پارت هفده :

گوشی رو قطع کردم و آدرس کافه ای که چند خیابون با مطب فاصله داشت رو براش فرستادم. هنذفری روی توی گوشم گذاشتم و پیاده به طرف کافه به راه افتادم.

وارد کافه شدم و به اطرافم نگاه کردم. اولین باری بود که بعنوان مشتری وارد یه کافه میشدم. قبل کار کردنم تو کافه روشنا هم که اصلا رنگ همچین جاهایی رو ندیده بودم. نه پولشو داشتم و نه وقتش رو.

کیفم رو شونه ام جا به جا کردم و به طرف میز کوچکÛ

این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    👏🙏💐

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️