رمان دور باطل به قلم نازنین زارع
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۶ ساعت و ۱۸ دقیقه ۳ ثانیه
به نام خدا
کسی چه می داند پشت سکوت هر آدم چه هیاهویی پنهان است . شاید تمام آنچه میبینی نقابی باشد بر چهره ی حقیقت .
«بخش اول : سایه »
آوای کلاویه های سفید و مشکی پیانو گوشش را نوازش داده و روحش را به پرواز در می آورد. درحالی که انگشتان باریک و کشیده اش را به سرعت به روی کلاویه های خوش آهنگ پیانوی بزرگ و سیاه رنگ یاماها حرکت میداد ، به فربد که با بیخیالی خمیازه میکشید نگاهی انداخت . از بدو ورود مانند تمامی روزهای گذشته با بی میلی به تندیس فرشته ی سفید رنگی که به روی پیانو قرار داشت ، خیره شده بود و پایش را با بی قراری تکان میداد .
طی یک ماه گذشته متوجه بی میلی آن پسرک هفت ساله به ساز پیانو شده بود اما هربار که این موضوع را با خانوم حاتمی در میان میگذاشت با پافشاری و اصرار او نسبت به ادامه روند یادگیری روبه رو می شد .
پس از لمس اخرین کلاویه به سمت فربد متمایل شد و گفت : مثل اینکه آقا فربد اصلا به پیانو علاقه نداره درست میگم ؟
فربد که انگار حرف دلش را از زبان سایه میشنید لپش را از روی دستش برداشت و با لحنی شیرین گفت : مامان نسرین میگه که من باید پیانو زدن یاد بگیرم ولی خاله میدونی ، من عاشق توپ بازیم دوست دارم با دوستام فوتبال بازی کنم ، اصلا دوست ندارم که آهنگساز بشم . به شما برنخوره ها خاله شما خیلی قشنگ ساز می زنید ولی خب من یه فوتبالیستم .
لبخندی ناخوداگاه بابت شیرین زبانی پسرک زد . دستش را نوازش وار به روی تارهای فرفری و روشن موهای او کشید و به فکر فرو رفت ، باید با خانوم حاتمی درباره علاقه پسرش صحبت میکرد و او را متقاعد میکرد که در صورتی که فربد علاقه ای به ساز زدن نداشته باشد ، حتی اگر چندین سال هم طول بکشد هرگز ساز زدن را یاد نخواهد گرفت. نوازندگی ریشه در عشق و شوق درونی داشت . خود او نیز با تکیه بر همین میل درونی به پیانو نوازی روی آورده بود . به خوبی به خاطر داشت که با چه مشقتی از دبیرستان تا مرکز شهر را با پای پیاده طی می کرد تا تنها خود را به آموزشگاه موسیقی مورد علاقه اش برساند و لحظه ای کلاویه های محبوبش را لمس کند . با وجود فرسودگی که از کلاس های کنکور مدرسه متحمل می شد ، توانسته بود عشق به پیانو را در قلبش زنده نگه داشته و خود را تا این مرحله از مهارت برساند . البته که پشتکارش در این زمینه قابل انکار نبود . هنوزعرق سردی که از بابت تمرین های سنگین و شبانه روزی خود بر تن خسته اش می نشست را از یاد نبرده بود . درد های شبانه ی شانه اش و بی حسی انگشت کوچک دستش ، یادگار همان دوران بود . دورانی که سایه نامش را پیله ی پروانه گذاشته بود . او همان کرم ابریشمی بود که در سودای شکوفا شدن ، پیله ی پروانگی را به خود تنیده بود و حال با گسستن پیله ، مبدل به پروانه ای آزاد با بال هایی سفید رنگ شده بود . به همان حد آزاد و رها !
اما این نسخه برای پسرک بی حوصله ای که کنارش به روی آن صندلی چرم و مشکی که کیفیتش مثال نزدنی بود چرت می زد ، موثر نبود . چرا که برق چشمان او هنگامی که از فوتبال صحبت می کرد ، سایه را به وجد می آورد ، پشیمان از حضورش در آن خانه و کنار پسرک می کرد و در نهایت تداعی گر جمله ای در ذهنش می شد و با خود می گفت : جای من توی این خونه نیست !
بعد از به پایان رساندن کلاس ، اتاق فربد را ترک کرد و درحالی که موبایلش را از درون کیفش خارج میکرد پله های مرمر آبی کاخ حاتمی را یکی پس از دیگری طی کرد تا خودش را به پذیرایی مجلل آن خانه برساند .
خانوم حاتمی درحالی که موهایش را با حوله ای سفید رنگ بالای سرش جمع کرده بود و نگاهش را به ناخن های قرمز و طراحی شده اش میداد با تلفنش صحبت میکرد و هر از چندی قدم بر میداشت . سایه با احتیاط پله آخر را پشت سر گذاشت و نزدیک او شد . حاتمی که تا آن لحظه متوجه حضور او نشده بود به صحبت ادامه داد و گفت : ببین خسرو خودت میدونی که اون سرویسی که من میخواستم برلیانش قرمز بود اصلا هم کار با این حرفا ندارم که برلیان اصل چه رنگیه ! هرچی سریعتر این تحفه ای که خریدی رو ردش میکنی بره . برای من همون که میخوام رو میخری ، وگرنه یه آتیشی میندازم به جونت که صدتا بشکه آب هم نتونه خاموشش کنه شیرفهم شدی ؟
لحن قاطع و بدون انعطاف زن ، در اولین مرحله او را شوکه کرد و کمی بعد پشیمانی از بابت صحبت در ارتباط با فربد را به جانش انداخت . لحظه ای در گوشه ای از فانتزی های مغزش به یاد نامادری سیندرلا افتاد . با همان صدای تیز و غرغرهای بی پایان . بعید نبود که با پیش کشیدن حرف فربد چوب جادوییش را از آستین پف کرده اش در بیاورد و او را تبدیل به سوسک کند. چهره اش به سرخی لبو شده و تیله های چشمانش کم مانده بود از حدقه بیرون بزند . تنها بابت برلیانی که سایه در طول عمرش از نزدیک نظاره نکرده بود به این حد از آشفتگی رسیده بود ؟
به محض قطع شدن تلفن و برگشت خانوم حاتمی به سمتش بزاق دهنش را فرو داد وسریع گفت : کلاس فربد جان تموم شد
حاتمی با نیم نگاهی به سرتا پای سایه ، درحالی که تیپ نه چندان قیمتی اش را آنالیز می کرد ، به سمت شومینه رفت و گفت : عملکردش چطور بود ؟
تحت تاثیر نگاه های خیره و از بالا به پایین خانوم حاتمی ، عضلات شانه اش را منقبض کرد . انگشتان پایش را به روی زمین فشرد و با نارضایتی از بابت نگاه های سنگین آن زن گفت : خوبه فقط باید بیشتر تمرین بکنه
حاتمی بعد از شمردن تراول هایی که در دست داشت خرامان خرامان نزدیک او شد و گفت : این سهم امروز
دستش را جلو برد و اسکناس ها را از او گرفت ، لحظه ای حس تردید به جانش افتاد و لبش را تر کرد تا درباره فربد حرف بزند که تلفن همراه حاتمی به صدا در آمد وباری دیگر مشغول مجادله درباره رنگ برلیان مورد علاقه اش شد .
بیخیال صحبت با او شد و از خانه بیرون زد .
با خروجش از آن کاخ بزرگ و خفقان آور ، نفس عمیقی کشید و اندکی از آن هوای خنک پاییزی را وارد ریه های خود کرد . درحالی که در امتداد کوچه قدم برمیداشت به ساعت مچی اش نگاهی انداخت و تصمیم گرفت تا کمی قدم بزند .
بعد ازخروج از آموزشگاه بدون لحظه ای استراحت تمام مسیررا از اواسط شهر تا شمال تهران طی کرده بود تا هرچه سریعتر خودش را به خانه حاتمی برساند ، خانه ای که بی شباهت به کاخ گلستان نبود ، سنگ های مرمرین و مجسمه های غول پیکر داخل پذیرایی آن خانه را تبدیل به کاخ کرده بود و همین باعث میشد تا سایه نام کاخ حاتمی را روی آن قرار بدهد . البته که باراولش هم نبود که چنین خانه ای را میدید جدای از فربد شاگردان دیگری هم داشت که اکثرا در همان محل سکونت داشته و کاخ هایی شاید مجلل تر ازخانه حاتمی ها داشتند ، اما برای سایه ای که در خانه ای معمولی همچون اکثر جمعیت شهر زندگی می کرد ، دیدن کاخ های رنگارنگ شاگردانش هر روزی که می گذشت همچنان تازگی داشت و او را متاثر می کرد .
گوشه های پالتو مشکی رنگش را به هم نزدیک تر کرد تا اندکی از سوز سرمایی که به تنش راه پیدا میکرد و مغز استخوانش را میسوزاند کمتر کند . خودش هم نمیدانست که هدفش از اینکه در آن سرمای سوزناک قصد قدم زدن کرده بود چیست ؟ تنها میدانست که اگر مادرش در آن لحظه کنارش حضور داشت گوشش را میپیچاند و به او یادآوری میکرد که هوا دزد است و باید هرچه سریعتر دست از آن قدم زدن بیهوده بردارد. اما حال که دور از چشم ملیحه خانوم بود می توانست برخلاف حساسیت های مادرانه و گاهی بیش از حد و اندازه ای که داشت به قدم زدن در آن حال و هوای پاییزی بپردازد و در سکوت تفکر کند . کاری که به تازگی زیاد انجامش میداد !
از شغل نه چندان نان و آب دارش گرفته تا شمارش اسکناس های ناچیزی که از شاگردانش دریافت می کرد . ذهنش همچون خیابانی مملو از ماشین بود و ترافیکی پر سروصدا را در مغزش به راه انداخته بود . افکار مشموش ذهنش که در آن لحظات به ماشین هایی تک سرنشین و مستهلک شباهت داشتند ، یکی پس از دیگری با سرعت از راه می رسیدند و پشت سر سایر افکار به نوبت می نشستند . تا جایی که حتی جای سوزن اندازی هم در نقطه ای از جمجمه اش باقی نگداشته بودند . یکی از امتیازهای بزرگسالی همین قدرت تفکر بود . چنان در افکار پرپیچ و خمت ، گیج و سرگشته می شدی که حتی نام و مشخصات خود را هم به باد فراموشی میسپاردی . در بزرگسالی می توانستی در هر روز از زندگی باری دیگر متولد شوی . روزی در نقش یک هنرمند خوشحال و روزی دیگر یک دختر جوان افسرده . گویی در ذهن خود یک صحنه ی تئاتر ترتیب داده بودی و هر روز از زندگی را تصمیم می گرفتی که چه تصویری از خود را در معرض دید تماشاگران به نمایش بگذاری. تماشاگرانی که خلاصه می شدند در تک تک انسان های پیرامونت . از عابری که در یک روز عادی از کنارت عبور می کرد تا نزدیک ترین مردمان زندگی ات !
بن بست مقابلش او را وادار به جستجوی شماره ی کوچه کرد . فکر و خیال کار خود را کرده بود . شماره ی حک شده بر تابلوی آبی رنگ ، گویای آن بود که دو کوچه بالاتر آمده است .
قصد کرد تا عقب گرد کرده و از کوچه خارج شود که صدای فریادهای بلند و نزدیک مردی ناآشنا ، او را در جای خود متوقف کرد . ندایی درون قلبش به او نهیب می زد تا هرچه سریع تر پا به فرار بگذارد اما از طرفی حس انسان دوستی اش او را موظف می کرد که به دنبال منشا صدا بگردد . بنابراین حیران و ترسیده به انتهای کوچه نگاه کرد تا عامل صدا را پیدا کند . به نظر نمی رسید که چندان دور باشد .
کمی گذشت تا متوجه سایه غول پیکر دو مرد سیاه پوش در مقابل یکی از خانه ها شد . بلافاصله پشت یکی از درختان تنومند خودش را پنهان کرد و از گوشه درخت نگاهش را به آنها دوخت .
مردی را با سر و وضعی خونین مالین به سمت صندوق عقب ام وی امی مشکی رنگ می بردند و سعی بر چپاندن جسم لاغر او در فضای صندوق داشتند .
سایه که تا آن لحظه از شدت ترس و حیرت ناخن هایش را در تنه ی زبر درخت فرو برده بود و پوست لبش را با دندان جدا می کرد ، با دستانی لرزان موبایلش را از کیف خارج کرد و شماره صد و ده را گرفت . به مغز یخ زده اش فشار آورد تا آدرس محل و کوچه را بخاطر بیاورد اما ترس او را همچون ماهی گلی کم حافظه کرده بود . چشمانش را بر هم فشرد و نفس ها مقطعی و بریده اش را از سینه آزاد کرد . نوای انتظار موبایل ، همچون ناقوس کلیسا در سرش جولان می داد و کاسه ی صبرش را لبریز می کرد . بالاخره صدایی مردانه جایگزین ناقوس کلیسا شد .
هنوز ثانیه ای از برقراری آن تماس نگذشته بود که با احساس قرار گرفتن جسمی نرم و پشمالو کنارپایش تحت تاثیر اضطراب لحظاتی قبل جیغ خفه ای کشید و از آن درخت سرو فاصله گرفت .
فاصله گرفتنش از آن درخت سالخورده مصادف شد با جلب شدن توجه یکی از مردان تنومند و سیه پوش به سمت او ، همانطور که خودش را بابت ترسیدن از آن گربه زرد و خپل و ازهمه مهم تر قدم زدن بی موردش لعنت میفرستاد در کسری از ثانیه شروع به دویدن به سمت خیابان کرد .
سر پایینی را با سرعت فراوانی میدوید و هر از چندی به پشت سرش نگاه میکرد تا از نبود آن شبح سیاه در پشت سرش کسب اطمینان کند . قلبش بی وقفه میکوبید و ریه هایش از شدت نفس های عمیقش به سوزش افتاده بودند . تصویر چهره ی خون آلود و آسیب دیده ی آن مرد جوان ، همچون کابوس های نیمه شب در ذهنش جولان می داد و او را دچار تهوع می کرد . تصور بلاها و رنج هایی که پسرک از سرگذرانده بود او را تا مرز گریه پیش می برد و آزرده اش می کرد . چرا تا آن لحظه فکر می کرد که تمام ظلم ها و جنایاتی که از آن ها صحبت می شد تنها مختص داستان ها بود و نسل های گذشته را شامل می شد ؟ اصلا مگر در دنیای مدرن هم چنین اتفاقاتی رخ می داد ؟
در میانه راه لحظه ای کنترل خود را از دست داد و به روی زمین پرتاب شد . به مردی که همچون یوزپلنگ به دنبال او می دوید نگاهی انداخت و بی توجه به سوزش کف دستش باری دیگر ایستاد و شروع به دویدن کرد. صدایش در حنجره مرده بود و تارهای صوتی اش او را یاری نمی کردند . شاید اگر همانند آن پسرک زخمی فریاد خود را به آسمان رها می کرد ، عابری همانند خودش پیدا می شد که او را ببیند و به دادش برسد . به شرط آنکه درحد او بی دست و پا و بی عرضه نباشد .
بی تحرکی ها و خامی بدنش کار خود را کرده بود . سرعتش بسیار پایین تر از آن شبح بود و اگر دقایقی بعد به خیابان نمی رسید ، می توانست شکار بعدی آنها باشد . سوزش عضلات پا با خراش دستش درهم آمیخته بود و ضعف بدنی اش را به رخ می کشید . همچون آهویی مستاصل و ترسان از شکارچی ؛ به دویدن ادامه داد . تا جایی که برخلاف انتظار به خیابان رسید .
با رسیدن به خیابان اصلی کمی آرامش پیدا کرد ، زبانش را به روی لب های خشکش کشید و به روی زانوهایش خم شد . دستش را به روی قلبش قرار داد و بعد از اینکه از نبود شکارچی اش اطمینان حاصل کرد نفس آسوده ای کشید . عابران خیابان حیرت زده از حال آشفته و حرکات پر استیصال دخترک ، با چشمانی متعجب از کنارش می گذشتند . هر از چندی یک رهگذر با حس هم نوع دوستی حال او را جویا می شد و مشکلش را می پرسید و بعد با تایید سایه و کسب اطمینان از نبود مشکل ، همچون سایر رهگذران عبور می کرد و به مسیر خود ادامه می داد .
مثل اینکه شانس با او یار بود چرا که توانسته بود از مقابل چشمان آن دو شبح دور شود و خودش را نجات دهد. رخدادی که بی شباهت به معجزه نبود .
دقایقی به طول انجامید تا به حال طبیعی خود بازگردد . به محض قرار گرفتن در امتداد خیابان دستش را برای اولین تاکسی بلند کرد . به روی صندلی گرم ماشین آرام گرفت . به انتهای کوچه ای که کم مانده بود گورستانش شود ، نگاهی متزلزل انداخت و درحالی که با حالی زار به شبح سیاهی که شست دستش را به زیر گردنش بصورت نمادین می کشید می نگریست ، درب را بست و بیحال گفت : مستقیم لطفا
.
.
.
.
حبه قند کوچکی از درون قندان مقابلش برداشت و به سایه که درست کمی آنطرف تر مقابلش نشسته بود نیم نگاهی انداخت . صورتش کمی رنگ پریده به نظر میرسید و از همیشه کم حرف تر شده بود . با توجه به شناختی که نسبت به او داشت موضوعی ذهنش را درگیر کرده بود . قلبش به او نهیب میزد که راهی برای تنها شدنشان پیدا کند تا بتواند دلیل آن حال پریشان را جویا شود به همین خاطرتماس اضطراری با اداره را بهانه کرد و بعد از بالا رفتن از راه پله وارد اتاق سایه شد .
پیامکی برای او ارسال کرد تا خودش را به اتاق برساند . در این فاصله به فضای داخلی اتاق ، که همچون سال های گذشته دکوراسیونی شاد و دخترانه داشت ، نگاهی انداخت و با لبخندی محو دستانش را داخل جیب شلوارش قرار داد .
طولی نکشید تا درب اتاق به آرامی باز شد و جثه ظریف سایه در تیر راس نگاه سهیل قرار گرفت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که دستش را به نرمی به روی درب اتاق قرار می داد و آن را می بست ، دخترک مضطرب را مخاطب قرار داد و زمزمه وار گفت : چه موضوعی ذهن سایه من رو درگیر کرده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن لحن آرام سهیل کمی قوت قلب گرفت نگاهش را به چشمان مشکی و خوش حالت او داد و گفت : هیچی فقط یکم بی حوصله ام .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلش نمیخواست سهیل به این موضوع ورود پیدا کند ، چرا که پسرعموی نکته سنجش به اندازه کافی مو را از ماست بیرون میکشید و پیگیر ماجرا بود که به این راحتی ها دست از چنین قضیه خطرناکی نکشد. گرچه این خاصیت شغل او بود ، پس از سالها دست و پنجه نرم کردن با یاغی ها و زورگیرهای این شهر یاد گرفته بود که به سادگی از کنار هیچ اتفاقی عبور نکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای اینکه بیش از این زیر نگاه های کنجکاو او ذوب نشود دستش را به سمت شالش برد و همزمان گفت : من میرم شاید مامان کارم داشته باشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز دستش به دستگیره درب نرسیده بود که سهیل دست او را گرفت. سایه سرش را به سمت او برگرداند ، نگاه سهیل به زخم روی دست سایه خیره مانده بود . نگران از توجهات مرد ریزبین مقابلش نفس در سینه محبوس کرد و گفت : چیزی نیست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که انگشتش را نوازش وار به روی خراش دست دخترک می کشید ، ابروانش را بالا داد و با نگاهی مستقیم و رقصان میان چشمان دخترک گفت : جریان این زخم چیه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبخاطر سوزش زخمش ، ابروان کمانی اش را به سختی درهم کشیده بود و به پاسخی که باید تحویل سهیل می داد فکر می کرد ، خوب می دانست که بالاخره دیر یا زود در تور این ماهی گیر زبردست خواهد افتاد ، اما هیچ نمی دانست که به همین سرعت باید به روی صندلی بازجویی او می نشست و به سوال های حرفه ای و مچ گیرانه اش پاسخ می داد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا طولانی شدن سکوت دخترک ، دستش را آرام عقب کشید و درون جیب های شلوار مشکی اش قرار داد . سرش را کمی خم کرد تا به صورت او نزدیک تر شود . لب هایش را با زبان خود تر کرد و با صدایی ملایم و گرم گفت : کسی اذیتت کرده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن منعطف و صدای مردانه اش یک دام بود . دامی برای متاثر کردن سایه و بیرون کشیدن پاسخ اصلی که دخترک به زور در مغز خود خاک کرده بود . گویا دل نگرانی های مادرش برای داشتن شاگرد خصوصی و رفت و آمد به خانه های غریب و نا آشنا به سهیل نیز سرایت کرده بود و تمام این سوال ها سایه را آگاه از درد و دل های ملیحه خانوم با برادرزاده ی شوهرش می کرد . میل شدیدی به سرهم کردن پاسخی تند و بی ادبانه برای سهیل داشت اما شیطان بازیگوش درون مغزش را خاموش کرد و با اکتفا به همان جواب های سربالای همیشگی ، گفت : خوردم زمین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irثانیه هایی از دروغی که سمبل کرده ، نگذشته بود که تنش گرگرفت و اعتراض خود را با نقش بستن قطرات ریز و درشت عرق بر تیرک کمرش به گوش دخترک رساند . آشفته از دروغی که مجبور به گفتنش شده بود چشمانش را باز و بسته کرد و با خویشتن داری یک قدم از سهیل فاصله گرفت . حال دیگر نگاه مواخذه گر و دانای مرد مقابلش تبدیل به برزخش شده بود و او را بابت دروغی که بهم بافته بود عذاب می داد . عادت نداشت که بی دلیل و ساده دروغ بگوید و سهیل با گیردادن های بی موردش او را وادار به زیر پا گذاشتن رویه اش کرده بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل با شنیدن جملات تلگرافی او ابروهایش را بالا داد و شستش خبردار شد که دخترک موضوعی را از او پنهان میکند . عادتش بود ، زمانی که قصد صحبت درباره موضوعی را نداشت همانقدر کوتاه و سریع صحبت میکرد تا هرچه زودتر شخص مقابلش را از سر بازکند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدانست که اصرار به او بی فایده است . بنابراین لبخند محوی زد و درحالی که گونه ی او را نوازش میکرد گفت : سایه جان ما قراره به زودی ازدواج کنیم ، زن و شوهرا هم چیزی پنهان از هم ندارن ، اگر دوست نداری درباره اش صحبت کنی وادارت نمیکنم فقط بدون من مثل کوه پشتتم اگر مشکلی داشتی میتونی با من صحبت کنی باشه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرخلاف حس و حال بدی که تمام وجودش را احاطه کرده بود ، متقابلا لبخندی به روی او زد و با تکان دادن سرش گفت : حتما
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل برای تغییر جو به وجود آمده میانشان نفس عمیقی کشید و گفت : چه بوهای خوبی میاد مثل اینکه زن عمو حسابی برای دامادش سنگ تموم گذاشته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن اعتماد به نفس او لحظه ای همه چیز را فراموش کرد و دست به سینه گفت : نخیر از این خبرا نیست جناب سرگرد مامانم اصلا اهل لوس کردن نیست الکی صابون به دلت نزن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اینکه سایه همان سایه همیشگی شده بود لبخندی از سر رضایت زد و گفت : تا بوده همین بوده مادرزنا عاشق دامادشونن سعی نکن میونه ما رو بهم بزنی حسود خانوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شیطنت نگاه از او گرفت و گفت : حالا کی بله داد ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پایان حرفش سهیل سرش را نزدیک به صورت او کرد و گفت : چی نشنیدم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی داشت تا لبخندی که آرام آرام روی لبش شکل میگرفت را جمع کند . نگاهش را به چشمان سهیل داد و گفت : هنوز که بله ندادم ، میدونی که تا آخر هفته وقت دارم بهش فکر کنم شاید یهواز ازدواج کردن پشیمون شدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهدفش این بود که کمی سر به سر سهیل بگذارد و شیطنت کند اما حرفی که بر زبان آورده بود بیش از آنکه او را تحت تاثیر قرار دهد خودش را تحت تاثیر قرار داده بود . خواستگاری ناگهانی سهیل از او و ازدواجی که سایه حتی یک درصد هم به آن فکر نمیکرد باعث شده بود تا دچار تردید شود . تمام آن سالها سهیل را مانند یک برادر دیده بود و حتی لحظه ای فکر ازدواج با او به سرش خطور نکرده بود . طی این یک هفته هم به اندازه کافی سرش شلوغ بود که فرصت فکر کردن درباره آن پیشنهاد را نداشته باشد . کلاس های خصوصی اش تمام روزش را پر کرده بودند و دنیایی برای سایه ساخته بودند که تنها حول یک کلمه میچرخید و آن هم کار بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرخلاف سایه که تمام وجودش پر از حس تردید بود پدر و مادرش قاطعانه با این ازدواج موافق بودند و فکر میکردند که چه کسی از سهیل بهتر !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرچه چندان بی راه هم نمیگفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای بارسوم سایه را صدا زد و زمانی که نتیجه ای نگرفت تکانی به شانه او داد . سایه خود را از منجلاب افکارش بیرون کشید . بلافاصله نگاهش را به سهیل داد و گفت : چیزی گفتی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که دستگیره درب را باز میکرد با صدای آرامی گفت : مادرت داره صدات میزنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای ملیحه خانوم مهر تاییدی بر ادعای سهیل می زد . از خدا خواسته از روی صندلی بازجویی سهیل برخاست و با لبخندی رضایتمند درحالی که هرچه سریعتر از اتاق خارج میشد گفت : تا توی محل وقوع جرم دستگیرت نکردند زودتر از اتاق دختر خانواده خارج شو سرگرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه مهربانش را در اجزای صورت سایه چرخاند و با آرامشی ذاتی گفت : اگر عاشقی جرمه ، من متهم ردیف اول دادگاهت میشم دخترعمو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظه ای از بابت سخنان شیرین سهیل قلبش لرزید . چشمانش را آیینه ی تمام قد احساسات او کرد . ردیف نامرتب کلمات را در ذهنش جورچین وار چید اما لحظه ی آخر با عجز لب هایش را برهم فشرد و تنها گفت : آم من برم به مامان کمک کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدم هایی بلند خود را به آشپزخانه رساند و از زیر بار سنگین احساساتی که از جانب سهیل بر شانه هایش قرار گرفته بود ، رها ساخت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخشخش برگ های زرد رنگ پاییزی زیر بوت هایش او را لبریز از حس شادی میکرد . مانند کودکان خردسال تلاش میکرد تا پایش را به روی تک تک آن برگ های پر پنجه ای شکل قرار دهد و از شنیدن آوای آنها غرق در شور و شعف شود . درختان بلند و سر به فلک کشیده ای که باوجود خزان همچنان قامت استوارشان را همچون سایه بان بر خیابان ها پهن کرده بودند ، نویدبخش آغازی دوباره در میان زخم های کشنده ی نا امیدی و ناکامی های زندگی بودند . خیابان های نم زده ، میزبان رهگذرانی بودند که به تازگی چترهایشان را بسته و قدم به سنگ فرش های خیس وغبارآلود پیاده رو می نهادند . گنجشکانی که با سقوط اولین قطره ی اشک از چشمان غم آلود آسمان ، در گوشه و کناری از آن شهر پناه گرفته بودند ، با سرزندگی و شعف در دل آسمان صاف و وسیع بال گشوده و آوازی مستانه سر می دادند . شرشر آب در جوی های طویل شهر سمفونی نو و شنیدنی را به گوش عابران می رساند و پرده از چهره ی پاییزی و نوظهور شهر برمی داشت اما ؛ در دل تمام طراوت و زیبایی هایی که باران به مردمان شهر هدیه داده بود ، کاوش زباله گردانی که گاها در جسم یک کودک یا سالخورده ای با موهای جوگندمی در برابر دیدگان دخترک ظاهر می شدند قلبش را می فشرد و او را آزرده می کرد . چه میشد اگر این نعمت آسمانی فقر را هم همچون غباری که بر برگ های درختان و سنگ فرش های پا خورده ی خیابان خوش نشسته بود ، می زدود و پاک می کرد ؟ شاید اشک های آسمان توانست این تسلسل محال را از دل شهر به رباید . شاید باران بعدی همراه با زدودن آلودگی های شهر فقر وغصه را هم در پاکی و زلالیت خود فروخورد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
درحالی که دستان یخ زده اش را درون جیب پالتوی بلند خود قرار میداد وارد فضای گرم و دلنشین کافه مورد علاقه اش شد . آوای جیرینگ جیرینگ آویز سر در ، محیط نسبتا بزرگ کافه را در برگرفت و کارکنان را مطلع از حضور مشتری ثابتشان کرد . خودش را به قسمتی که با هالوژن های زرد رنگ طراحی شده بود رساند و به روی صندلی چوبی مورد نظرش آرام گرفت. عطر دانه های قهوه روان متلاطمش را تسکین میداد و سرمای وجودش را می ربود . به نرمی پالتوی زمستانی اش را از تن خارج کرد و با تعلل به روی پاهای سرمازده اش قرار داد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از سفارش یک فنجان قهوه به همراه کیک شکلاتی محبوبش، نفس عمیقی کشید و تکیه اش را به دیوار چوبی پشت سرش داد . از پنجره بزرگ کافه نگاهی به خیابان انداخت ، از آن فاصله میتوانست هیاهوی نهفته در دل شهر را احساس کند. آدم ها یکی پس از دیگری عبور کرده و به دنبال هدفی بودند . عده ای برای به دست آوردن تکه ای نان و عده ای دیگر به دنبال بستن قراردادی پرسود در تلاطم بودند. در این میان عده ای هم با در دست داشتن شاخه ای گل به دیدار با عشق میرفتند. تحت تاثیر همهمه و آشوبی که در دل شهر نهفته بود ، دفترچه ی کار خود را از کیف خارج کرد . به قسمت نت های یادداشت شده رفت و مداد سیاه کوچکش را در حصار انگشتانش گرفت . صفحه ی مربوط به قطعه ی جدیدی که خلق کرده بود را گشود و برحسب عادت چشمانش را بست تا با استفاده از قوه ی تخیل خود قطعه را درذهن خود بنوازد . در بهبوهه ی تلاش هایی که برای نواختن قطعه ی خود ساخته اش داشت ، تصویری قریب در برابر چشمانش جان گرفت . تصویری از شبحی سیاه پوش درحالی که جسم خون آلود مردی جوان را در صندوق ماشین می چپاند و بصورت نمادین انگشت شستش را برای او به زیر گردن می کشید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمو به تنش سیخ شد و عرقی سرد بر گردنش نشست . چه زود فاجعه ای که تنها شاهدش بود را به دست فراموشی سپرده بود !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قرارگرفتن ناگهانی فنجان قهوه در مقابلش ترسید و نگاه ملتهبش را به چهره ی ملایم و آرام پیشخدمت آشنای کافه داد . زیر لب با هول زدگی تشکر کرد و دستانش را به امید رسوخ آن گرمای دلپذیر به کف دستانش دور فنجان حلقه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-حالتون خوبه خانوم سرمدی ؟ ببخشید مثل اینکه ترسوندمتون
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدسته ای از موهایش را به پشت گوش هدایت کرد و درحالی که سعی می کرد به حالت طبیعی خود بازگردد با لبخندی محو گفت : مشکلی نیست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امری داشتید در خدمتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تشکر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که غرق در رایحه بی نظیر قهوه شده بود و به افکارش نظم می داد ، متوجه دخترکی دست فروش با لباس های مندرس شد که قدم زنان به سمت او می آمد و لبخندی کودکانه نیز بر لب داشت . درحالی که نزدیک سایه میشد شاخه گلی به روی میز قرار داد. رز سفیدی که تنها یک روبان مشکی بر ساقه اش داشت و تیغ هایش هم جدا نشده بود !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه نگاهش را از رز سفید گرفت و به چشم های سیاه دخترک داد . با محبت و آرامش پرسید : این شاخه گل برای کیه خاله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک طوطی وار شروع به صحبت کرد و گفت : خاله اینو یه آقای قد بلند و خوش تیپی به من داد تا بدمش به شما گفتش کوچه پشتی منتظر شما داخل یه ماشین مشکی نشسته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی تجزیه و تحلیل کرد و مردان قد بلند و از قضا خوشتیپ زندگی اش را در ذهن شمرد تا بالاخره به یاد سهیل افتاد . لبخندی کنج لبش نقش بست ، درحالی که شاخه گل را نزدیک خود میکشید گفت : نگفت اسمش چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک سرش را به نشانه نه تکان داد و کمی بعد درحالی که به کیک شکلاتی روی میز خیره مانده بود بزاق دهانش را فروداد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن نگاه های پر حسرت دخترک دلش به حال او سوخت . وضعیت بهداشتی خوبی نداشت . خطوطی سیاه بر گونه هایش کشیده شده بود که زیبایی ذاتی اش را پنهان می کرد . موهای شبق رنگش با وضعیتی اسفبار درهم تنیده بودند و لب های ترک خورده اش بیشتر به یک تکه اسفنج شباهت داشت که در سودای قطره ای آب با نا آرامی تکان می خوردند .حسی مادرانه درونش خروشید . حسی که شاید تنها یک زن می توانست در آن لحظه از خود بروز دهد . کیک را به سمت او کشید و گفت : بشین خاله این کیک مال تو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک که گویی دنیا را دو دستی به او هدیه داده بودند ، با ذوقی غم آلود روی صندلی نشست و گفت : واقعا ؟ مال خود خودم ؟ ولی خاله من که پول ندارم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه کمی از قهوه اش را نوشید و با بی قیدی گفت : اشکال نداره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک با ولع مشغول خوردن آن کیک شکلاتی شد و درهمان حین که سایه آن شاخه گل را برانداز میکرد با چرب زبانی گفت :خاله خیلی نامزد خوشتیپی داری درست مثل خودت خوشگله
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی تقدیم او کرد و گفت : مرسی عزیزم توهم خیلی خوشگلی ، من میخوام برم تو هم هر وقت کیکت رو خوردی میتونی بری باشه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک سرش را تکان داد و سایه از پشت میز بلند شد . بعد از تسویه حساب از درب کافه خارج شد و گل را مقابل بینی اش گرفت . شاخه ی رز سفیدش با وجود خارهای آزاردهنده ای که داشت و هر پنج دقیقه دستش را خراش می داد زیبا بود و دلگرم کننده . باید اعتراف می کرد که این اولین شاخه گلی بود که در طول زندگی اش دریافت می کرد . عاشق گل ها و گیاهان بود و از دیدنشان غرق در لذت می شد اما با این حال سهیل چندان اهل گل خریدن نبود و به روش هایی دیگر محبتش را ابراز می کرد . تقصیری هم نداشت ، سایه تا به حال از علائقش با کسی صحبت نکرده بود . دختری درونگرا و گوشه گیری بود که اکثر اوقاتش را پشت پیانو سپری می کرد . بیش از دو ساعت در یک میهمانی طاقت نمی آورد و سوختش به پایان می رسید و با تمام این اوصاف شاید از نظر سایرین کسل کننده و ملال آور به نظر می آمد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمطابق گفته آن دختر بچه قدم زنان به کوچه پشتی میرفت و حرف هایی که در سرش برای سهیل آماده کرده بود را مرور میکرد. از کی تا به حال او را سورپرایز میکرد ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید این هم بخشی از مسیر جلب رضایت او نسبت به ازدواج بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی از بابت این موضوع زد و زیر لب گفت : ببین چی کار میکنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود به کوچه مورد نظر تک تک زوایا را زیر نظر گرفت . از کلاغ های پر سرو صدا و سیاهی که بر شاخه ی درختی کهنسال نشسته بودند تا تنها ماشین سیاه رنگ و زمختی که انتهای کوچه پارک کرده بود و راننده ای در شکل و شمایل همان اشباح سیه پوش داشت . ماشینی در ابعاد بزرگ و جا گیر که به روی آن با حروفی انگلیسی و نقره ای نوشته شده بود لندکروز!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرواقع ماشین هیچ شباهتی به ماشین سهیل نداشت و از قضا تنها ماشین سیاه رنگ داخل آن کوچه بن بست بود . غریزه ی انسانی اش بوی مرگ را به مشامش میرساند و از او تقاضای فرار از آن مرداب را می کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی تمرکز کرد و وقتی کوچه را خالی از عبور هرانسانی دید ، خون در رگهایش منجمد شد . با باز شدن درب راننده و پیاده شدن آن مرد با چهره ای نه چندان آشنا بطور غریزی دو قدم به عقب برداشت . شاخه گلی که دستش را خراش می داد را مضطرب فشرد . داغی خون بر سر انگشتانش جاری شد و کمی بعد زخم سر باز کرده اش به سوزش افتاد . دو قدمی که به عقب برداشته بود مصادف شد با برخورد تنه اش با فردی دیگر . مردی قوی هیکل با قدی همچون چنار های درون کوچه ، چرا زودتر متوجه مشکوک بودن این قضیه نشده بود ؟ سهیل تا به حال اقدامی برای سورپرایز کردن او انجام نداده بود و از همه مهم تر آن ساعت از روز را در اداره به سر میبرد و فرصتی برای بیرون آمدن از آنجا نداشت و شواهد مبنی بر آن بود که با سادگی تمام با پای خودش وارد تله شده بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل ازاینکه پا به فرار بگذارد و درخواست کمک بکند پارچه ای بزرگ و نمناک مقابل دهانش گذاشته شد و دست هایش در حصار دستان آن مرد غول پیکر قرار گرفت . تمام سعی اش را میکرد تا مقاومت کند و نفس نکشد و همزمان شانه هایش را در جهت مخالف تکان می داد اما لحظه آخر از شدت کمبود اکسیژن نفس عمیقی کشید و طولی نکشید تا پلک هایش به آرامی روی هم قرار گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چقدر طول میکشه به هوش بیاد ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-الانا دیگه چشماش رو باز میکنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خیلی خب تو برو بیرون
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چشم آقا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پچ پچ های ناآشنایی در گوشش میپیچید و او را برای باز کردن چشمانش تحریک می کرد . انگشتان دستانش را به نرمی تکان داد و بر اثر دردی که در گردنش می پیچید ابروانش را به سختی درهم کشید و پلک های چسبناکش را از هم گشود . تصاویر تاری را مقابل خود می دید که اصلا قابل تشخیص نبود . سایه ی یک مرد ، انباری نم زده ای که بوی نا می داد و از همه مهم تر سرمایی آزاردهنده که باعث میشد تک تک سلول های تنش بلرزد و دندان هایش بیصدا با هم برخورد کنند . باری دیگر چشمانش را بست و تکانی به بازوانش داد تا بالاخره جسمی آهنی و و یخ زده را دور مچ های دستش احساس کرد . در تلاش برای به دست آوردن هوشیاری چشمانش را گشود و زمزمه وار گفت : سرده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بم و مردانه ی غریبی را در جایی نزدیک به گوشش شنید که با لحنی آرام و بی قید می گفت : خودم گرمت میکنم ، تو فقط کافیه چشمای خوشگلت رو باز کنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجمله ای که مرد بر زبان آورده بود ، همچون صاعقه ای قوی روحش را خش انداخت و چشمانش را از هم گشود . حال دیگر کرختی لحظات قبل را نداشت . قدرت جمله ای که آن غریبه بر زبان آورده بود ، منگی و سردرگمی را از سرش پرانده و او را همچون روزهای عادی هوشیار کرده بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه مغزش فشاری برای بخاطر آوردن اتفاقاتی که از سر گذرانده بود وارد کرد و در نهایت با یادآوری آن دخترک با لباس های مندرس به همراه شاخه گل و ورودش به آن کوچه خلوت انگار که تمام حافظه اش به آنی برگشته باشد صاف و مضطرب در جای خود نشست . سرش را در جهت صدا چرخاند و به محض دیدن چهره ی همان مرد آن هم در فاصله ای میلی متری با صورت خود جیغ خفه ای کشید و با ترس گفت : اینجا چه خبره ؟ تو کی هستی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا صندلی را بصورت برعکس مقابل دخترک قرار داد و به روی آن نشست . دستانش را به روی پشتی صندلی تکیه گاه خود کرد . چشمان پر شیطنتش را در تک تک اجزای چهره ی دخترک کاوشگرانه چرخاند و با لحنی دوستانه گفت : احوال مهمونمون چطوره ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه از چشمان درخشان اما پر وسوسه ی مرد مقابلش که با بی قیدی سر تا پایش را بررسی می کرد گرفت و با نارضایتی از وضعیتش گفت : شما از همه ی مهموناتون با قول و زنجیر پذیرایی می کنید ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپژواک خنده های سرخوشانه کیاشا در انبار پیچید . تن سنگینش را به روی صندلی که به رویش خوش نشسته بود جا به جا کرد و با صدایی بلند گفت : بهروز برای خانوم شربت آلبالو می آوردی خب ، این چه طرز پذیرایی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهروز که از همه جا بی خبر بود با عجله به انبار آمد و گفت : جانم آقا چیشده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا گردنش را به عقب خم کرد و گفت : شربت آلبالوت کو پس ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چشم الان میارم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رفتن بهروز از انبار، کیاشا باری دیگر به حرف آمد و گفت : خب دختر حاجی ، جونم برات بگه که ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن لفظ حاجی با حیرت به او خیره شد و بعد از بریدن کلامش گفت : تو از کجا بابام رو میشناسی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا که عاشق این بازی بود لبش را به آرامی تر کرد و با لبخند مرموزی گفت : من گفتم حاجی ؟ اگر لفظ دختر حاجی رو دوست نداری بهت میگم سایه جان چطوره ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز حرف های مرد مقابلش پاک گیج شده بود ، بنابراین بدون سخنی اضافی نگاه خیره اش را به او دوخت و با تعلل آنالیزش کرد . اندام ورزیده ای داشت و صورتی مینیاتوری . اما عضوی از صورتش که همچون مروارید می درخشید چشمانش بود . شیطنت در نی نی چشمانش هویدا بود و هر از چندی این حس وسوسه در لب هایش نقش می بست . ظاهرش شباهتی به اشباح سیاهی که آخرین بار در محله ی حاتمی دیده بود ، نداشت و این موضوع باعث می شد که تنها کمی دلش قرص شود . اما این حجم از انرژی و بازیگوشی طبیعی نبود . تپش های قلبش را نامنظم می کرد و آدرنالین خونش را به سقف می چسباند !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا به بازی با کلمات ادامه داد و گفت : از رز سفیدی که برات فرستادم خوشت اومد ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-رز سفید ؟ اون اون گل....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میبینم که حسابی به دستت آسیب زده ، بهتره بیشتر مراقب باشی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه یاد خارهای ریز و درشت شاخه گلی که به روی آسفالت های کوچه رها کرده بود افتاد و شستش را به سر انگشتانش کشید . سوزشی که با لمس پوست آسیب دیده اش در سراسر وجودش پیچید ابروانش را درهم فروبرد . لب هایش را برای کم شدن سوزشش محکم بر هم فشار داد و کمی بعد با کلافگی گفت : با من بازی نکن برو سر اصل مطلب ، توکی هستی و با من چیکار داری ؟ اصلا از کجا بابای من رو میشناسی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به سوالات دخترک ، در راستای شاخه گلی که به او هدیه داده بود بحث را باز کرد و گفت : میدونی من معتقدم بعضی آدم ها هم مثل همون شاخه ی رز میمونن . از دور زیبا و دلفریبن اما وقتی هوس لمسشون به سرت بزنه ، زخمیت میکنن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ی یعنی چی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستان نیرومندش را به روی دسته های چوبی صندلی دخترک قرارداد و سایه ی قامتش را به روی جثه ی ضعیف او انداخت . با لبخندی محو ، رنگین کمان چشمانش را به مردمک ترسان چشمان دخترک دوخت . لحظاتی بعد آنها را به سمت لب های دخترک سر داد و با صدایی گرم و آهسته گفت : خوشگلی ، ولی باید بیشتر از سلول های خاکستری مغزت کار بکشی دختر حاجی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعطر تن کیاشا مشامش را پر کرده بود و او را بابت این حجم از نزدیکی معذب می کرد . سرش را نامحسوس عقب کشید و نگاهش را از چشمان دریده ای که گوشت تنش را آب می کرد دزدید . با خود فکر کرد که چرا مرد مقابلش ذره ای بو از حیا و نجابت نبرده است ؟ همچون بختک سایه ی سیاهش را بر سر دخترک رها کرده بود و بدون هیچ شرمی نگاه های خریدارانه اش را در تک تک اجزای صورتش می گرداند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغافلگیر از دوری جستن های دخترک ابروانش را بالا انداخت . لبخندی معنادار به روی لبان خوش فرمش قرار داد و با همان لحن آسوده گفت : تو چند سالته ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر تحمل گستاخی های او را نداشت . اخم هایش را درهم کشید و با نگاهی مستقیم در چشمانش گفت : کارمند ثبت احوالی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندش جان گرفت . سرش را به سمت گوشه ای از انبار مایل کرد و گفت : نه مثل اینکه جوجه ما یه زبون دراز هم داشته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه خسته اش را از مرد مقابلش گرفت و با احساس سرما به خود لرزید . برخلاف سایه ای که تنها پیراهنی ساده و نازک به تن داشت ، بافت مشکی و یقه اسکی پوشیده بود که حسابی گرم نگهش می داشت . درواقع همین هم باعث انرژی بالایی که داشت می شد !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود ناگهانی بهروز به انبار درحالی که یک بطری سبز رنگ با نوشته هایی انگلیسی و دو جام بلور در دست داشت نفس در سینه محبوس کرد . کیاشا یکی از جام ها را لبریز از مایع سرخ رنگی که درون بطری قرار داشت کرد و گفت : قبل از رفتن میخوام بهت یه حالی بدم بخاطر همین یدونه سن و سال دارش رو برات آوردم . بزن شارژشی که تا دو ساعت دیگه قراره حسابی با هم وقت بگذرونیم دختر حاجی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرف های او ترس به دلش راه پیدا کرده بود ، تا قبل از آن نمیدانست که ماجرا چقدر جدی است اما حالا احساس میکرد که جان سالم از آن درب به بیرون نمیبرد پس کمی ملایمت به خرج داد و گفت : بخدا من از چیزی خبر ندارم اصلا نمیدونم چرا اینجام حداقل دلیلش رو بهم بگو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا محتویات درون جام لبی تر کرد و آن را مقابل صورت دخترک گرفت . با ابروهایش به جام بلوری که به رنگ سرخ درآمده بود اشاره کرد و با بی توجهی به خواسته ی سایه گفت : برو بالا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی تند شراب آزرده اش کرد . سرش را با انزجار عقب گرفت و گفت : حتی فکرشم نکن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-برو بالا بچه ، گرمت میکنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نمیخوام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پشیمون میشی ، دیگه از این فرصتا نصیبت نمیشه . این شراب کم کمش دویست سالشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امکان نداره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی دیگر از شرابش را نوشید و به روی صندلی مقابلش نشست . جام را بصورت دورانی چرخاند و گفت : ما معمولا از مهمونامون به سبک دیگه ای پذیرایی میکنیم ولی خب تو شکننده تر از اونی هستی که حتی یک ثانیه اش رو بتونی تحمل کنی . پس از بابت این سخاوتی که به خرج دادم ازم تشکر کن و مثل یه دختر خوب برو بالا . نزار به روش های دیگه متوسل بشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با نگاهی آشفته به جام بلورینی که در آن لحظه حکم جام زهر را برایش داشت سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و گفت : لطفا ، اذیتم نکن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن ملتمسانه ی دخترک را نادیده گرفت . جام را به لب های او چسباند و با استحکام گفت : برو بالا ، باید پذیرایی بشی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود را بابت دهانی که بی موقع باز شده بود لعنت فرستاد . از همان فاصله می توانست طعم گس شراب را حس کند . با هر تکان دست به لب هایش برخورد می کرد و قلبش را در سینه میلرزاند . شخصیت آزاد و فکری روشن داشت اما با این حال الکل و سیگار در محدوده ی روشن فکرش دیده نمیشد . مرد مقابلش به خوبی به روحیات دخترک پی برده بود که چنین پذیرایی عذاب آوری را برایش در نظر گرفته بود . توفیقی اجباری که از جانب شیطان مقابلش برای او فراهم شده بود تا او را مستقیم راهی جهنم وجدانش کند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه ملتمسش را به چشم های روشن و چراغانی مردی که مامور عذابش شده بود داد وآرام سرش را فاصله داد . تمام توانش را برای تاثیرگذار بودن به کار گرفت و گفت : خواهش میکنم ازم بگذر ، اصلا دلیل این کارها چیه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرزش صدای دخترک و لحن ملتمسی که برای تحت تاثیر قراردادنش به کار گرفته بود ، ترسش را هویدا می کرد . جامی که با لب های دخترک مماس بود را یک نفس سر کشید و آن را به روی زمین قرار داد . ایستاد وقدم زنان خود را به او نزدیک کرد ، دیگر بازی با او برایش لذت بخش نبود. عکسی را که در جیبش پنهان کرده بود مقابل صورت او گرفت و گفت : دلیلش اینه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیدن عکس سهیل در دستان کیاشا او را شوکه کرد . بزاق دهانش را فرو داد و زیر لب گفت : سهیل
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
- زدی به خال ، پسر عموی عزیزت جدیدا خیلی دلاوری به خرج میده ، کشتی توقیف میکنه ، مثل برف شادی اجناس من رو روی سر کوسه های خلیج میریزه ، دست روی مهره های من میزاره ، به نظرم هر آدمی یه آستانه تحملی داره من آدم صبوریم ولی سرگرد جدیدا بدجور اعصابم رو خط خطی میکنه نظرت چیه یکم باهاش بازی کنیم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا قبل از دیدن عکس سهیل ، فکر می کرد که بابت حضور بی موقعش در کوچه ی حاتمی مورد بازجویی قرار گرفته است . اما حال میدید که ماجرا چیز دیگری است . افکار آشفته و بهم ریخته اش را مرتب کرد . هضم این قضیه برایش سخت و زمان بر بود . بنابراین با ناباوری گفت : و شما من رو ابزاری برای انتقام از سهیل دونستید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ترشی نخوری یه چیزی میشی دختر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین برایش کافی بود تا در سکوتی عمیق فرو برود و به سرنوشت خود و اتفاقاتی که در مسیرش قرارگرفته بود فکر کند . کیاشا حرف از توقیف کشتی و کشف مخدر میزد و سایه تنها نتیجه ای که میتوانست از آن دو جمله بگیرد این بود که در دام قاچاقچیان افتاده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو قربانی دوئل پسرعمویش سهیل و دشمنانش شده بود . سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود و از اهدافی که مرد مقابلش در سر می پروراند آگاه نبود . با همین تفکرات لرزش تنش بیش از قبل شد . گویی صدها تن یخ را در شکم خود جاساز کرده بود . نفس های کوتاهش را از سینه خارج کرد و با فرو دادن بزاق دهانش گفت : دستام رو باز کن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امر دیگه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-م من باید برم خونمون مادرم نگران میشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-عجله کار شیطونه دخترحاجی ، هنوز با هم معاشرت نکردیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا استیصال و سردرگمی از بابت جواب های سربالای کیاشا چشمانش را به روی هم فشرد . نگاهی درمانده به دیواری که پر از لکه های سیاه و سفید بود انداخت و به اویی که دور از چشمانش جایی در پشت سرش ایستاده بود گفت : چیکار باید بکنم که دست از سرم برداری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرف دخترک ، چشمانش برقی از دانایی زد . قدم زنان نزدیک سایه شد . دستش را تکیه گاه خود به روی صندلی اویی که همچون بید می لرزید کرد و به روی صورتش خم شد . سایه تحت تاثیر نزدیکی کیاشا به جسمش ، تا جای ممکن سرش را عقب کشید . نگاهش را به لب های مرد مقابلش که به لبخندی مرموزانه مزین شده بود داد و نفس در سینه محبوس کرد . کیاشا گوشه ی لبش را گزید و با صدایی خمار و آهسته گفت : هرکاری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید سرش را به نشانه تایید تکان داد . کیاشا بابت سادگی دخترک بیصدا خندید . تکیه اش را از صندلی او برداشت . نگاهی خریدارانه به سرتاپای او انداخت و قدم زنان گفت : بعید میدونم دخترحاج سرمدی از پس راضی کردن من بربیاد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرک شرارت پنهان در لحن او ساده بود . گویی جمله اش راه را برای مرد مقابلش بازگذاشته بود تا به افکار مسموم خود پرو بال دهد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطولی نکشید که چهره اش رنگ باخت . از گفته ی خود پشیمان شده بود . بزاق دهانش را فرو داد و با چهره ای خصم آلود گفت : منظورم این نبود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نگاهت که به من میگفت منظورت همینه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نخیرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بالاخره دخترحاجی ها هم دل دارن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نگاه ابزاری شما به دخترا واقعا مایه ی تاسفه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرخوش از کلکلی که با دخترک به راه انداخته بود زبان باز کرد تا جواب او را بدهد که درب زنگ زده ی انبار باز شد . نگاه خود را به بهروزی که نفس نفس می زد انداخت و با لحنی جدی و خشک گفت : چه خبرته ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آقا ، شجاع خان تشریف اوردند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرف بهروز با بی حوصلگی چشمانش را در کاسه چرخاند ، لعنتی زیر لب گفت و با نیم نگاهی به سایه گفت : حواست بهش باشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-رو چشمم آقا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز انبار خارج شد . حال سایه داخل آن چاردیواری تنها شده بود ، تلاش کرد تا حرکتی به دستان خشک شده اش بدهد اما از آن چیزی که فکرش را میکرد محکم تر بسته شده بودند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از دقایقی تلاش در جهت باز کردن زنجیر ها ، دست از تقلا برداشت . زیر لب با خود دعا کرد تا هرچه سریعتر خانواده اش متوجه نبودش بشوند و اورا از آن انبار نم زده نجات بدهند ، گرچه کسی متوجه خروجش از خانه نشده بود . مادرش در خوابی عمیق به سر می برد و پدرش از صبح زود راهی حجره شده بود و با این شرایط اگر حدسش درست از آب در می آمد و گیر قاچاقچی ها افتاده بود خلاص شدن از دستشان امری محال و غیر ممکن می شد . باید چاره ای می اندیشید . شاید می توانست به طریقی خود را از آن مهلکه بیرون بکشد . اصلا شاید گره کار به دست خود او باز می شد ....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه روی یکی از مبل های سلطنتی اتاق شجاع نشسته بود و کامی عمیق از سیگار خود میگرفت . ده دقیقه ای میشد که شجاع تکیه اش را به صندلی شاهانه خود داده و او را از پشت عینک دودی و آخرین مدلش زیر نظر گرفته بود . کت و شلواری شیری رنگ به تن داشت و موهای جوگندمی اش را یکدست بالا زده بود . به نظر می رسید عینک دودی که بر چشمانش خوش نشسته بود سوغات آخرین سفرش به مادرید باشد اما هرچه که بود جلوه ای ویژه و مردانه به چهره اش داده و او را از همیشه جوان تر کرده بود . رنگ گندمگون پوستش بر اثر قرار گرفتن در معرض نور خورشید برنز شده و از او چهره ای جدید می ساخت و تمامی این تغییرات نوظهور برای کیاشا تازگی داشت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخسته از سکوت طولانی و خسته کننده ی شجاع ، کمر سیگار را درون ظرف کریستالی که کنارش قرار داشت شکست و گفت: رسیدن به خیر شجاع خان ، خبر داشتم که میاید میسپردم گاوی گوسفندی چیزی سر ببرن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به کنایه ی نهان در الفاظ کیاشا ، سکوت خود را شکست و گفت : چه خبر ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا که خیالش از بابت زبان شجاع راحت شده بود ، شروع به گزارش اولین و مهم ترین اتفاقی که درغیبت کوتاه مدت شجاع رخ داده بود کرد و گفت: کشتی توی بندر توقیف شده و قریب بر پونصد کیلو از اجناس از دسترس خارج شده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسگرمه هایش را با نارضایتی درهم کشید و حین برداشتن تکیه ی خود از صندلی گفت : کار سرمدی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را در تایید حرف او تکان داد و گفت : کار خود ناکسشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-شواهد مبنی بر اینه که هنوز نتونستی حال سرگرد وظیفه شناسمون رو بگیری ، از تو بعیده کیاشا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشمان مخموری که ردی از خنده داشت به شجاع خیره شد و تکیه اش را با اطمینان و غرور به پشتی سخت صندلی داد و گفت : به زودی محقق میشه ...خیلی زود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمرش را کمی خم کرد و کیف سامسونتش را به روی میز نهاد . با تمرکز رمز را وارد کرد و پس از باز کردن درب آن ، کیف را به سمت کیاشا چرخاند و گفت : با این حال تا ورود محموله ی بعدی زمان زیادی باقی نمونده ، این سرگرده به اندازه کافی چوب لا چرخمون کرده . ضرر سنگینی از بابت خوش خدمتی هاش بهمون وارد شده . دلم نمیخواد که مشکلی برای تجارتمون به وجود بیاد . متوجهی که ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را به دلار های جا خوش کرده درون کیف سامسونت شجاع دوخت و گردنش را با انگشتانش مالش داد . منظور او را به خوبی دریافت کرده بود . طبق معمول قصد داشت با دلارهای رنگارنگش دهان عده ای کثیر و پول پرست را بسته نگه دارد تا محموله ی عزیزش بدون هیچ گیر و گرفتاری به مقصد برسد . با همین فرض به جلو متمایل شد . آرنج هایش را به روی زانوهایش قرار داد و گفت : پنجاه تا کافیه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-صد و پنجاه تا ، صد و پنجاه تا کافیه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسخاوت شجاع او را کمی متعجب کرد . به اندازه ای که وارد جلد بازیگوش خود شد و نیشخندی معنادار زد و گفت : مادرید هم آب و هوای خوشی داره ها ، لا کردار ناجور میتونه یه مرد رو سخاوتمند کنه هوم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشجاع عینکش را به روی میز قرار داد و با حیرت از بی پردگی کیاشا خندید . سرش را با مخالفت تکان داد و گفت : خجالت بکش پدرسوخته ، سفر من به مادرید فقط کاری بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشه ی لبش را نرم و آهسته کش داد . چشمان شیطان و مرموزش را به پدرش دوخت و گفت : تا باشه از این سفرها ، چطوره این سری من از خودگذشتگی کنم و راهی این سفر کاری بشم ؟ بالاخره انسان باید در طول زندگی به تجاربش اضاف کنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شیطنت نکن ! بچه ها میگفتن گرد و خاک به پا کردی ، دختره توی انبار دقیقا به چه درد ما میخوره ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشنیدنش کافی بود تا شستش خبردار شود که بهروز بند را به آب داده است . بارها به او گوشزد کرده بود که مبادا کلمه ای از بابت نقشه ای که در سر می پروراند به گوش شجاع برساند . اما گویی پسرک سر به هوا گوشش بدهکار نبود . باید سزای بلبل زبانی هایش را به او نشان می داد . بار دومی در کار نبود . زیر لب ناسزایی نثار دهن لق بهروز کرد و گفت : نامزدشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-هدفت چیه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-شاید بتونیم با استفاده ازش علیه سرمدی یه کارهایی انجام بدیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-فکر کردی به همین سادگی قبول میکنه تا علیه نامزدش کاری انجام بده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-قبول میکنه ، کافیه ازش زهر چشم بگیریم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-زیاد تند نرو ، خوش ندارم یه جنازه ی دیگه روی دستم بندازی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی صدادار بابت نگرانی های شجاع زد و با چشمانی پر اطمینان گفت : ظرفیتش پایینه ، ضعیف تر از اونیه که بخواد در برابر من مقاومت کنه . همین الانش هم ترسیده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-به هرحال سعی کن این مانع رو تمیز و بدون خونریزی برش داری ، از جهانگیر چه خبر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مثل اینکه چند روز پیش پسرش رو دزدیدن کارد بزنی خونش در نمیاد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کار کی بوده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-هنوز مشخص نیست ولی صددرصد این سهرابی دستی تو کار داشته، قصد دارن یه مخدر جدید بسازن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشجاع با شنیدن این حرف پوزخندی زد و با غرور گفت : جنمش رو ندارن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که سیب قرمزی از درون ظرف میوه خوری برمیداشت گفت : یه خبر خوب هم دارم ، سامیار کیفیت رو بالا برده میگه تا آخر سال شاید بتونه به یه مخدر جدید هم برسه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشجاع چشم هایش را روی هم قرار داد تا درد شقیقه هایش را تسکین دهد . پرواز طولانی و حوصله سربری را پشت سرگذاشته و از این بابت سردردی نبض دار گریبانش را گرفته بود . تک پری های سهرابی در تولید شیشه و مانع بزرگی به نام سرمدی که به نحوی مبدل به نهنگ آن آب های نیلگون و آبی شده بود تماما دست به دست هم داده بودند تا روانش را بهم بریزند . اما با تمامی این مشکلات ، خبر بالا رفتن کیفیت مخدر توسط سامیار و معامله های بزرگ و پول هنگفتی که از این طریق گیرشان می آمد توانست همچون آب روی آتش عمل کرده و او را مسلط به اعصابش کند . نگاهی مستقیم به کیاشا انداخت و گفت: مطمئنه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-رو دست نداره ، یه نخبه ی به تمام معنا که برخلاف همکلاسی هاش راه مستقیم و بدون دست انداز تری رو برای پیشرفت انتخاب کرده . با رسیدن ما به مخدر جدید و با کیفیتی که سامیار ازش حرف میزنه ، پوزه ی رقبا هم به خاک مالیده می شه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگاز بزرگی از سیب سرخی که در دست داشت زد و ایستاد . قدم زنان و آهسته به سمت پنجره ی قدی و بلند اتاق شجاع رفت و حین کنار زدن پرده ، نگاهش را به انبار نمور انتهای حیاط داد . لحظه ای چشمان ترسیده و معصوم دخترک در برابر چشمانش نقش بست و لبخند را مهمان لب هایش کرد . بازی با او برایش لذت بخش بود . برخلاف سایر دختران دور و برش ، زمانی که نزدیکش میشد نگاهش را به نرمی یک شبنم از چشمان او سر می داد و از فرط هیجان و شرم نفس در سینه محبوس می کرد . زبان کوچک و درازش در جهت آزردن او کار می کرد و اهل چرب زبانی نبود و با تمام این تعاریف دخترک تبدیل به سرگرمی جدید اش می شد . چوب سیب را درون سطل انداخت و سگرمه هایش را درهم کشید و خطاب به شجاع گفت : باید برم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تمرکزت رو بزار روی مخدر جدید و تا اطلاع ثانوی دور بقیه چیزارو خط بکش ، مسئولیت این دختره هم گردن خودته هرکاری که صلاح میدونی باهاش انجام بده . امنیت این پسره سامیار رو به خوبی تامین کن .خونه ، ماشین یا هر خواسته ای که داشت برآورده کن و درنهایت خبرش رو به من بده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرف شجاع بی حوصله سرش را تکان داد و گفت : اوکی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میتونی بری
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای درب حکم خروج کیاشا از اتاق را صادر کرد ، بی مکث کشوی میزش را باز کرد . از داخل قوطی قرص های شفابخشش که تماما مربوط به اعصاب و روان ناآرامش می شدند دو عدد کف دست خود انداخت و کشو را بست . بر حسب عادت بدون قطره ای آب آن را بلعید و نفس محبوس خود را آزاد کرد . چنگی به موهایش زد و سرش را متکی به تکیه گاه صندلی کرد . چشمانش را دورتا دور اتاق چرخاند و در نهایت به روی دو قاب عکس روی میز متوقف شد . گویی که اولین بارش باشد آن دو قاب را تماشا می کند ابروانش را که بر اثر درد در هم تنیده شده بود از هم گشود . پیشانی اش را با چهار انگشت خود مالش داد و با نگاهی خیره آن هارا از نظر گذراند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاولی تصویری از کودکی کیاشا بود و دیگری تصویری زیبا از زنی با چشمانی یاقوتی و چهره ای غربی که با لبخندی دلفریب بر لبانش به لنز دوربین خیره شده بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدرت نگاه های گیرایش حتی از پشت آن قاب قلبش را شعله ور می کرد و خاکسترش را جایی میان خاطرات گذشته بر مزار او همچون شاخه های رز پر پر شده ، می گستراند . به آنی صدای خنده های بی قید و طنازانه اش در اتاق پیچید . در فاصله ای بسیار نزدیک . نزدیک تر از صدای نفس های نامنظمش . بوی عطر نابش هنوز قابل استشمام بود . روحش را درآغوش می کشید . چشمانش را برای لمس آن لطافت بر هم نهاد اما همه چیزهمچون وسوسه ای کوتاه فروکش کرد و او را در خماری لمس احساساتی که با دیدن قاب عکس خروشیده بود ، رها ساخت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقاب عکس را میان انگشتانش فشرد . انگشت شستش را به روی چهره ی زن حرکت داد و با لبخندی محو گفت : آنجلا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدفترچه خاطراتشان را در ذهنش گشود و صفحات را روی دور تند با خود مرور کرد . انگار نه انگار که آن زن ده سالی میشد که به دلیل بیماری از دنیا رفته بود ، زنی ایتالیایی تبار که زاده سیسیل بود و در تمام مراحل زندگی مانند یک مشاور کنارش قرار گرفته و شرایط زندگی اش را پذیرفته بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید هم دلیل آن سازگاری ها مربوط به شجره نامه اش میشد . آنجلا به خوبی معنای زندگی در میان باروت و اسلحه را میدانست چرا که اجدادش از مافیاهای شناخته شده سیسیل بودند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزمانی که شجاع به بن بست می رسید همچون فرشته ای نجات خودش را می رساند و راهکار هایی کارا مقابل پای آن مرد قرار میداد . او بیش از آنکه نقش همسری را برایش ایفا کند ، یک مشاور قدرتمند بود . یک مغز متفکر که هوشی سرشار و ذکاوتی بی رقیب داشت . از همان دست انسان هایی که از فرط کامل بودن از هر لحاظ ، حس کم بودن یا بی ارزشی را در وجودت زنده می کرد و کلمه ی حسد را همچون پتک بر قلبت می کوپید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا از لحاظ چهره شباهتی انکار نشدنی به آنجلا داشت . رنگ خاص چشمانش . اندام کشیده اش و چهره ای که می توانست تندیس خدایان روم باستان باشد . با صلابت و بی نقص !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوش و ذکاوتی که در سایه ی بذله گویی اش پنهان می کرد ، رقیب می تلبید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا شاید می شد اعتراف کرد که او خود آنجلا بود . روحی که در کالبد پسرکش دمیده شده بود از آن آنجلا بود . همان زن مقتدر و زیبا که یک شهر با آوازه اش ، شعر می سراییدند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایقی از حضورش در باغ بی انتهای عمارت می گذشت . جریان خون در دستان بسته اش متوقف شده بود و پوستش را به گز گز می انداخت . چشم بندی که به روی چشمانش قرار داشت مانع از درک موقعیتش میشد و اضطراب را در حجم بالایی به روی سینه اش می نشاند . با سردرگمی و تشویش ، گردنش را درون شانه هایش فرو برد و گوش هایش را به سمت صداهای ترسناک و غریبی که به گوشش می رسید تیز کرد اما صدای نفس های کشدار و بلندی که از اعماق ریه هایش برمیخاست در محوطه منعکس می شد و تمرکزش را مختل می کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبزاق دهانش را با استرس فرو داد که ناگهان زنجیر دور دستانش کشیده شد . پوست دستش سوخت و ناله را درون حلقش خاک کرد . جیغ خفه ای زد و درحالی که اشهدش را می خواند پشت سر فردی که زنجیر دستش را میکشید قدم هایی ناموزون برداشت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبخاطر بسته بودن چشمانش چندباری تا مرز سقوط پیش رفت اما خود را به سختی کنترل کرد تا به روی زمین پرتاب نشود چرا که فکر می کرد اگر روی زمین رها شود ممکن است تا خود مقصد به روی زمین ساییده شده و پوست تنش ور بیاید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از توقف ناگهانی شخصی که افسارش را با بی رحمی ، همچون اسبی سرکش و چموش می کشید و به مکانی نامعلوم منتقل می کرد ، احساس کرد که اطرافش احاطه شده است . طولی نکشید تا عطری آشنا و سرد شامه اش را تحریک کرد . حضورش در پشت سر دخترک قابل لمس بود به حدی که سایه را مجاب کرد تا با احتیاط به سمت کالبد او بازگردد . لب های خشکش را با زبانش تر کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی لرزان به حرف آمد و گفت : کسی اینجاست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتظر ماند تا شاید صدایی بشنود که ناگهان با نیروی دستان کسی به جلو پرتاب شد. چند قدمی به جلو برداشت که مصادف شد با به هوا برخواستن پارس های سگ هایی وحشی آن هم درست در فاصله ای نزدیک به پای او.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز همان کودکی از هر موجود زنده ای فراری بود و حال شنیدن صدای خرناسه و دندان ساییدن های از سر گرسنگی و غضب سگ هایی که تعدادشان به نظر کم نمی آمد ، او را عاجز کرد . جیغ بلندی کشید و دستش را بر روی سرش قرار داد. کم مانده بود همانجا از شدت ترس از حال برود اما با این حال جرئت نمیکرد به روی زمین بنشیند چرا که فکر میکرد شاید با برخورد زانوهایش به زمین خوراک آن سگ های شکاری شود . قدم هایی در جهت مخالف صدا به عقب برداشت که محکم با دیواری از سیم برخورد کرد . بی شباهت به غریقانی که دریا در خودش آنها را بلعیده بود ، نبود . احساس خفگی می کرد و نفس هایی ممتد و کشدار برای باز کردن راه تنفسی اش می کشید که کاملا بیهوده بود . چرا که همان راه باریکی هم که برای عبور و خروج هوا باز مانده بود ، بسته شد و او را به خر خر انداخت . با حالی آشفته و زانوهایی سست به روی زمین رها شد و سرش را برای بلعیدن ذره ای هوا به دیوار سیمی پشت سرش فشار داد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی گذشت تا صدای جیر جیر درب و برخورد آن به دیوار به گوشش رسید . سرش به روی بازویی سفت و عضلانی قرار گرفت و گره شالی که تا قبل از آن هم فاصله ای تا سقوط نداشت باز شد . با نارضایتی از بابت باز شدن دکمه های پیراهنش دستی که مصمم به روی قفسه ی سینه اش در حرکت بود را فشرد تا مانع از پیش روی بیش از اندازه ی او شود . چشمانش همچنان بسته بود که صدایی آشنا کنار گوشش محکم و بدون لطافت گفت : نفس عمیق بکش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهدف خودش هم همان بود . اما توانایی اش را نداشت . گویی هزاران قلوه سنگ در راه تنفسش چپانده بودند . چشم بندش از روی چشمانش کنار رفت و چهره ی بی نقص گروگانگیرش در برابر چشمانش نمایان شد . با این تفاوت که حال برخلاف لحظاتی که در انبار کنار هم سپری کرده بودند ، ابروانش را با جدیت درهم کشیده بود و با دستش آرام ضرباتی را به صورتش وارد می کرد تا دخترک را به حال خود بازگرداند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا نگاهی به گلوی دخترک انداخت و طی تصمیمی ناگهانی لب هایش را به روی لب های دخترک که همچون ماهی باز و بسته می شد نهاد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه متعجب از اقدام او چشمانش را تا آخرین حد باز کرد و دستش را به روی شانه های او نهاد اما طولی نکشید که کیاشا دستانش را محکم میان دستانش نگه داشت و به کار خود ادامه داد . دم و بازدمش را در دهان دخترک رها می کرد و به نحوی در نظر داشت تا با تنفس مصنوعی نفس دخترک عاجز را چاق کند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند باری کارش را تکرار کرد و لب هایش را به روی لب های دخترک نهاد و در نهایت ضربه ای پشت کتف او کوفت . سایه همچون غریقی که سرش از آب خارج شده بود شروع به نفس کشیدن کرد و اشک ریخت . با حالی پریشان به سینه ی او کوفت و گفت : د داشتم می مردم این چه کاری بود ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا با خیالی آسوده از بابت اینکه دخترک قرار نیست بمیرد و زبانش به قوت ملاقات اولشان سرجایش است ، خود را عقب کشید و زیر بازوی او را گرفت . به زور بلندش کرد و گفت : ده دقیقه به مادمازل خانوم تنفس دادم که نمیره حالا گله هم میکنه . مصرف سنگ پا قزوینت بالاس دخترحاجی ، سرعتش رو کم کن که اینجوری پیش بری ورمیای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه بازویش را از میان دست بزرگ و قوی او بیرون کشید . در چشمان او با حرص خیره شد و گفت : کسی تقاضای تنفس مصنوعی شما رو نداشت همین که ولم کنی برم سر خونه و زندگیم کافیه !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی متحیر زد و سرش را در جهت مخالف دخترک کج کرد که نگاهش به سگ های وحشی شجاع افتاد که هرکدام به جان هم افتاده بودند و دندان روی هم میساییدند . فکری شیطانی از مغزش عبور کرد و نگاهش برقی از دانایی زد . طی یک حرکت دخترک را به روی دستانش بلند کرد و به سمت سگ های گرسنه رفت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه که متعجب از کنده شدن ناگهانی اش از زمین دستانش را دور گردن کیاشا حلقه کرده بود ، نگاهی به او و سپس سگ هایی که از گرسنگی پارس می کردند انداخت و گفت :میخوای چیکار کنی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا دستش را به روی کمر سایه محکم کرد و بدون نگاه به چهره ی ترسیده ی او به یکی از سگ ها نزدیک شد . به زبانی غریب و نا آشنا کلماتی را سرهم کرد که سایه چیزی از آن سردرنیاورد اما سگ گرسنه ای که مقابلش به روی زمین غرش می کرد به خوبی زبان کیاشا را فهمید . بالا پرید و به قصد گاز گرفتن سایه فکش را باز کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با دیدن حرکت وحشیانه ی سگ جیغ آرامی زد و سرش را درون سینه ی کیاشا فرو کرد . کیاشا رضایتمند از ترس سایه بیصدا خندید و گفت : کجا قایم شدی پس دختر ؟ اومدن با مهمون جدیدشون معاشرت کنن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی از جونم میخوای چرا باید بابت گناه یکی دیگه مجازات بشم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میتونی مجازات نشی بستگی به خودت داره ، یا مثل دخترای خوب به حرف بابایی گوش میدی یا دختر بدی میشی و بابایی رو عصبانی میکنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با شنیدن لفظ بابایی با حرص لبهایش را روی هم فشرد . مرد سن و سالی نداشت که او را دختر خود میدانست . شاید تنها چند سال از سایه بزرگتر بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید و گفت : اول این حیوون رو بگو بره صحبت می کنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا راضی از عروسکی که درآغوش داشت گفت : توی همین پوزیشن ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نخیر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نوچ اونجوری فایده نداره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با فهمیدن این موضوع که درآغوش آن مرد حکم ابزاری برای کام جویی اش دارد ، به تقلا افتاد و گفت : ولم کن بیام پایین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نوچ خطرناکه برات نمیتونم این ریسک رو بکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اینجا بودنم خطرناک تره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مطمئنی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آره از همیشه مطمئن ترم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خیلی خب
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک را به روی زمین گذاشت اما هنوز دو ثانیه از قرار گرفتنش به روی پاهای خودش نگذشته بود که سگ های مقابلش باری دیگر به سر و صدا افتادند و برای به دندان کشیدن سایه تقلا کردند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با دیدن وضع موجود با استیصال پا به فرار گذاشت و خودش را به سرعت پشت کیاشا پنهان کرد و گفت : توروخدا اینارو یه گوشه بنشون سرسام گرفتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا لبخندی مرموز و آگاه به روی لب هایش قرار داد و با بیخیالی سرجایش ایستاد و گفت : هشدارش رو بهت دادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه عصبی از بیخیالی کیاشا نفس عمیقی کشید و خسته از کشمکش گفت : لطفا ، مگه نگفتی میخوای باهام صحبت کنی ؟ خب اینا رو مرخص کن و حرفت رو بزن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا که خودش هم از بابت سروصدای سگ ها به ستوه آمده بود باری دیگر کلماتی را به زبان ایتالیایی بر زبان آورد و به آنها دستور نشستن داد . به سمت سایه بازگشت و کاملا ناگهانی بدون هیچ مقدمه چینی گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تنها کاری که باید بکنی اینه که پرونده رو از پسرعموی عزیزت کش بری و برام بیاریش در این صورت دیگه چیزی خانواده سرمدی ها رو تهدید نمیکنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-و اگر اینکار رو نکنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا گوشه ی چشمانش را با سرانگشتان مالش داد و گفت : در غیر اون صورت ، جون تک تک اعضای خانواده سرمدی به خطر میوفته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-محاله
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیخیال دخترحاجی ، انقدر سرسخت نباش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من نمیتونم به اون پرونده دست پیدا کنم ، اصلا برای چی باید اینکار رو بکنم ؟ از کجا معلوم که بعد از اینکه پرونده رو تحویلت دادم باز هم خطری خانواده ام رو تهدید نکنه ؟ اینکار رو نمیکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن دخترک کیاشا را روشن کرد که چاره ی کار زور است . دخترک تا به مرز وحشت نمی رسید وا نمی داد . بنابراین با نگاهی خیره به چشمان جسور دخترک لب هایش را از هم گشود و کلمه ای آشنا را بر زبان آورد . کلمه ای خارجی و به همان زبان ناآشنا که نگاه لرزان سایه را به سگ باقی مانده در قفس داد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایان حرفش مصادف شد با کشیده شدن گوشه شومیز دخترک و صدای خرناسه های سگ .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با جیغ بنفشی خودش را عقب کشید تا ازچنگال آن سگ خلاص شود اما سگ با بی رحمی تمام با آرواره های قوی اش گوشه شومیزش را جر داد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه که به روی زمین رها شده بود خودش را به روی آن زمین خاکی آرام آرام عقب کشید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا باری دیگر نزدیک دخترک شد . سگ را کنار زد و به روی دو زانوی خود نشست . دستش را زیر چانه او قرار داد و گفت: میبیبنی ؟ گرسنشه ، تو رو شبیه غذای خودش میبینه ، فقط این نیست دوستاش هم منتظرن تا غذاشون از راه برسه ، تصمیمت چیه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن تردید در حالت های آن دختر ، انگشت کوچک سایه را نوازش وار در میان دست بزرگ خود گرفت و گفت : میخوای با این انگشت شروع کنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاطمینان و بی حسی که در چشمان کیاشا خفته بود ، سایه را قانع می کرد که مرد مقابلش بلوف نمیزند پس بلافاصله گفت : خیلی خب باش یه کاریش میکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی از سر رضایت زد و با اشاره به یکی از بادیگاردهای غول پیکر خواست تا سگ هارا از قفس اصلی خارج کند . دخترک لجباز بود . خوب مقاومت کرده اما از آن چیزی که انتظار داشت زودتر وا داده بود . به روی زانوهایش قرار گرفت تا به صورت دخترک برسد . لبخند دندان نمایی زد و گفت : تخته سیاه اینطرفه دخترمنو نگاه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه در سکوت نیم نگاهی به او انداخت . کیاشا دستش را جلو آورد که سایه خودش را عقب کشید . بابت خیالات خام دخترک لبخند زد و ناگهان زنجیر دستان او را با فشار به سمت خود کشید و کلیدش را از جیب پشتی شلوارش با مکث خارج کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با درد چهره اش را درهم کشید و نگاهی به دستان یخ زده اش که از فرط فشار زنجیر بی حس شده بودند انداخت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفارغ از دنیا ، با تاسفی عمیق نگاهش را به دستانش داده بود . غافل از آنکه کیاشا غرق در چهره ی آن دختر شده بود و با نگاهی موشکافانه اجزای چهره اش را ارزیابی می کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از بازکردن زنجیرها ایستاد و رو به یکی از بادیگاردهای غول پیکر گفت: تا خونه اش میرسونیدش قبلش یه دست لباس درست و حسابی میدید بپوشه درضمن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنزدیک سایه شد و با مخاطب قرار دادن او گفت : فکر بیهوده به سرت نزنه ، رسیدی خونه میگی پیش یکی از دوستام بودم و نشد بهتون خبر بدم اگر باد خبر بیاره که دست از پا خطا کردی می دونی که چه چیزی در انتظارته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه با نگاهی لرزان به قفس سگ هایی که با خشونت به جان هم افتاده بودند ، به ناچار تایید کرد و گفت : باش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاشا با لبخندی که از سر قدرتش بود ، گونه ی او را با پشت دست نوازش کرد . دقایقی را با همان لبخند و نگاه خیره به او گذراند و چندی بعد به روی پا ایستاد . زنجیر ها را دو دور به دور دستش پیچید و درحالی که آنهارا به روی زمین میکشید به سمت درب انبار حرکت کرد و از مقابل چشمان آشوب و نگران سایه محو شد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیحه درحالی که قاشق باریک و بلند جهیزیه اش را درون شربت آبلمیویی که برای حاجی درست کرده بود میچرخاند از آشپزخانه خارج شد و همانطور که نزدیک حجت می شد گفت : حاجی این شربت رو بخور یکم حالت جا بیاد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحاجی زیر لب ذکر میگفت و دانه های تسبیح سبزرنگش را یکی پس از دیگری لمس میکرد که با شنیدن صدای ملیحه سرش را بالا آورد و نیم نگاهی به چهره رنگ پریده همسرش انداخت . بعد از گرفتن لیوان شربت تشکر کرد و گفت : بشین ملیحه انقدر آشوب نباش ، دختر من بی دلیل کاری رو انجام نمیده حتما کاری براش پیش اومده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیحه با چشمانی پر از اشک دستش را روی پایش کشید و درجواب حاجی گفت : نمیتونم حجت نمیتونم ، این دختر تا به حال از ساعت هشت شب به اونور بیرون از خونه نبوده ، زبونم لال حتما بلایی سر جگر گوشه ام اومده ، سایه از این اخلاق ها نداشت که خونه نیاد نکنه بچم گوشه کنار خیابون افتاده باشه ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل که تا آن لحظه وجب به وجب خانه را با قدم هایش متر کرده بود برای تسکین دل ملیحه لب باز کرد و گفت : نگران نباشید زن عمو من استعلام گرفتم ، سایه طی این دو روز نه آگاهی بوده و نه بیمارستان یک احتمال بیشتر وجود نداره اینکه کاری براش پیش اومده باشه و نتونسته باشه خبر بده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش خوب میدانست که احتمالات دیگری هم وجود دارد ، احتمالاتی که شاید منطق قوی تری هم داشته باشند . یکی از بزرگترین احتمالاتی که سهیل به آن فکر میکرد ربوده شدن سایه بود . به همین خاطر سپرده بود تا علاوه بر محل کارش سری هم به منازلی که سایه در آنها تدریس خصوصی میکرد بزنند واو را از نتیجه مطلع سازند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا وجود حس نگرانی که در تار و پودش جریان پیدا کرده بود سعی میکرد تا خیال ملیحه را از بابت دخترش آسوده کند . تصور اینکه بلایی سر سایه آمده باشد آشفته اش می کرد اما این دلیلی بر نشان دادن ضعف از خود نبود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحجت کمی از گره میان ابروهایش را باز کرد و گفت : دستت درد نکنه سهیل به زحمت افتادی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل در جواب تشکر حاجی محترمانه گفت : اختیار دارید حاجی ، سایه دختر عمومه نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خیر از جوونیت ببینی مرد بزرگ
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر همان حین که خانواده سرمدی از شدت دلهره بی تاب شده بودند زنگ خانه به صدا درآمد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیحه زودتر از همه به سمت آیفون پرواز کرد . با دیدن قاب چهره سایه در تصویر، با شوقی بی حد و مرز ، بلافاصله درب را باز کرد و بلند گفت : سایه اس ! دخترم برگشت حجت ، خداروشکر وای که من مردم از نگرانی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه درحالی که آستین های پیراهنش را پایین میکشید تا مچ های کبود دستانش در معرض دید خانواده اش قرار نگیرد با شرمساری سلام داد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقصد کرد تا توضیحی برای خانه نیامدنش پیدا کند که بلافاصله در آغوش آرامبخش مادرش فرو رفت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به روی شانه مادرش قرار داد که ملیحه با بی قراری او را به خود فشرد و گفت : کجا بودی دختر ؟ هیچ با خودت نمیگی مادرم سکته میکنه ؟ اگر تا دو دقیقه دیگه نمیرسیدی باید برای خوردن حلوا مادرت میومدی ، اخه مگه من چندتا دختر دارم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه زیر لب خدا نکندی گفت و درحالی که از آغوش مادرش جدا میشد به بقیه نگاهی انداخت . تازه متوجه حضور سهیل در خانه شان شده بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای اینکه از زیر نگاه های نافذ و پرسشگر او خود را نجات دهد سرش را پایین انداخت .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیحه با لحنی توبیخی دخترش را مخاطب قرار داد و گفت : میدونی چقدر دنبالت گشتیم ؟ من و حاجی داشتیم از نگرانی میمردیم ، نباید یه خبری به ما بدی که کجایی ؟ اصلا این دو روز کجا بودی که حتی یه زنگ نتونستی بزنی ؟ دختر جوون من دو شب بیرون از خونه خوابیده و خانواده اش خبر ندارن کجا بوده هیچ میدونی این یعنی چی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیحه که مانند اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید تا سایه را متوجه اشتباهش بکند با صدای اخطارگونه حاجی ساکت شد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه روی بلند کردن سرش را نداشت چرا که از دیدن چهره پدرش شرم میکرد. جدای از آن تا به حال در این موقعیت قرار نگرفته بود که چنان دروغ شاخدار و بزرگی به آنها تحویل بدهد و کیاشا با نهایت بی ملاحظگی او را لای منگنه قرار داده بود و از او میخواست تا دروغی که در گوشش خوانده بود را طوطی وار تحویل آنها بدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحاجی که متوجه شرم دخترش شده بود گفت : بشین دخترم حتما خسته ای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو کرد به ملیحه و گفت : خانوم شما هم اگر لطف کنی و زودتر غذا رو حاضر کنی که عالی میشه ، سهیل هم این دو روز اسیر ما شده از کار و زندگی افتاده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
درحالی که نمیتوانست لحظه ای نگاه از چهره خسته ی سایه بگیرد با شنیدن صدای حاجی گفت : این چه حرفیه حاجی وظیفه بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irملیحه که حرف حاجی برایش سند بود بدون ادامه دادن بحث نگاهش را با تردید از سایه گرفت و وارد آشپزخانه شد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه لبش را تر کرد و درحالی که به روی اولین مبل جای میگرفت به ناچار گفت: ببخشید آقاجون ، راستش یکی از دوستام یه مقدار ناخوش بود مجبور شدم کنارش بمونم و فراموش کردم به شما خبر بدم واقعا عذر میخوام .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحاجی سرش را با تایید تکان داد و گفت : الان حال دوستت چطوره ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که کم مانده بود چشمانش را ببندد و درون زمین آب شود به سختی گفت : خوبه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیش از این پیگیر ماجرا نشد و تنها گفت : خدا همه مریض ها رو شفا بده انشاالله
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل میدانست درحال حاضر امکان صحبت با سایه وجود ندارد بنابراین کارش را بهانه کرد و بعد از ایستادن گفت : حاجی با اجازه شما من رفع زحمت میکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چرا پسر ؟ بمون زن عموت شام درست کرده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دست شما درد نکنه باید زودتر برگردم اداره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خیلی خب پس بزار به ملیحه بگم شامت رو بده ببری سرکار بخوری
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ممنون سر راه یه چیزی میخرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما که این حرف ها رو نداریم مرد !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحاجی به سمت آشپزخانه رفت تا ملیحه را از رفتن سهیل مطلع کند که سهیل فرصت را غنیمت شمرد و سرتا پای سایه را برانداز کرد ، از آن شلوار جین چسبان و زاپ دار گرفته تا بافت بنفشی که برتن داشت ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خوبی سلیقه سایه را در انتخاب لباس میدانست . سایه هرگز شلوار زاپ دار نمی پوشید و از رنگ بنفش متنفر بود و حال با وجود آن حجم از تناقضات مغزش فرمان میداد که چیزی سر جای خود قرار ندارد . . سایه که تمام مدت از درون خود خوری می کرد و از خدا میخواست که پدرش سالن پذیرایی خانه را ترک نکرده و او را با سهیلی که لحظه ای نگاه های مواخذه گر و مشکوکش را از او برنمی داشت تنها نگذارد ، با رفتن پدرش به آشپزخانه ناامیدانه به بخت بدش لعنت فرستاد و چشمانش را بست . سهیل که گویی بوی دروغ سایه را استشمام کرده بود به قدم های خود قوت داد و آهسته نزدیک دخترک شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعرق سردی بابت نگاه های سنگین سهیل از منافذش بیرون زد و بر تن کوفته اش نشست . نگاه مجرمانه اش را گریزان به پاهایش دوخت چرا که متوجه شده بود که تمام حواس سهیل به لباس های او است . تمام مدت با آن دو مرد غول پیکر کلنجار رفته بود تا آن لباس هایی که برایش خریده بودند را تعویض کنند اما حریف آنها نشده بود و به ناچار لباس هارا بر تن کرده و حال در معرض شک و گمان سهیل نسبت به خودش قرار گرفته بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل دستش را تکیه گاه خود به روی دسته ی مبل کرد . زبانش را تر کرد تا موجی از سوال های بی پاسخش را روانه ی دخترک گریزپا کند که حاجی درحالی که قابلمه ای کوچک در دست داشت از آشپزخانه خارج شد و به سمت آنها آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه نفسی آسوده از این بابت از شش هایش خارج کرد و سهیل با نارضایتی به جای قبلی خود بازگشت . قابلمه ی نسبتا داغ قرمه سبزی را به دست سهیل داد و گفت : سرت سلامت باشه پسر ، شرمنده وقتت رو گرفتیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دشمنتون شرمنده حاجی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیم نگاهی از گوشه ی چشم به سایه ای که حالا کنار پدرش ایستاده بود انداخت و گفت : خداروشکر خود دخترعمو برگشت خونه و کار به پزشکی قانونی ها نکشید . ولی بهتره از حالا به بعد جایی خواستند بمونن حتما قبلش به خانواده اطلاع بدهند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه خیره اش را در واکنش به حرف های سهیل چند ثانیه به او دوخت و پس از تلاقی با نگاه سهیل سریع سرش را کج کرد . حاجی سرش را به نشانه تایید سخنان سهیل تکان داد و گفت : حتما
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از کمی صحبت و خداحافظی با اهالی خانه ، جمعشان را ترک کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایه که میدانست با رفتن سهیل باری دیگر باید مورد شماتت مادرش قرار بگیرد بلافاصله به اتاق خودش پناه برد و بعد از بستن درب پشت آن نشست . همانطور که تمام اتفاقات دو روز پیش را در ذهن مرور میکرد انگشت شستش را برای فروکش کردن استرس خود به دهان گرفت و با خود فکر کرد که حال باید چه کار کند ....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سایه»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیفم را به روی قالیچه کوچک و قرمز رنگی که مقابل راه پله پهن شده بود قرار دادم و با ذهنی مشغول روی یکی از پله ها جای گرفته و درگیر بستن بندهای کتانی سفید رنگم شدم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نظرم یکی از سخت ترین کارهای دنیا بستن بند کفش بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از اینکه بیست و سه سال از خدا عمر گرفته بودم در بستن بند کفش لنگ میزدم و این مسئله را از مامان پنهان میکردم چرا که به محض شنیدن چنین مسئله پیش پا افتاده ای داغ دلش تازه میشد و نصیحت کردن من را از سر میگرفت . تمام غصه اش هم این بود که من از پس اداره کردن یک خانواده بر نمی آیم و اگر روزی مادر بشوم نمیتوانم به درستی از بچه ام مراقبت بکنم . دغدغه های مادرانه ای که دوزش در ملیحه خانوم بیش از سایر مادران بود و گاهی ازاردهنده می شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته که چندان بی راه هم نمی گفت . او من را با گذشته ی خود تطابق می داد و زمانی که نقطه ای مشترک میان ملیحه ی جوانی که در پانزده سالگی ازدواج کرده و کدبانویی به تمام معنا بود با سایه ای که در بیست و سه سالگی همچنان مجرد بود و تمام هنرش خلاصه میشد دررقص انگشتانش به روی کلاویه ، پیدا نمی کرد ناامید می شد و ناراحتی اش به عنوان یک مادر را با غر زدن سر تنها دخترش که من باشم تخلیه می کرد !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگاهی اوقات به فکر فرو می رفتم . درحالی که به روی تخت چوبی داخل حیاط نشسته بودم ، انگشتانم را به زیر نور خورشید تماشا می کردم و با خود میگفتم که اگر روزگاری انگشتانم را از دست بدهم چه بلایی بر سر آینده ام خواهد آمد ؟ آرزوهایم چه می شدند ؟ یا اصلا چگونه خرج خودم را درمی آوردم ؟ شاید می توانستم با آشپزی امرار معاش کنم . خود را در لباس سرآشپزهایی حرفه ای تصور کردم . با کلاهی سفید و بلند و چاقویی تیز در دست راست که آماده ی برش دادن گوشت گوسفندی و تهیه ی خورش قیمه بود . نه نه چنین چیزی ممکن نبود . با از دست دادن انگشت هایم حتی سرآشپز شدن هم برایم مقدور نبود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را برای بیرون کردن افکار مسمومی که در ذهنم جولان می دادند ، تکان دادم و زیر لب گفتم : باز وسواس فکریت عود کرده سایه . دیوونه شدی و خبر نداری . یه جوری حرف میزنی انگار یه دختر بی کس و کاری . خانواده داری خیر سرت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنعکس شدن کلمه ی خانواده در ذهنم کافی بود تا به یاد جمله ی آن شیطان چشم رنگین بیافتم . همان زمانی که انگشت کوچکم را لمس می کرد و من را با سگ های قفسش می ترساند .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی یادآوری اش هم مو بر تنم سیخ می کرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیدا نشدن پرونده یا حداقل سستی ام در این زمینه به قیمت از دست دادن خانواده ام تمام می شد و اصلا چنین مصیبت هولناکی در برنامه هایم نبود . باید فکری به حال این قضیه می کردم . قبل از اینکه دیر شده باشد !
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که با آن بندهای سرکش کلنجار میرفتم کاملا ناگهانی صدای سهیل را از راهروی طبقه بالا شنیدم . لحظه ای رنگ از رخم پرید ، خم شدم و بلافاصله کیفم را برداشتم تا خانه را ترک کنم ، هنوز دستم به دستگیره درب حیاط نرسیده بود که مخاطب قرارم داد و گفت : سایه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن نامم از زبان او ، چشمانم را به روی هم قرار دادم و زیر لب گفتم : بیچاره شدی سایه گاوت دوقلو زایید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرامی روی پاشنه پا به سمت او چرخیدم و با لبخندی مستاصل گفتم : سلام صبحت بخیر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل چند قدمی به جلو برداشت و خطاب به شخصی که پشت خط بود گفت : زنگ میزنم بهت مهدی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از به پایان رساندن تماس ، موبایل را درون جیبش قرار داد و گفت : صبح تو هم بخیر جایی میرفتی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اره دیگه باید برم آموزشگاه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خب میرسونمت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه نه دیگه وقت تو رو نمیگیرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز کنارم عبور کرد و بعد از بازکردن درب حیاط با لحنی قاطع که کم از دستور نداشت گفت : میرسونمت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین میزان پیگیری از جانب او نشان میداد که حتی یک کلمه از حرف های شب گذشته را باور نکرده است و تا حقیقت پشت ماجرا را از زبانم بیرون نکشد به حال خود رهایم نخواهد کرد . وای به حالم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ناچار درب ماشین را باز کردم و کنارش جای گرفتم . درحالی که آیینه را تنظیم میکرد گفت : حال دوستت چطوره ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوبه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیمارستانه یا خونه خودش ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خونه خودشونه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرگبار سوال هایش شروع شده بود و من مطمئن بودم اگر دل به دل او بدهم فاتحه خودم را خوانده ام پس بحث را تغییر دادم و گفتم : عمو و زن مو حالشون چطوره ؟ خیلی دلم براشون تنگ شده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار به اندازه کافی مشخص بود که چقدر ناشیانه بحث را تغییر داده ام چرا که با چشمان نافذش نگاه خاصی به من انداخت که هزاران معنا درونش جا خوش کرده بود و از صد ناسزا بدتر بود . دنده را به نرمی تعویض کرد و گفت : خداروشکر بد نیستن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خب خداروشکر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را سمت شیشه گرفته و درحالی که بند کیفم را میان دستان یخ زده ام به بازی میگرفتم به خیابان چشم دوختم . یکی از شاهکارهای پدربزگ خرید خانه ای دوبلکس بود که طبقه پایین آن متعلق به پدرم و طبقه بالا هم متعلق به عمویم بود . همین مسئله باعث شده بود که من در آن موقعیت قرار گرفته و ناچار به پاسخگویی به سوالات سهیل بشوم . شاید اگر پدربزرگ هوس مستحکم کردن پیوند میان دو برادر به سرش نمی زد ، حال سرم را به شیشه ی مترو چسبانده بودم و در مسیر آموزشگاه چرتی کوتاه میزدم . البته حسی در اعماق قلبم ماندن در همان ماشین گرم و نرم را ترجیح میداد ، به شرط اینکه راننده اش دست از بازجویی این گناهکار می کشید .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از گذشت دقایقی از سکوتی که میانمان حکم فرما شده بود گفت: خب میشنوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چی رو ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-حقیقت رو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-منظورت چیه سهیل؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سایه چی رو داری از من پنهان میکنی ؟ میدونی هرکسی رو بتونی بپیچونی من رو نمیتونی ، تو پلک بزنی من تا تهش رو خوندم پس بدون هیچ تظاهری بگو که این دو روز کجا بودی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سهیل تو الان داری میگی به من اعتماد نداری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من همچین حرفی نزدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چرا دقیقا منظورت همین بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سایه جان عزیزدلم، دارم ازت میخوام که با من روراست باشی و از چیزی نترسی چی باعث شده که انقدر آشوب باشی ؟ فکر نکن متوجه نشدم که از دیروز همش نگاهت رو از من میدزدی و فرار میکنی ، حتی الانم که کنارم نشستی مدام با استرس داری بند کیفت رو فشار میدی و خودخوری میکنی ، اگر چیزی داره اذیتت میکنه به من بگو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نخیر چیزی اذیتم نمیکنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پس چرا تمام این مدت مثل متهم هایی که دارن یه چیزی رو پنهان میکنن به خودت میپیچی ؟ دقیقا همین حالت های تو رو بارها از متهمین مختلف دیده ام و برام تازگی نداره، حتی همین حالا داری فکر میکنی که چطور میخوای من رو از سر خودت باز کنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکم کم داشتم نسبت به حرف هایش عصبی میشدم و تمام دلیلش این بود که هرسری گلوله اش مستقیم به هدف اثابت کرده و به خطا نمیرفت . من واقعا مسئله بزرگ و مهمی را از او پنهان کرده بودم و او در نهایت تیزبینی دست به روی آن قرار داده بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر میتوانستم حاجی و مادرم را به نحوی بپیچانم و به آنها دروغ بگویم هرگز نمیتوانستم سهیل را دور زده و کوچکترین مسئله ای را از او پنهان کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای اینکه بیش از این تحت فشار قرار نگیرم دست پیش گرفتم و گفتم : سهیل تو الان داری من رو با زورگیرها و خلافکارها مقایسه میکنی؟ چطور به خودت اجازه میدی که من رو بازجویی بکنی ؟ مگه اینجا اتاق بازجویی ؟ عادت کردی که با عزیزات مثل متهم ها رفتار کنی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل دستش را میان موهای پر کلاغی اش کشید و برای اینکه من را از سو تفاهم خارج کند ماشین را به گوشه ای هدایت کرد . درحالی که به سمت من برمیگشت گفت : سایه من منظوری نداشتم فقط ازت میخوام با من صادق باشی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را از سهیلی که با نگاهی ملتمس به سمت من مایل شده بود گرفتم و کمی آستین های پیراهنم را پایین تر کشیدم . هر لحظه ترس این را داشتم که سهیل متوجه کبودی مچ دستانم بشود به همین خاطر بافتی مشکی و چسبان پوشیده بودم و روی یکی از مچ هایم ساعتی با بند ضخیم بسته بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسهیل که انگار سکوتم را ناراحتی من نسبت به حرفش برداشت کرده بود با دلجویی دستش را جلو آورد تا دستم را میان دستانش بگیرد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین حرکت از جانبش کافی بود تا با شدت دستم را عقب کشیده و دور از دسترس او قرار بدهم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرحالی که با تعجب و کمی دلخوری به من نگاه میکرد با لحنی ملایم گفت : در این حد ؟ انقدر از من دلسرد شدی که من رو حتی لایق گرفتن دستات نمیدونی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی خودم هم ازشدت عقب کشیدن دستم شوکه شده بودم ، در حدی که تا چند ثانیه به کاری که انجام داده بودم فکر میکردم . برای اینکه بیش از این افتضاح به بار نیاورم گفتم : من من باید برم دیرم شده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-صبرکن سایه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نمیتونم سهیل دیرم شده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از کشیدن دستگیره و پیاده شدن از ماشین ، چند باری صدایم زد اما من تنها میخواستم که زودتر از آن ماشینی که حکم میز بازجویی را برایم داشت رها بشوم به همین خاطر بدون توجه به صدازدن هایش قدم هایم را به سمت خیابان تند کردم . می دیدمش که از ماشین پیاده شده بود و با استیصال نگاهم می کرد . لحظه ای دلم برای مظلومیتش سوخت اما ماندنم در ماشین او مصادف بود با روی دایره ریختن تمامی اتفاقاتی که از سر گذرانده بودم . تنها چاره ی کار دوری جستن از او بود . تا زمانی که فکری به حال این بدبختی که گریبانم را گرفته بود می کردم و از بند آن شیطان انسان نما رها می شدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir