پارت بیست :

بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:

_با این دیوونه میمونی؟

مکث چند ثانیه ایش نگرانم کرد. انتظار داشتم همون لحظه بگه حتما. بگه تا همیشه. اما فقط گفت:

_تا جایی که بتونم.

بازم به روی خودم نیاوردم. ازش فاصله گرفتم و در حالی که صورتم رو پاک میکردم گفتم:

_راه بیافت که منم واست سوپرایز دارم

_خدا به خیر کنه.

لبخند بدجنسی زدم. نیم ساعت بعد ماشین رو دم دØ

این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوران

    0

    عمگین و نگران از آینده

    ۱ سال پیش
  • Aa

    1

    زندگیهای سخت هنوزم هست ایرانی وغیره نداره، ای کاش همه یکسان زندگی میکردن ای کاش....

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️