند . شخصیت آزاد و فکری روشن داشت اما با این حال الکل و سیگار در محدوده ی روشن فکرش دیده نمیشد . مرد مقابلش به خوبی به روحیات دخترک پی برده بود که چنین پذیرایی عذاب آوری را برایش در نظر گرفته بود . توفیقی اجباری که از جانب شیطان مقابلش برای او فراهم شده بود تا او را مستقیم راهی جهنم وجدانش کند .
نگاه ملتمسش را به چشم های روشن و چراغانی مردی که مامور عذابش شده بود داد وآرام سرش را فاصله داد . تمام توانش را برای تاثیرگذار بودن به کار گرفت و گفت : خواهش میکنم ازم بگذر ، اصلا دلیل این کارها چیه ؟
لرزش صدای دخترک و لحن ملتمسی که برای تحت تاثیر قراردادنش به کار گرفته بود ، ترسش را هویدا می کرد . جامی که با لب های دخترک مماس بود را یک نفس سر کشید و آن را به روی زمین قرار داد . ایستاد وقدم زنان خود را به او نزدیک کرد ، دیگر بازی با او برایش لذت بخش نبود. عکسی را که در جیبش پنهان کرده بود مقابل صورت او گرفت و گفت : دلیلش اینه
دیدن عکس سهیل در دستان کیاشا او را شوکه کرد . بزاق دهانش را فرو داد و زیر لب گفت : سهیل
- زدی به خال ، پسر عموی عزیزت جدیدا خیلی دلاوری به خرج میده ، کشتی توقیف میکنه ، مثل برف شادی اجناس من رو روی سر کوسه های خلیج میریزه ، دست روی مهره های من میزاره ، به نظرم هر آدمی یه آستانه تحملی داره من آدم صبوریم ولی سرگرد جدیدا بدجور اعصابم رو خط خطی میکنه نظرت چیه یکم باهاش بازی کنیم ؟
تا قبل از دیدن عکس سهیل ، فکر می کرد که بابت حضور بی موقعش در کوچه ی حاتمی مورد بازجویی قرار گرفته است . اما حال میدید که ماجرا چیز دیگری است . افکار آشفته و بهم ریخته اش را مرتب کرد . هضم این قضیه برایش سخت و زمان بر بود . بنابراین با ناباوری گفت : و شما من رو ابزاری برای انتقام از سهیل دونستید
-ترشی نخوری یه چیزی میشی دختر
همین برایش کافی بود تا در سکوتی عمیق فرو برود و به سرنوشت خود و اتفاقاتی که در مسیرش قرارگرفته بود فکر کند . کیاشا حرف از توقیف کشتی و کشف مخدر میزد و سایه تنها نتیجه ای که میتوانست از آن دو جمله بگیرد این بود که در دام قاچاقچیان افتاده است!
او قربانی دوئل پسرعمویش سهیل و دشمنانش شده بود . سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود و از اهدافی که مرد مقابلش در سر می پروراند آگاه نبود . با همین تفکرات لرزش تنش بیش از قبل شد . گویی صدها تن یخ را در شکم خود جاساز کرده بود . نفس های کوتاهش را از سینه خارج کرد و با فرو دادن بزاق دهانش گفت : دستام رو باز کن
-امر دیگه ؟
-م من باید برم خونمون مادرم نگران میشه
-عجله کار شیطونه دخترحاجی ، هنوز با هم معاشرت نکردیم
با استیصال و سردرگمی از بابت جواب های سربالای کیاشا چشمانش را به روی هم فشرد . نگاهی درمانده به دیواری که پر از لکه های سیاه و سفید بود انداخت و به اویی که دور از چشمانش جایی در پشت سرش ایستاده بود گفت : چیکار باید بکنم که دست از سرم برداری ؟
با شنیدن حرف دخترک ، چشمانش برقی از دانایی زد . قدم زنان نزدیک سایه شد . دستش را تکیه گاه خود به روی صندلی اویی که همچون بید می لرزید کرد و به روی صورتش خم شد . سایه تحت تاثیر نزدیکی کیاشا به جسمش ، تا جای ممکن سرش را عقب کشید . نگاهش را به لب های مرد مقابلش که به لبخندی مرموزانه مزین شده بود داد و نفس در سینه محبوس کرد . کیاشا گوشه ی لبش را گزید و با صدایی خمار و آهسته گفت : هرکاری ؟
با تردید سرش را به نشانه تایید تکان داد . کیاشا بابت سادگی دخترک بیصدا خندید . تکیه اش را از صندلی او برداشت . نگاهی خریدارانه به سرتاپای او انداخت و قدم زنان گفت : بعید میدونم دخترحاج سرمدی از پس راضی کردن من بربیاد .
درک شرارت پنهان در لحن او ساده بود . گویی جمله اش راه را برای مرد مقابلش بازگذاشته بود تا به افکار مسموم خود پرو بال دهد .
طولی نکشید که چهره اش رنگ باخت . از گفته ی خود پشیمان شده بود . بزاق دهانش را فرو داد و با چهره ای خصم آلود گفت : منظورم این نبود
-نگاهت که به من میگفت منظورت همینه
-نخیرم
-بالاخره دخترحاجی ها هم دل دارن
-نگاه ابزاری شما به دخترا واقعا مایه ی تاسفه
سرخوش از کلکلی که با دخترک به راه انداخته بود زبان باز کرد تا جواب او را بدهد که درب زنگ زده ی انبار باز شد . نگاه خود را به بهروزی که نفس نفس می زد انداخت و با لحنی جدی و خشک گفت : چه خبرته ؟
- آقا ، شجاع خان تشریف اوردند
با شنیدن حرف بهروز با بی حوصلگی چشمانش را در کاسه چرخاند ، لعنتی زیر لب گفت و با نیم نگاهی به سایه گفت : حواست بهش باشه
-رو چشمم آقا
از انبار خارج شد . حال سایه داخل آن چاردیواری تنها شده بود ، تلاش کرد تا حرکتی به دستان خشک شده اش بدهد اما از آن چیزی که فکرش را میکرد محکم تر بسته شده بودند .
پس از دقایقی تلاش در جهت باز کردن زنجیر ها ، دست از تقلا برداشت . زیر لب با خود دعا کرد تا هرچه سریعتر خانواده اش متوجه نبودش بشوند و اورا از آن انبار نم زده نجات بدهند ، گرچه کسی متوجه خروجش از خانه نشده بود . مادرش در خوابی عمیق به سر می برد و پدرش از صبح زود راهی حجره شده بود و با این شرایط اگر حدسش درست از آب در می آمد و گیر قاچاقچی ها افتاده بود خلاص شدن از دستشان امری محال و غیر ممکن می شد . باید چاره ای می اندیشید . شاید می توانست به طریقی خود را از آن مهلکه بیرون بکشد . اصلا شاید گره کار به دست خود او باز می شد ....
.
.
.
.
.
.
به روی یکی از مبل های سلطنتی اتاق شجاع نشسته بود و کامی عمیق از سیگار خود میگرفت . ده دقیقه ای میشد که شجاع تکیه اش را به صندلی شاهانه خود داده و او را از پشت عینک دودی و آخرین مدلش زیر نظر گرفته بود . کت و شلواری شیری رنگ به تن داشت و موهای جوگندمی اش را یکدست بالا زده بود . به نظر می رسید عینک دودی که بر چشمانش خوش نشسته بود سوغات آخرین سفرش به مادرید باشد اما هرچه که بود جلوه ای ویژه و مردانه به چهره اش داده و او را از همیشه جوان تر کرده بود . رنگ گندمگون پوستش بر اثر قرار گرفتن در معرض نور خورشید برنز شده و از او چهره ای جدید می ساخت و تمامی این تغییرات نوظهور برای کیاشا تازگی داشت .
خسته از سکوت طولانی و خسته کننده ی شجاع ، کمر سیگار را درون ظرف کریستالی که کنارش قرار داشت شکست و گفت: رسیدن به خیر شجاع خان ، خبر داشتم که میاید میسپردم گاوی گوسفندی چیزی سر ببرن
بی توجه به کنایه ی نهان در الفاظ کیاشا ، سکوت خود را شکست و گفت : چه خبر ؟
کیاشا که خیالش از بابت زبان شجاع راحت شده بود ، شروع به گزارش اولین و مهم ترین اتفاقی که درغیبت کوتاه مدت شجاع رخ داده بود کرد و گفت: کشتی توی بندر توقیف شده و قریب بر پونصد کیلو از اجناس از دسترس خارج شده
سگرمه هایش را با نارضایتی درهم کشید و حین برداشتن تکیه ی خود از صندلی گفت : کار سرمدی ؟
سرش را در تایید حرف او تکان داد و گفت : کار خود ناکسشه
-شواهد مبنی بر اینه که هنوز نتونستی حال سرگرد وظیفه شناسمون رو بگیری ، از تو بعیده کیاشا
با چشمان مخموری که ردی از خنده داشت به شجاع خیره شد و تکیه اش را با اطمینان و غرور به پشتی سخت صندلی داد و گفت : به زودی محقق میشه ...خیلی زود
کمرش را کمی خم کرد و کیف سامسونتش را به روی میز نهاد . با تمرکز رمز را وارد کرد و پس از باز کردن درب آن ، کیف را به سمت کیاشا چرخاند و گفت : با این حال تا ورود محموله ی بعدی زمان زیادی باقی نمونده ، این سرگرده به اندازه کافی چوب لا چرخمون کرده . ضرر سنگینی از بابت خوش خدمتی هاش بهمون وارد شده . دلم نمیخواد که مشکلی برای تجارتمون به وجود بیاد . متوجهی که ؟
نگاهش را به دلار های جا خوش کرده درون کیف سامسونت شجاع دوخت و گردنش را با انگشتانش مالش داد . منظور او را به خوبی دریافت کرده بود . طبق معمول قصد داشت با دلارهای رنگارنگش دهان عده ای کثیر و پول پرست را بسته نگه دارد تا محموله ی عزیزش بدون هیچ گیر و گرفتاری به مقصد برسد . با همین فرض به جلو متمایل شد . آرنج هایش را به روی زانوهایش قرار داد و گفت : پنجاه تا کافیه ؟
-صد و پنجاه تا ، صد و پنجاه تا کافیه
سخاوت شجاع او را کمی متعجب کرد . به اندازه ای که وارد جلد بازیگوش خود شد و نیشخندی معنادار زد و گفت : مادرید هم آب و هوای خوشی داره ها ، لا کردار ناجور میتونه یه مرد رو سخاوتمند کنه هوم ؟
شجاع عینکش را به روی میز قرار داد و با حیرت از بی پردگی کیاشا خندید . سرش را با مخالفت تکان داد و گفت : خجالت بکش پدرسوخته ، سفر من به مادرید فقط کاری بود .
گوشه ی لبش را نرم و آهسته کش داد . چشمان شیطان و مرموزش را به پدرش دوخت و گفت : تا باشه از این سفرها ، چطوره این سری من از خودگذشتگی کنم و راهی این سفر کاری بشم ؟ بالاخره انسان باید در طول زندگی به تجاربش اضاف کنه
- شیطنت نکن ! بچه ها میگفتن گرد و خاک به پا کردی ، دختره توی انبار دقیقا به چه درد ما میخوره ؟
شنیدنش کافی بود تا شستش خبردار شود که بهروز بند را به آب داده است . بارها به او گوشزد کرده بود که مبادا کلمه ای از بابت نقشه ای که در سر می پروراند به گوش شجاع برساند . اما گویی پسرک سر به هوا گوشش بدهکار نبود . باید سزای بلبل زبانی هایش را به او نشان می داد . بار دومی در کار نبود . زیر لب ناسزایی نثار دهن لق بهروز کرد و گفت : نامزدشه
-هدفت چیه
-شاید بتونیم با استفاده ازش علیه سرمدی یه کارهایی انجام بدیم


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دور باطل

  • نازیلا

    0

    بد نبود میتونست بهتر باشه امیدوارم رمانهای جون دارتری از شما بخونم موفق باشید و قلمتون مانا

    دیروز
  • عالی بود خیلی خوشم ا

    0

    عالی بود دستت سلامت نویسنده

    ۳ روز پیش
  • پریا

    0

    سلام مدتیه هرچی رمان دانلود میکنم نمیشه فقط قسمت اول دانلود میشه مشکل از برنامه ست؟؟

    ۳ هفته پیش
  • ...

    0

    سلام به روز رسانی کن درست میشه

    ۱ هفته پیش
  • پریا

    0

    ممنونم درست شد🙏

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خداقوت نویسنده جون عالی بود 💜💜 من که دوسش داشتم پیشنهاد میکنم بخونید.

    ۲ هفته پیش
  • ترمه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ترنم

    0

    عزیزم همه خانواده های سنتی قرار نیست دخترشون رو زندانی کنند که چرا فکر میکنیم همه مثل هم هستند . پدر سایه موقید بود اما با این حال به دخترش اعتماد داشت .برخلاف مادرش که حساس بود و با این حال پیرو همسرش بود . پدرش چون یه دختر بیشتر نداشت بهش سخت نمی گرفت

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    0

    فوق العاده است نویسنده عزیز . به عنوان دومین اثر حرفه ای چنین قلمی قابل تأمل و شاهکاره

    ۲ هفته پیش
  • مهلا

    0

    از طرفی چرا به هر داستانی می رسید میگید تکراری . یکسری اتفاقات در رمان هایی که ژانر های یکسان دارند معمولا اتفاق میوفته و اساسش هم همین هست. حتی سریال ها هم همینن . زندگی انسان ها تقریبا مشابه تعریف داستان تکراری یعنی عینا سناریو بازنویسی بشه و کپی شده اثر دیگر باشه خسته نباشی نویسنده عزیز عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • مهلا

    0

    خیلی زیبا بود معلوم بود که نویسنده عزیز زحمات زیادی از بابتش کشیده نمیدونم چرا بعضی دوستان انقدر سخت میگیرن . اگر اتفاقی رو با چشم خودتون ندیدید دلیل بر این نیست که نشدنی باشه یا اتفاق نیوفتاده باشه خیلی اتفاقات در جهان حال حاضر اتفاق میوفته که شما بی خبرید پس به هر چیزی بر چسب غیر منطقی نزنید

    ۲ هفته پیش
  • فن همه

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Somaye

    1

    عالی بود اصولا پیام ثبت نمیکنم ولی حیفم اومد برای این داستان چیزی ننویسم قطعا نقطه ضعف هایی داشت ولی در کل عالی بود 🤌

    ۳ هفته پیش
  • مبی

    0

    توروخدا یه خلاصه بگین ازش اخرش چی میشه

    ۳ هفته پیش
  • Nazanin

    1

    رمان جالبی بودوارزشمند خسته نباشین

    ۳ هفته پیش
  • Ma*

    1

    محشر بود قلم قوی موضوع جذاب شخصیت های دوست داشتنی دلم نیومد نظر ندم خیلی دوسش داشتم بیشتر برامون بنویس نویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • ویدا

    1

    خوب بود،قلمت پر تکرار نویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • نازنین زارع

    0

    سلام دوستان عزیزم لحظاتتون به گرمای تابستون و قلبتون مملو از آرامش 💕 خوشحالم که رمان دور باطل رو برای مطالعه انتخاب کردید .نظرات ارزشمندتون رو که مایه ی دلگرمی بنده هست خوندم . ممنونم از نگاه تک تک شما عزیزان🤗✨

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!