دیار آشوب به قلم سیده نرجس کشاورزی و دیبا کاف
پارت بیست :
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
_با این دیوونه میمونی؟
مکث چند ثانیه ایش نگرانم کرد. انتظار داشتم همون لحظه بگه حتما. بگه تا همیشه. اما فقط گفت:
_تا جایی که بتونم.
بازم به روی خودم نیاوردم. ازش فاصله گرفتم و در حالی که صورتم رو پاک میکردم گفتم:
_راه بیافت که منم واست سوپرایز دارم
_خدا به خیر کنه.
لبخند بدجنسی زدم. نیم ساعت بعد ماشین رو دم دØ
لطفا صبر کنید...

سوران
0عمگین و نگران از آینده