دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان جنایی بازجویی اثر الهام محمدنژاد

رمان بازجویی (مجموعه بیدل)

  • زبان فارسی
  • 2K 👁
  • 19 ❤️
  • 23 💬

خلاصه رمان :

رامتین مواج، پسرک یتیمی که بعد از به فرزند خواندگی گرفته شدن، در یک شب پدر و مادر خودش را می‌کشد و به تیمارستان فرستاده میشود. تشخیص اصلی در مورد او اسکیزوفرنی بوده و کسی انتظار نداشته بعد از بستری شدن خطری ایجاد کند. اما برخلاف پیش بینی‌ها در نوزده سالگی از تیمارستان فرار می کند و سیزده دختر را به قتل می‌رساند. بعد از معرفی به عنوان قاتل سریالی در بخش خصوصی تیمارستان زندانی میشود. بعد از ده سال یکسری قتل‌ها رخ میدهند. قتل هایی که در جزئیات هیج فرقی با کارهای رامتین ندارن. اینجاست که دوباره پای رامتین به اتاق بازجویی باز میشود و تلاشی دوباره برای پرده برداشتن از راز قتل‌های چند سال پیش او اغاز میشود.

قسمتی از متن رمان بازجویی (مجموعه بیدل)

تکان به خاطر عصب های دستش بود نه تحت اختیار خودش.
و این موقعیتمان را خطرناک تر می کرد.
در ناخوداگاهش می خواست به من حمله کند.
من را، حالا با اطمینان، هدف خودش قرار داده بود.
حالت بدنش اش تغییر کرد.
به اهستگی تکیه از پشتی صندلی برداشت و از ان حالت لمیده و خمیده رو به جلو امد.
سر، شانه، بازو و ساعدش به سمت من کشیده شدند و تا روی میز امدند.
کمرش با کمربند به صندلی متصل شده بود وگرنه که خیلی نزدیکتر از این می امد.
نگاهش...
نگاهش حالا دقیقا مانند یک شکارچی بود.
شکارچی ای که خیلی به طعمه نزدیک شده و از شدت هوس چیزی به ریختن بزاق دهانش نمانده.
بی حرکت ماندم.
برعکس او، من کنترل خیلی بیشتر و بهتری روی اعصابم داشتم.
صورتم را بدون تغییر و بدنم را بدون تکان نگه داشتم.
زیر نگاه خیره اش.
نگاهی که دیگر حوصله سر رفته نبود.
در حال بررسی بود.
تک تک اجزای صورتم را بررسی کرد.
مردمک چشمانش بعد از دیدن تک تک تارهای مژه و ابرو و موها و ریشم بر روی گردنم افتاد.
روی رگ اصلی ثابت ماند.
چند ثانیه گذشت.
ثانیه هایی طولانی و سنگین.
و بالاخره، درست همانطور که حدس می زدم، اب دهانش را قورت داد.
رامتین گرسنه بود.
نه گرسنه ی غذا.
گرسنه ی کشتن.
گرسنه ی گرفتن جان.
پلک ارامی زدم.
گذاشتم هر چقدر که می خواهد من را بررسی کند.
با شرایطی داشتیم، عمرا اگر اسیبی می توانست به من برساند.
با دیدن اطمینان من زهرخند تلخی روی لب هایش امد.:
- خیلی به این دم و دستگاه اعتماد داری دکتر.
همراهی اش کردم.
با لحنی که به سختی احساسات درونم را پنهان کرده بود.
الان بدترین زمان برای ترسیدن بود.
باید در دیوانگی اش او را همراهی می کردم.
تک کلمه ای مبنی بر خروجش از اسایشگاه می گفت کار من اینجا به اتمام می رسید:
- نباید داشته باشم؟
باز هم سکوت.
خم شده بر روی میز، از پایین به چهره ام نگاه می کرد.
دوباره مقصد نگاه وحشی اش چشمانم شد و این بار هم سوالم بی جواب ماند.
دوباره تلاش کردم.
این بار با تغییر موضوع:
- چه حسی داری وقتی می بینی قتل های دیگه ای هم داره با روش مخصوص تو انجام میشه؟
نگاهش سردتر شد.
محاسبه گرتر.
این بار قبل از جواب دادن به من با زبان لب های خشک شده اش را تر کرد:
- باید احساس خاصی داشته باشم؟
- اون روش مخصوص تو بود. چیزی که تو خلقش کردی. و حالا یک نفر داره ازش استفاده می کنه
رامتین عقب کشید.
از ان حالت ولو شده ی روی میز خارج شد و دوباره به صندلی تکیه داد.
انگار این بحث برایش حوصله سر بر بود.
- فرقی برام نمی کنه چه کسی، چطور ادم می کشه
نگاهش دیگر ان حالت گرسنه را نداشت.
انگار واقعا برایش فرقی نمی کرد که کسی از شهرتش به عنوان قاتل سواستفاده کرده، و قتل هایی را که انجام داده به نام خودش بزند.
قبل از نوشتن نتیجه گیری ای که کرده بودم بر روی کاغذ، محض اطمینان، سوال دیگری با همان مضمون پرسیدم:
- چه حسی بهت دست میده اگه یک نفر دیگه به عنوان قاتل اون سیزده تا دختری که کشتی معرفی بشه؟ به کل ایران، نه فقط در دستگاه قضایی.
دوباره همان نگاه بی حس.
بدن کامل تکیه داده به صندلی و لم دادنی که از سر حوصله سر رفتن بود.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان بازجویی (مجموعه بیدل)

  • زری

    1

    خیلیی خفن بود عاشق قلمت شدم لطفا اینطور ژانر رو ادامه بده و طولانی تر خوشگله و اینکه اگه چیز ناراحتی هم کسی گف ناراحت نباش چونکه نابرده رنج گنج میسر نمیشود

    ۳ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    مرسی از حرفای قشنگت. واقعا خوشحالم که داستانم رو دوست داشتی 🥹💙

    ۲ هفته پیش
  • نفس

    1

    من که نفهمیدم دکتره مرد یا مریضه تکلیف قضیه اون 13تا دختر چی شد رامتین در مورد قضیه پدر خوندی راست می گفت یا نه عزیزم وقتی داستانی می نویسی کامل بنویس هروقت کامل شد بزار تو برنامه

    ۴ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    از سوال اول میشه نتیجه گرفت داستان ناقص نیست، بلکه مطالعه ی شما ناقص بوده. کاملا نشون داده شد که اسلحه زمانی که شلیک صورت گرفت دست چه کسی بود. ضمن اینکه کتاب ناتمام، یا به قول شما ناقص، از مدیریت تایید انتشار نمیگیره. در پیدا کردن داستان مورد علاقه تون موفق باشید. تشکر بابت بالا بردن تعداد کامنت.

    ۳ هفته پیش
  • کیانا

    0

    الان روانشناسه همونی بود که رامتین فکر میکرد؟ یا اینکه توهم هاش گولش زدن؟

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    دقیقاً همون سؤالی که دلم میخواست خواننده بعد از تموم شدن رمان از خودش بپرسه؛ ذهن رامتین رو بهت نشون دادم، برای اون مرز بین صداها و ادم های واقعی به حدی باریکه که به صداها بیشتر از ادم های عادی اعتماد میکنه. فعلاً در همین حد بهت میگم: به روان شناس هم به اندازه ی رامتین اعتماد نکن… تشکر بابت کامنتت💙

    ۱ ماه پیش
  • مهرآیین

    0

    یه سوال امکان داره همهه اینها فقط تصورات رامتین باشه? اصلا روانشناسی وجود نداشته باشه?چون وقتی میخواست قرار ملاقات داشته باشه پرستاره تعجب کرده بود🧐

    ۴ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    تعجب پرستار قرار بود شما رو به شک بندازه که اصلا بازجویی اول برای رامتین اتفاق افتاده یا نه. یه تله ی کوچیک بود برای ریزبین ها که با دیدنش به یاد داستان هایی بیفتن که همه چیز توهم یکی از کاراکترها بود و تا اخر با همین دید، بدون امادگی برای پایان های احتمالی دیگه، جلو برن و با خوندن پایان گیج بشن😁💙

    ۴ هفته پیش
  • سلام

    0

    سلام قطعا با توجه به اینکه به مناسبت شغلت به پرونده های مهم جنایی واقعی دسترسی داری داستانهات رنگ بوی واقعیت داره و قلم شیوا و سلیس و پردازش صحنه های مهم این داستان خواندن این داستان را دلنشین تر میکند.. عالی بود

    ۴ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    ممنونم از کامنت زیباتون اقای وکیل 🙏💙

    ۴ هفته پیش
  • قاصدک

    0

    حیف این قلم وذهن تواناتون برای نوشتن این رمان بسیار بی معنی وآبکی شما پروبال بیشتری به ذهنتون بدید زیباترین رمان های جنایی رو میتوانید بنویسید

    ۴ هفته پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    نه نقدتون نقده، نه تعریفتون تعریف. یکی به نعل زدین و یکی به میخ. ادبیاتِ نقد در کنار ادبیاتِ تحقیر قابل جمع نیست. درست مثل کنار هم اوردن ''قلم توانا'' و "اثر بی معنی". سلیقه ی شخصی هم توجیه ای برای تخریب اثر نیست. ممنون که با کامنت امار داستان رو بالا بردید. در یافتن اثر مورد علاقه

    ۴ هفته پیش
  • دانی

    0

    عالی بوود امیدوارم بیشتر رمان بنویسی 🌹🌹

    ۴ هفته پیش
  • Donya

    1

    وای چقدر اون بخش تیمارستانش باحال بود اولین باره که میبینم توی یه کتاب اینجوری افکار یه روانی رو نشون میده

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    راست میگی؟ 🥹 ممنونم از نظرت قشنگم💙

    ۱ ماه پیش
  • Par parii

    0

    آخرش منطقی تموم شد به نظرم 🤔 اومدم غر بزنما 😂 ولی به عنوان داستان کوتاه بد نبود.

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    غر نزن به جونم 😂💙

    ۱ ماه پیش
  • سما

    0

    قلم نویسنده رو دوست داشتم. ولی ای کاش آخرش با رمز و راز بیشتری همراه بود.

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    1

    رمز و راز بیشتر؟ 🥺 قرار بود با تموم شدنش بین توهم های رامتین و منطق روانشناس شک کنین که کدوم درسته.. توی داستان های بعدیم معماهای بیشتری میذارم. مرسی از نقد محترمانه و قشنگت 💙

    ۱ ماه پیش
  • الهه

    1

    داستان داشت خوب پیش میرفت که یهو..آخرش چی شد ؟🤔حالا روانشناس یرادرش بود یا نبود؟🤨

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    تو به حرفِ یه مریض اسکیزوفرنی و صداهای توی سرش اعتماد می کنی؟ شاید صداها دروغ میگن.. به انکاری که روانشناس تا اخرین دقایق داشت اعتماد میکنی؟ شاید زخمی که داره برای حادثه ای غیر از اونچه که به یاد میاره باشه.. (مرسی از کامنت زیبات 💙)

    ۱ ماه پیش
  • R&$

    1

    چرت تموم شد اخرش کاش یکم بیشتر میبود جالب بود اگه تهش چرت تموم نمیشد

    ۱ ماه پیش
  • الهام محمدنژاد

    0

    سلام. همین که داستان من و پایان بندیش تونسته اون قدر جذبت کنه که خواستی با کامنت گذاشتن احساساتت رو به من برسونی، برام خیلی ارزشمنده. این سومین تجربه نوشتن منه ممنون که امار کتاب رو بالا بردی. دو تا داستان دیگه هم نوشتم اگه دوست داشتی برو اونا رو هم بخون. 😁☕️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!