رمان آمیخته به عشق
- به قلم نازنین زارع
- ⏱️۸ ساعت و ۳۵ دقیقه ۴۰ ثانیه
- 41.2K 👁
- 188 ❤️
- 130 💬
در دیاری که سنتهای کهن بر آن حکم میرانند، رازهای سر به مهر در انتظار پردهبرداری هستند. هایکا، تک پسر بهادر خان و وارث تاج و تخت، پس از سالها غربت برای مراسم تشییع جنازه پدر بازمیگردد. او که اکنون باید جانشین پدر شود و عنوان خان جدید روستا را به دوش بکشد، هدفی فراتر از این در سر دارد. هایکا به دنبال کشف رازهایی است که سالیان سال در خاک این سرزمین مدفون شدهاند. رازهایی که پرده از عشقی ممنوعه و انتقامی خونین برمیدارند. عشقی که در دل سنتهای ارباب رعیتی رنگ باخته و انتقامی که ریشه در ظلم و بیعدالتی دارد. آمیخته به عشق، رمانی عاشقانه و انتقامی با پسزمینهای از روابط ارباب رعیتی، شما را به سفری در دل تاریخ و احساسات میبرد.
_ معذرت میخوام ف فقط میخواستم اتاقتون رو تمیز کنم به خدا که هیچ نیت بدی نداشتم خان فقط فقط اومدم تا اتاق را تمیز کنم بعدش شما شما ...
با یادآوری موقعیتی که در آن قرار داشتم با خجالت سرم را پایین انداختم و ادامه حرفم را خوردم . یقه لباسم را با ضرب رها کرد و با تهدید گفت: همین الان گورت رو گم میکنی داخل اتاق تا بیام تکلیفت رو روشن کنم .
از طرفی خوشحال بودم که ازآن موقعیت خارج میشوم و از طرفی دیگرشدیدا میترسیدم .
از حمام که خارج شدم ، تازه توانستم نفس عمیقی بکشم ، هوای داخل حمام بقدری خفه بود که حس میکردم اکسیژن به مغزم نمیرسد .
به تخت داخل اتاق نگاهی انداختم ، بهم ریخته شده بود و بالشت ها هرکدام به طرفی روی زمین رها شده بودند . جاروی برقی که همراه خودم آورده بودم هنوز سر جای خودش بود ، با دیدن آن داغ دلم تازه شد و زیر لب خودم را سرزنش کردم که چرا اول اتاق را تمیز نکرده بودم یا اصلا چرا زمانی که وارد حمام شد بجای اعلام حضور خودم را مانند گناهکاران پنهان کردم ؟ کاش زودتر اتاق را تمیز میکردم و بعد به سراغ سرویس میرفتم ، حداقل این افتضاح به بار نمی آمد.
گوشه روسری ام را دور انگشتم پیچیدم و با نگرانی به ساعت نگاه کردم تا اینکه بالاخره با حوله تن پوش سفیدی که ساعاتی قبل دیده بودم از حمام خارج شد .
بدون نگاه کردن به من مستقیم به سمت کمد داخل اتاق رفت و مقابلش ایستاد ، اشاره ای بهم کرد و گفت : یه لباس برام بیار .
_ چشم
با احتیاط به سمت کمد رفتم و یک دست لباس از داخل کمد درآوردم ، مقابلش گرفتم و گفتم : بفرمایید .
لباس را گرفت و خواست کمربند حوله اش را باز کند که ناخودآگاه هینی کشیدم و دستانم را روی صورتم قرار دادم .
_ مگه همین رو نمیخواستی ؟ چرا صورتت رو گرفتی ؟
من ؟! واقعا همچین چیزی میخواستم ؟ اگر برداشتش این بود حتما حرف هایم را باور نکرده بود .
با چشمهای بسته با لحنی که خجالت در آن موج میزد گفتم : بخدا من همچین چیزی نمیخواستم سو تفاهم شده خان ، قصدم فقط تمیز کردن اتاق بود بخدا راست میگم .
_ دستات رو از روی چشمهات بردار .
با فکر اینکه اگر این کار را میکردم کاری که تا دقایقی پیش قصدش را داشت عملی میکرد سرم را به نشانه نه تکان دادم .
ناگهان با فریادی بلند و لحنی دستوری گفت : میگم دستت رو بردار .
سریع دستم را برداشتم ، اما برداشتن دستم مصادف شد با قطره اشکی که لجوجانه از گوشه چشمم سر خورد و تا چانه ام راه پیدا کرد .
حس وهم و ترسی که داشتم دست خودم نبود ، طی این همه سال زندگی در این عمارت صحنه هایی دیده بودم که حال این چنین از خشم خان بترسم.
با کلافگی دستی به موهایش کشید و بلندتر از قبل گفت : فتحیییی.
با شنیدن نام فتحی لباسم را با استرس درون مشتم فشردم ، میدانستم که آمدن فتحی مصادف است با بیچاره شدن من ، تمام عمارت میدانستند که فتحی چه کارها که نمیکند ، تا قبل از فوت بهادر خان تمام و کمال گوش به فرمان او بود و هر عملی را به سادگی و آب خوردن انجام میداد حتی اگر آن عمل کشتن یک انسان بود !
مدتی گذشت تا فتحی با عجله خودش را به اتاق رساند .
بخاطر وزن زیادی که داشت صورتش سرخ شده بود و لباسش خیس از عرق بود . اول نیم نگاهی به من انداخت و بعد با عجله گفت : خان امر بفرمایید .
هایکا اشاره کرد و گفت: امشب تا صبح داخل طویله میمونه تا حساب کار دستش بیاد .
فتحی چشمی گفت و نزدیکم شد تا من را با خود ببرد ، قدمی به عقب برداشتم اما در کسری از ثانیه آستین لباسم توسط فتحی کشیده شد ، زبانم بسته شده بود و حتی توان التماس کردن هم نداشتم ، پشت سر فتحی کشیده میشدم و هنوز شوکه بودم .
وارد اتاق بزرگ عمارت که شدیم خدمه جمع شده بودند و در گوش یکدیگر پچ پچ میکردند ، مادرم با گریه خودش را به من رساند و رو به فتحی گفت : چه غلطی میکنی فتحی دخترم رو کجا میبری ؟ مگه خودت ناموس نداری ؟
فتحی با غیض گفت : دستور خان ، میخواستی به دخترت یاد بدی چطور رفتار کنه .
_ مگه چیکار کرده ؟ دلژین آزارش به مورچه هم نمیرسه .
_ فعلا که خان از دستش عصبانی اند و امر کردند امشب رو داخل طویله بگذرونه.
مادرم با نگرانی و چشمانی پر از اشک مقابل فتحی قرار گرفت و گفت: چی ؟ طویله ؟ اما اونجا تا صبح یخ میزنه.
فتحی دوباره من را به دنبال خودش کشید و گفت: به من ربطی نداره.
مادر دستم را گرفت و گفت: نه اینکار رو نکن ، تو رو به خدا نبرش .
اشک گوشه چشمم را پس زدم و خواستم مادرم را آرام کنم که خاتون خانوم از راه رسید و گفت : اینجا چه خبر شده ؟
مادرم با دیدن خاتون خانوم قدم به سمتش برداشت و با حالی زار گفت : خانوم دستم به دامنتون دخترم امشب توی طویله یخ میزنه هوا سرده رحم کنید .
خاتون خانوم نیم نگاهی به من انداخت و گفت: فتحی ، خان چه دستوری دادن ؟
_ خان امر کردند امشب تا صبح داخل طویله باشه .
خاتون خانوم لحظه ای مکث کرد ، مادرم امیدوارانه چشم به خانوم دوخت اما با حرفی که او زد با نا امیدی نشست و دستش را روی سرش قرار داد .
_ حتما خطایی ازش سر زده که خان همچین دستوری دادن ، برید دنبال کارتون اینجا رو شلوغ کردید ، فتحی تو هم دختره رو ببر .
فتحی چشمی گفت و دوباره من را به دنبال خودش تا حیاط کشید ، صدای مادرم را میشنیدم و بیشتر به خودم لعنت میفرستادم که انقدر حواس پرت و بی ملاحظه بودم...
.
.
.
«سوم شخص »
شقیقه های دردناکش را فشرد و خودش را به روی صندلی چوبی کنار تخت انداخت ، خشمش را با بی رحمی تمام بر سر دخترک بیچاره خالی کرده بود ، خشمی که منشأ آن مهناز بود ، مهنازی که این اواخر شدیداً وقیح شده بود و با حرف هایش هوش از سر هایکا میپراند ، امشب تمام تلاشش را کرده بود تا او را با جفت دستان خودش خفه نکند و تا حدودی موفق هم شده بود اما لحظه آخر کاسه صبرش لبریز شده بود و با نهایت بی رحمی او را از عمارت بیرون انداخته بود .
آغاز آشنایی هایکا با مهناز مربوط به دوره دانشگاهش بود ، هردو پزشکی میخواندند و از ترم ششم به هم علاقه مند شده بودند . علاقه ای که در حال حاضر چیزی ازش باقی نمانده بود و به دستان خود مهناز ریشه کن شده بود .
از روی صندلی بلند شد و سیگاری از درون پاکت درآورد آن را گوشه لبش گذاشت و با فندک آتشش زد.
کمی پرده را کنار زد و پنجره اتاق را باز کرد ، کامی گرفت و نفسش را به آرامی بیرون داد ، به آسمان که رو به سفیدی میرفت نگاهی انداخت و با خود فکر کرد هوا برفی است . کمی دیگر از سیگار خود کام گرفت ، سرمای هوا وادارش کرد که پنجره را ببندد . پرده را کشید و سیگارش را درون جا سیگاری خاموش کرد ، روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست ، از صبح به کارهای روستا رسیدگی کرده بود و به شدت احساس خستگی میکرد ترجیح میداد کمی استراحت کند .
«دلژین »
درحالی که به روی زمین دراز کشیده بودم نگاهم را به آسمان بیکران مقابلم دوختم و با خود فکر کردم که چند ساعت از شبانه روز را داخل آن طویله صبح کرده بودم ؟
نور ملایم آفتاب خبر از شروع صبح میداد ، سرفه ای کرده و چشمهای سوزانم را روی هم قرار دادم ، توان نشستن نداشتم اما از طرفی سرمای زمین حالم را بد میکرد . دستم را به روزی زمین قرار داده و خواستم بنشینم که درب طویله با صدای قیژی از هم باز شد ، حتما فتحی بود و قصد داشت ببیند هنوز زنده ام یا نه .
_ هی دختر صدامو میشنوی؟
خواستم حرفی بزنم که شخصی دیگه وارد طویله شد ، در یک لحظه سرم را در آغوش گرفت ، پیشانی ام را بوسید و گفت : منتظر چی هستی فتحی کمک کن دخترم را ببرم داخل ، خدا نگذره از باعث و بانیش دردونه ام تا صبح با این هوای سرد بیرون مونده ، اون بیرون دو متر برف روی زمینه چطور عزیزدلم تا صبح طاقت آورده ؟
این را گفت و درحالی که صدایم میزد چند ضربه به صورتم زد ، تمام توانم را جمع کردم و چشمانم را باز کردم سرفه ای کردم و گفتم : من حالم خوبه مادر نگران نباش.
پتویی روی شانه هایم انداخت و همزمان کمک کرد بنشینم ، سرم را بوسید و گفت: مادرت فدای تو بشه دختر رنگ به صورت نداری بدنت داره میسوزه پاشو بریم داخل .
فتحی که تا لحظاتی قبل در سکوت بهمون نگاه میکرد گفت : صبر کن مهلقا بگم بیان کمکت .
مادر اخمی کرد و گفت : لازم نکرده .
درحالی که لرز شدیدی داشتم به سختی ایستادم و با قدم های آرام از طویله خارج شدم .
با دیدن ارتفاع برف به یاد سرمای استخوان سوز دیشب افتادم ، درست بعد از اینکه وارد طویله شده بودم تمام تلاشم را کرده بودم که بدنم را گرم نگه دارم ، اما چندان موفق نبودم ، تمام لباسهایم کثیف شده بودند و وضعیت ظاهری مناسبی نداشتم ، حتی خجالت میکشیدم با این وضع وارد عمارت شوم!
مادر کمک کرد و من را به سمت اتاق خودمان برد، در طول مسیر بقیه خدمه حالم را از مادرم جویا میشدن شاید بخاطر این بود که خودم ، حتی توان راه رفتن هم نداشتم چه برسد به صحبت کردن .
یه علاقه مند به کتاب
0قشنگ بود 🫂 فقط میشد اخرش رو یکم چالشی تر و متفاوت تمام کرد .. اما برای منی که از وقتی یادم میاد رمان میخوندم جالب انگیز بود
۵ روز پیشکردیا
0ادامه رمانو باید برم توی برنامه بخونم اما پیداش نمیکنم.میشه راهنمایی کنین
۶ روز پیشکردیا
0ادامه رمانو باید برم توی دنباله بخونم اما پیدا نمیکنم توی برنامه.میشه راهنمایی کنین
۶ روز پیشسورنا
0رمان عالی بود شخصیت دلژین دوست داشتم چون عاشق اینجور شخصیت های هستم همه ی بخش هایش قشنگ بود
۷ روز پیشنازیلا
0زیبا بود ممنون از نویسنده محترم موفق باشید 👍
۲ هفته پیشمهرسا
0زیاد جالب نبود..و اینکه سوم شخص داستان رو تعریف میکرد..یه جورایی رو مخ بود
۲ هفته پیشفاطیماا
0پس شایگان آخرش چیشد هااااان
۲ هفته پیشZari
1رمان خیلی قشنگی بود و میشه گفت با تمام رمان ارباب رعیتی هایی که خونده بودم فرق داشت. حس خوبی به آدم منتقل میکرد، خسته نباشید میگم به نویسنده
۲ هفته پیشباران
0بسیار عالی و زیبا ممنون از نویسنده بی نظیرش
۲ هفته پیشSaghi
2رمانی نازی بود و چون موقعیت رمان توی یکی از روستاهای غرب کشور بود و من خودم کورد بودم فضا و اون سختگیری هارو بیشتر می تونستم بفهمم درکل باعث شد من در آینده اسم پسرمو هایکا بزارم😂🥹
۲ هفته پیشرویا
2رمان خیلی باحالی بود ولی اگه یکوچولو ادامه پیدا میکرد باحال تر میشد از شخصیت هایکا خیلی خوشم میومد و از قسمتی که تو ایوان نشسته بودن کتلت میخوردن عالیییی بود حتما بخونید از نویسنده هم تشکر میکنم😘🥰
۲ هفته پیشعالی بود
1ممنون از نویسنده
۲ هفته پیشزهرا مفرد
1بسیار عالی خوب بود ،با آرزوی موفقیت روز افزون نویسنده
۳ هفته پیشS.n
0عالی بود و از خواندش لذت بردم و پایان خوشی داشت
۳ هفته پیش
خسته نباشید. رمان قش
1+989137167324