دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان جنایی بازجویی اثر الهام محمدنژاد

رمان بازجویی (مجموعه بیدل)

  • زبان فارسی
  • 681 👁
  • 10 ❤️
  • 1 💬

خلاصه رمان جنایی بازجویی (مجموعه بیدل)

رامتین مواج، پسرک یتیمی که بعد از به فرزند خواندگی گرفته شدن، در یک شب پدر و مادر خودش را می‌کشد و به تیمارستان فرستاده میشود. تشخیص اصلی در مورد او اسکیزوفرنی بوده و کسی انتظار نداشته بعد از بستری شدن خطری ایجاد کند. اما برخلاف پیش بینی‌ها در نوزده سالگی از تیمارستان فرار می کند و سیزده دختر را به قتل می‌رساند. بعد از معرفی به عنوان قاتل سریالی در بخش خصوصی تیمارستان زندانی میشود. بعد از ده سال یکسری قتل‌ها رخ میدهند. قتل هایی که در جزئیات هیج فرقی با کارهای رامتین ندارن. اینجاست که دوباره پای رامتین به اتاق بازجویی باز میشود و تلاشی دوباره برای پرده برداشتن از راز قتل‌های چند سال پیش او اغاز میشود.

قسمتی از متن رمان بازجویی (مجموعه بیدل)

تکان به خاطر عصب های دستش بود نه تحت اختیار خودش.
و این موقعیتمان را خطرناک تر می کرد.
در ناخوداگاهش می خواست به من حمله کند.
من را، حالا با اطمینان، هدف خودش قرار داده بود.
حالت بدنش اش تغییر کرد.
به اهستگی تکیه از پشتی صندلی برداشت و از ان حالت لمیده و خمیده رو به جلو امد.
سر، شانه، بازو و ساعدش به سمت من کشیده شدند و تا روی میز امدند.
کمرش با کمربند به صندلی متصل شده بود وگرنه که خیلی نزدیکتر از این می امد.
نگاهش...
نگاهش حالا دقیقا مانند یک شکارچی بود.
شکارچی ای که خیلی به طعمه نزدیک شده و از شدت هوس چیزی به ریختن بزاق دهانش نمانده.
بی حرکت ماندم.
برعکس او، من کنترل خیلی بیشتر و بهتری روی اعصابم داشتم.
صورتم را بدون تغییر و بدنم را بدون تکان نگه داشتم.
زیر نگاه خیره اش.
نگاهی که دیگر حوصله سر رفته نبود.
در حال بررسی بود.
تک تک اجزای صورتم را بررسی کرد.
مردمک چشمانش بعد از دیدن تک تک تارهای مژه و ابرو و موها و ریشم بر روی گردنم افتاد.
روی رگ اصلی ثابت ماند.
چند ثانیه گذشت.
ثانیه هایی طولانی و سنگین.
و بالاخره، درست همانطور که حدس می زدم، اب دهانش را قورت داد.
رامتین گرسنه بود.
نه گرسنه ی غذا.
گرسنه ی کشتن.
گرسنه ی گرفتن جان.
پلک ارامی زدم.
گذاشتم هر چقدر که می خواهد من را بررسی کند.
با شرایطی داشتیم، عمرا اگر اسیبی می توانست به من برساند.
با دیدن اطمینان من زهرخند تلخی روی لب هایش امد.:
- خیلی به این دم و دستگاه اعتماد داری دکتر.
همراهی اش کردم.
با لحنی که به سختی احساسات درونم را پنهان کرده بود.
الان بدترین زمان برای ترسیدن بود.
باید در دیوانگی اش او را همراهی می کردم.
تک کلمه ای مبنی بر خروجش از اسایشگاه می گفت کار من اینجا به اتمام می رسید:
- نباید داشته باشم؟
باز هم سکوت.
خم شده بر روی میز، از پایین به چهره ام نگاه می کرد.
دوباره مقصد نگاه وحشی اش چشمانم شد و این بار هم سوالم بی جواب ماند.
دوباره تلاش کردم.
این بار با تغییر موضوع:
- چه حسی داری وقتی می بینی قتل های دیگه ای هم داره با روش مخصوص تو انجام میشه؟
نگاهش سردتر شد.
محاسبه گرتر.
این بار قبل از جواب دادن به من با زبان لب های خشک شده اش را تر کرد:
- باید احساس خاصی داشته باشم؟
- اون روش مخصوص تو بود. چیزی که تو خلقش کردی. و حالا یک نفر داره ازش استفاده می کنه
رامتین عقب کشید.
از ان حالت ولو شده ی روی میز خارج شد و دوباره به صندلی تکیه داد.
انگار این بحث برایش حوصله سر بر بود.
- فرقی برام نمی کنه چه کسی، چطور ادم می کشه
نگاهش دیگر ان حالت گرسنه را نداشت.
انگار واقعا برایش فرقی نمی کرد که کسی از شهرتش به عنوان قاتل سواستفاده کرده، و قتل هایی را که انجام داده به نام خودش بزند.
قبل از نوشتن نتیجه گیری ای که کرده بودم بر روی کاغذ، محض اطمینان، سوال دیگری با همان مضمون پرسیدم:
- چه حسی بهت دست میده اگه یک نفر دیگه به عنوان قاتل اون سیزده تا دختری که کشتی معرفی بشه؟ به کل ایران، نه فقط در دستگاه قضایی.
دوباره همان نگاه بی حس.
بدن کامل تکیه داده به صندلی و لم دادنی که از سر حوصله سر رفتن بود.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بازجویی (مجموعه بیدل)
  • R&$

    1

    چرت تموم شد اخرش کاش یکم بیشتر میبود جالب بود اگه تهش چرت تموم نمیشد

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!