رمان پرنسس اخراج شده
- به قلم لعیا نظرپور
- ⏱️۴ ساعت و ۲ دقیقه
- 96.1K 👁
- 416 ❤️
- 303 💬
دختری یتیم که طی ماجراهایی به فرزندخوندگی فردی درمیاد که از قضا گذشتهای ناخوشاید ازش میدونه؛ بعداز اومدن دختر داستان به روستا، عروس خانواده طی توطئهای باعث میشه با مردی ازدواج کنه که بعدها فلج میشه و…
خودمم خندهای کردم و دست ملکا رو گرفتم و گفتم:
- در گالت رو ببند تا برق منطقه نرفته.
اسکل سریع دهنش رو بست. که گفتم:
- من امشب باید از این جا برم!
به ساعت روی دیوار نگاه کردم. فکر کنم همه خواب، باشن دیگه؛ یواش پتو رو کنار زدم و کفشهام رو که زیر تخت بودن رو برداشتم و بغل کردم.
به دخترها نگاهی انداختم که همشون خواب بودن؛
یواش دستگیره رو پایین کشیدم و آروم بازش کردم مبادا کسی صدای قیژ، قیژ در بلند بشه. با یواشترین حالت ممکن، از ساختمون خارج شدم؛ پشت سرم رو نگاه کردم که نکنه کسی دیده باشه من رو که محکم خوردم به چیزی؛ از ترس قلبم نمیزد مطمئنم خانم جاویده! چشمهام رو بستم و مظلوم گفتم:
- خانم به خدا من نمیخوام با اون خیار برم روستا، باباجون مگه زوره؟ ببینم اصلا زورتو به بچه یتی...
همین که سرم رو بالاآوردم با تنه درختی که عینا وسط حیاط بود مواجه شدم.
با کف دستم زدم تو گفتم:
- ایخاک تو سرت رستا که با چشمهای کورت، نمیتونی درست ببینی!
از دست تو! خواستم قدمی بردارم ک با صدای مردی قبض روح شدم.
- به سلامتی کجاخانم کوچولو؟
به سمت صدا برگشتم، چون میترسیدم باز توهم باشه، اما با دیدن مردی مواجه شدم که از هیکلش معلوم بود ورزشکاره! وقتی دیدم چیزی نمیگم به خودم جرعت دادم و جواب دادم:
- به توچه!
باحرفم ابروهاش رو بالا دادو لب زد:
- تا وقتی که همون جناب خیاری که گفتی، نگفتن؛ شما بانوی کوچک هیچ جایی نمیری!
لجوجانه پا به زمین کوبیدم و گفتم:
- میرم... خوبشم میرم!
برگشتم و پشت بهش خواستم قدم بر دارم که با دستش مچ دستم رو محکم گرفت و گفت:
- بیشتر از این خودت رو خسته نکن! برو تو نمیشه هیچ جابری تا فردا عصر که جناب سعادت بیاد.
با صدایی کنترل شده گفتم:
- نه، تو نه اون مرتیکه خیار جانباز نمیتونه آزادی من رو ازم سلب کنه!
و پشت بهش کردم و که با قرار گرفتن دستش روی دهنم جیغم توی گلو خفه شد. دست بردم که مانع بشم، اما سریع دستش رو روی شکمم گذاشت و بلندم کرد. بااین حرکت ترسیده شروع به دست و پا زدن کردم، ولی من کجا؟ اون کجا؟ هرچی تلاش کردم که ولم کنه، ولی اون محکمتر میگرفتم و به سمت ساختمون برد. دم اتاق که رسیدیم؛ خم شد کنار گوشم و گفت:
- کارهای قانونیش انجام شده و الان جناب سعادت، یا همون خیار... قیم تو هستن و بهتره فکر فرار رو از سرت بیرون کنی!
و هلم داد توی اتاق و خودش خارج شد. عصبی خودم رو روی تختم پرت کردم و شروع به غر زدن کردم. اصلا این ننه، بابایی که طی یه عملیات وحشیانه من رو پس انداختن چرا الان نیستن؟
اَه، مردم چرا به ضربالمثلها توجه نمیکنن؟ گفتن که هواست پرت باشه یه عمر پشیمونی؛ ها؟! نه فکر نکنم این طور بود! اصلا هرچی مهمه نیت آدمه.
انقدر غر زدم که نمیدونم کی خواب من رو یه عالم خاموشی برد.
با حرص به این قوم خیار نگاه کردم که همون به اصطلاح جناب سعادت گفت:
- خوب من همه کارا رو انجام دادم و تو الانمیری آماده میشی تا با ما بیایی روستا!
عصبی کوسن پشت سرم رو به سمت همون پسره که نزاشت فرار کنم پرت کردم و گفتم:
- اصلا تقصیر توکه من الان اینجام، مرتیکه بز!
اون بدبختم بهت زده فقط نگاهم میکرد که پسر خیار گفت:
- من بهش گفتم مراقب باشه! حدس میزدم بخوای کار احمقانه بکنی.
عصبیتر اون یکی کوسن رو برداشتم باشدت بیشتر به سمتش پرت کردم، که انتظارش رو نداشت؛ دقیقا خورد توی صورتش و با صدا گفتم:
- آخیش دلم خنک شد؛ تازه احمقم خودتی احمق.
همین که خواست چیزی بگه خیار گفت:
- کافیه این معرکه!
طبق عادت همیشم تندی جواب دادم:
- تکبیر!
و زدم زیر خنده که پسرخیار رو به باباش گفت:
- آخه چرا این رو انتخاب کردی؟
این به من گفت این؟! دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:
- هوی، این به درخت میگن! من اسم دارم اسمم رستاست.
خواست چیزی بگه که خانم جاوید با تقهای وارد اتاق شد و با خود شیرینی گفت:
- جناب سعادت، همه کارها تکمیل شده و شما میتونید رستای عزیزم رو ببرین.
زیر لب طوری که همه بشنون گفتم:
- عق چندش!
که خانم جاوید یه چشم غره رفت بهم، ولی من کم نیاوردم و گفتم:
- چشمات چپ نکن، همین طوری شوهر نکردی وای به حالت چشماتم چپم بشه!
و زدم زیر خنده که عصبی گفت:
- رستا عزیزم بهتره بری اتاقت آماده بشی.
از جام پاشدم و به مرده که نزاشت فرار کنم و پسر سعادت اشاره کردم و گفتم:
- نمیخواد خودنمایی کنی، اینا ترشیده نمیگیرن!
و قبل از این که چیزی بگه از اتاق خارج شدم.
به خدا، من که میدونم بزور من رو میخواد بده اینا ببرن تا از دستم خلاص بشه؛ زنیکه میخ خیلیم ربط داشت بهش رو به در اتاقش کردم و دهنم رو کج کر رستا عزیزم بهتره بری اتاقت آماده بشی! همین که لای چشمم باز شد با صورت متعجب پسر سعادت رو به رو شدم. بدون هیچ حرکتی برگشتم و با سرعت به سمت اتاق رفتم. در رو که باز کردم به چشمهای گریون ملکا رو به رو شدم، نگران پرسیدم:
- چی شده؟ چرا قیافت این جوره؟
همین حرف من کافی بود تا بزنه زیر گریه، به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم که لب باز کرد:
Mona
0جالب نبود🙄
۳ هفته پیشآنولا
0عالی بود عالییییی خیلی قشنگ بود ولی کاش طولانی تر بوددد
۴ هفته پیشHadiseh
9واقعا چرت بود یکمش و خوندم ولش کردم کاش یکم تحقیق میکردی توی پرورشگاه وقتی 18 میشن دیگه از پرورشگاه میان بیرون نه اینکه تو سن 19 سالگی به فرزندخوندگی قبول بشن😑و اینکه رفتار رستا خیلی رو مخ بود ببین تا یک حدی طرف از حق خودش دفاع میکنه رستا عملا داشت بی شعور بازی در میاورد و بیدلیل با بقیه دعوا میکرد
۶ ماه پیشلعیا
5سلام من نویسنده داستانم اون موقع که این رمان رو نوشتم فکر میکنم ۱۷یا۱۸سالم بود و مطمئنا خیلی بچه بودم الان ۲۲سالم شده و تقریبا چیزی ازش یادم نیست ولی ممنون که گفتی چرت بود😂😂❤️
۶ ماه پیش?☠️
1خخخخ😂👍🏻👍🏻 عالییییییییییییی
۴ ماه پیشنیلوفر
0بله معلوم بود ، اما رمان بدی نبود من از این بدتر ها هم خوندم و تا جا داشته نویسنده رو فحش دادم اما رمان شما بد نبود خیلی
۴ هفته پیشپریا
1بابا درست نظر بدید این چه مدل نظر دادنه داری به شعور مخاطباشم توهین میکنی شاید دو سه نفر خوششون بیاد خب که چی؟ الان مثلا همه رمانا از روی واقعیت ساخته شدن که چنین نظراتی دادی؟
۴ هفته پیشنیلوفر
0درسته قلمشون یکم ضعیف بود ولی قبلش به این فکر کنید قرار نیست همه نویسنده ها از اول یه نویسنده پرفکتی باشن ،تجربه باعث پیشرفت میشه
۴ هفته پیشالی
0اره دقیقا دیگ شورشودر اورده بود همرو میزد
۴ هفته پیشالی
0خیلی مسخره بود یه رمان مبتدی با کلی غلط املایی و خلاصه شده بدترین رمان
۴ هفته پیشنیلوفر
0رمان خوبی بود ، درسته من رمان های با قلم بهتری خوندم اما این رمان با اینکه عالی نبود ولی به دلم نشست امیدوارم شما هم بخونید و بچسبه به تنتون😉ممنون از نویسنده عزیز بوس بای
۴ هفته پیشMahiw
1عالی بود خیلی خوب بود
۴ هفته پیشپریا میرزائیان
3این رمان عالی بود دم نویسندش گرمممم واقعا تو عمرم با یه رمان اینقدر دلم شاد نشده بود عاشق رستا و ملکا شدم خیلی دلم میخواست میتونستم مث اونا قوی تر باشم
۴ هفته پیش؟؟
0رمانی میشناسید عاشقانه ولی تایم بالا۳۰ساعت اینا؟
۴ هفته پیشمبینا
0کاش میتونستم رستا هاوش هارویش و بقیه شونو با یه روانشناس آشنا کنم
۴ هفته پیشثنا جون
0زیاد خوب نبود من دوست نداشتم ببخشید ولی چرت بود
۴ هفته پیشپریا میرزائیان
1عالی بود عاشقش شدمممممممم بهترین رمان عمرم😍😂
۴ هفته پیشنمیدونمممممم
5بنظرم قشنگ بود ولی ایکاش اخرشو خلاصه نمیکردی منظورم اینه یکم بیشتر اخرشو مینوشتی بهتر بود ولی در کل عالیییی بود
۱ ماه پیشنیل
2پس فصل دومش کجاست لطفاً لطفاً بزارین یا اگه کسی می دونه فصل دومش کجاست بهم بگه
۳ ماه پیشدلاریی
0عالی عالیه ملسی. گلبم من ته لازیم🥺🥺🥺🤙🏻😁
۴ ماه پیشBaran
2رمان قشنگی بود. ولی کاش آخراش رو انقدر خلاصه نمیکردی
۵ ماه پیش
Hadis
0فقط خیلی غلط املایی داره و این آدم رو اذیت میکنه