دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان جنایی بلاچاو دختران خاموش اثر ماریا سیری

رمان بلاچاو دختران خاموش

  • زبان فارسی
  • 5.9K 👁
  • 65 ❤️
  • 58 💬

خلاصه رمان :

حبس، اجبار، ظلم. سه کلمه‌ای که میرا و اِلای باهاشون به دنیا اومدن و بزرگ شدن. خواهرهایی که در چنگ روستایی خرافاتی زندانی شده بودن. روستایی که دخترها داخلش مجبورهستن توی سن کم و به اجبار ازدواج کنن و بعد ناپدید می‌شن، کجا می‌رن؟ معلوم نیست! باهاشون چی کار می‌کنن؟ کسی نمی‌دونه! هیچکس نمی‌دونه اون‌ دخترها کجا برده می‌شن! این چرخه‌ی بیمارگونه ادامه پیدا می‌کنه و نوبت میرا هم می‌رسه. میرا ناپدید شد مثل تمام دخترای روستا. اون‌ها بردنش، کجا؟ باز هم کسی نمی‌دونه. اما اِلای خواهان حقیقت هست، شروع می‌کنه به تحقیق و جست‌وجو و گامی بلند بر‌می‌داره تا حقیقت رو برملا کنه، و در راه برملا کردن این رازهای تاریک با فردی مرموز آشنا می‌شه و دیگه راهی برای برگشت و تسلیم شدن نداره.

قسمتی از متن رمان بلاچاو دختران خاموش

O partigiano portami via
ای پارتیزان مرا با خود ببر
میرا چشم‌هاش رو بست و با صدایی که از گریه گرفته بود ادامه داد:
- Che mi sento di morir
چون حس میکنم دارم می‌میرم.
لب باز کردم تا ادامش رو بخونم اما قبلش صدای در اومد و بعد بابا و ننه جون وارد شدن، مامان نگران از جاش بلند شد و به طرف ننه جون رفت. مامان خیلی دوستش داشت و می‌گفت وقتی که ازدواج کرده خیلی سنش پایین بوده و ننه جون همه جوره ازش مراقبت می‌کرده. مضطرب گفت:
-‌ ننه حالت خوبه بهتری قلبت چطوره؟
ننه رنگ پریده لبخندی بی جون زد و گفت:
-‌ خوبم، بهترم .
اما مشخص بود خوب نیست، بابا بی حرف دوباره بیرون رفت و در رو قفل کرد مامان کنجکاو گفت:
-‌ کجا رفت؟
ننه جون لنگ زنون خودش رو کنار ما رسوند و سر من و میرا رو بوسید و کنارمون نشست و گفت:
-‌ از کجا بدونم مادر؟ مگه حرفی به ما ‌می‌زنه؟
نگران به لب‌های سفید شده‌اش خیره شدم و گفتم:
-‌ طبیب چه دارویی بهت داد ننه جون؟ چرا انقدر زود برگشتین؟
سرفه‌ای کرد و با صدایی خش‌دار گفت:
-‌ سر راه تیمور رو دیدیم اون ما رو با وانتش رسوند و راه کوتاه شد. نمی‌دونم یه سری جوشونده داده و چندتایی قرص گیاهی، گفت باید حتما برم شهر پیش دکتر.
میرا نگران از جاش بلند شد و گفت:
-‌ چایی نبات می‌خوری برات درست کنم ننه جون؟ رنگ به رخ نداری.
ننه پاش رو دراز کرد و با دست‌های چروکش پاش رو ماساژ داد و گفت:
-‌ نترس عشقِ من، چیزیم نیست خوب می‌شم.
و با چشم های قهوه‌ای و مهربونش به میرا خیره شد، میرا لبخندی تلخ زد و از جاش بلند شد و شروع به درست کردن چای کرد و مامان هم رفت تا مرهمی که برای زانوی ننه جون بود رو پیدا کنه، ننه جون لبخندی با محبت بهم زد و گفت:
+‌ بهتری دخترم، تنت درد نمی‌کنه ننه؟
معلومه که درد می‌کرد جای تمام ضربه ها می‌سوخت لبخندی زدم و گفتم:
-‌ نه ننه جون دیگه عادت کردم، خوبم.
مامان با مرهم از اتاق برگشت و شروع کرد به مالیدنش روی زانوی ننه، و میرا با لیوان چایی اومد و کنارمون نشست.
کمی این پا و اون پا کرد و رو به مامان گفت:
-‌ م…م.‌‌..مامان.
مامان در حالی که داشت زانوی ننه جون رو می‌بست گفت:
-‌ جان مامان؟
لب گزید و گفت:
-‌ اگه یه سوال بپرسم راستش رو بهم می‌گی مامان مکثی کرد و گفت:
-‌ آره جونم بپرس.
میرا نگاه دو دو زنش رو به مامان دوخت و با صدایی که می‌لرزید گفت:
-‌ شما به من گفتین خواستگار و عاقد هفته‌ی دیگه میان اما…ام..ما..
با چشم‌هایی اشکی ادامه داد:
-‌ اما شنیدم به الای گفتی سر اذون صبح میان، مامان راستش رو بگو امشب قراره بیان دنبالم؟.
مامان بغض کرده چشم دزدید و سکوت کرد و ننه جون مغموم موهای سفید حنا زدش رو زیر روسری هل داد و گفت:
-‌ من نمی‌ذارم ببرنت جونم، تو هنوز بچه‌ای تو خیلی برای نکاح کوچیکی من نمی‌ذارم.
میرا اشک ریزون گفت:
-‌ اما اونا من رو به زور می‌برن همون‌طور که باقی دخترای روستا رو بردن.
من نمی‌ذاشتم هر طور که شده بود نمی‌ذاشتم که ببرنش، نمی‌ذاشتم زندگیش رو نابود کنن، اون‌ها قاتل کودکی و نوجوونی ما بودن من نمی‌ذاشتم که تمام عمرمون رو بگیرن، اصلا تمام دخترهای روستا هم سکوت کنن من ساکت نمی‌شم من حق خودم‌ و میرا رو از زندگی می‌خواستم، می‌خوام زندگی کنم جوری که دلم می‌خواد نه جوری که اونا می‌گن اخم غلیظی کردم و گفتم:
-‌ میرا من رو نگاه کن، خوب به چشم‌هام نگاه کن. من به هر قیمتی که شده نمی‌ذارم ببرنت فهمیدی؟
با گریه سری تکون داد که مامان گفت:
-‌ میرا دو سه شبه نخوابیدی دیر وقته به جای فکر و خیال برو یه کم استراحت کن دخترم.
به تایید حرف مامان سری تکون دادم و گفتم:
-‌ مامان راست می‌گه چند روزه نه درست غذا خوردی نه خوابیدی.
مامان از جا بلند شد و گفت:
-‌ بذار برات گل گاوزبان دم کنم راحت بخوابی، الای تو هم برو جا رو بنداز بخوابیم دیر وقته.
سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم و شروع کردم به پهن کردن رختخواب‌ها و ذهنم درگیر این بود که دقیقا چه کاری از دستم ساخته اس. میرا وارد اتاق شد و گفت:
-‌ بذار کمکت کنم.
بعد پتوها رو از دستم گرفت و بردشون برای ننه جون و مامان.
من هم جای خودمون رو توی اتاق انداختم و در حال گذاشتن بالشت ها بودم که مامان با دو لیوان گل‌گاوزبان داخل اتاق شد و گفت:
-‌ چند روز اعصاب هممون ریخته به هم برای تو هم آوردم.
لبخندی زدم وتشکر کردم و بعد سینی رو ازش گرفتم و گذاشتم روی زمین.
میرا وارد اتاق شد که مامان محکم بغلش کرد پیشونیش رو بوسید و گفت:
-‌ خوب بخوابی جگر گوشه‌ی مامان.
میرا لبخندی غم زده زد و آروم گفت:
-‌ شما هم همین‌طور.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 63 رای
5 ★
44%
4 ★
49%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بلاچاو دختران خاموش

  • ویدا

    0

    عالی بود واقعا هر چی بگم کم گفتم قلم خیلی قوی داشت😍

    ۵ روز پیش
  • فاطمه.م

    1

    سلام.بعنوان کسی ک 25ساله رمان میخونم وصدهاکتاب دارم. میتونم بگم شاهکاربودمتفاوت وهیجان بینظیربودعالی بود. کاش میتونستم کتابشم تهیه کنم.🌹🌹

    ۳ هفته پیش
  • ❤👩🏽

    0

    موضوعی متفاوت وجذاب بود وممنونم ازنویسنده

    ۳ هفته پیش
  • ماهی

    0

    الای رو دوست داشتم موضوع اصلیه خفقان اصلا حجاب نبود. !! موضوع محدودیت هایی بود که علیه دخترها وجود داره اونا حق تحصیلم نداشتن حتی حق بیرون رفتن از خونه رو نداشتن اصلا ربطی به پوشش نداشت! !! و الای خیلی خوب از پسش بر اومد . من فکر میکنم خیلی خوب تونست از پس خودش بربیاد و شخصیت خودشو حففظ کنه.

    ۱ ماه پیش
  • دختر صحرا

    0

    من نمی دونم چرا اصرار هست برای اینکه نماد خفقان رو نشون بدن از ح.ج.ا.ب مایه می زارن ..مثلا الان الای پیشرفت کرد بدون این ؟جز اینکه هر کی اومد یه دستی به سرش کشید و رفت؟

    ۱ ماه پیش
  • سما

    0

    در خوب بودن قلم نویسنده شکی نیست. ولی این رمان پر از حس خفه کننده بود. چادر و *** و قرآن، خرافه و مال وقتیه که اسیری و ضعیف. وقتی یاد میگیری همه کار بکنی یعنی قوی شدی. عاشق بودن همه چیز رو توجیه می کنه. اون شیطانه ولی من عاشقشم پس هر کاری میکنم. تنها نقطه ی منطقی داستان رها کردن آیکان بود.

    ۱ ماه پیش
  • آنا

    1

    رمان زیبایی بود . ممنون از نویسنده بابت این رمان

    ۱ ماه پیش
  • ساغر

    1

    رمان فوق العاده و زیبایی بود، عالیی بود.واقعا رمانتون لیاقت چاپ رو داره.

    ۱ ماه پیش
  • Shaily

    0

    موضوعش جدید و جالب بود خیلی خوشم اومد واقعا آفرین

    ۱ ماه پیش
  • Roysa

    2

    در کنار بی نقص بودنش فقط و فقط تنها چیزی که میخواستم از این رمان و اجرا نشد بودن الای با آیکان بود ، جذاب ترین قسمت رمان میشد..

    ۱ ماه پیش
  • Roysa

    2

    فوق العاده بود..اصلا نمی دونم چطوری توصیفش کنم ، واقعا بی نقص بود ، ممنونم از نویسنده ی این رمان❤️

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان خیلی خوبی بود جلدسوم این رمان نیومده؟

    ۲ ماه پیش
  • ترانه

    1

    طولانی بود اما دوسش داشتم بستگی به سلیقتون داره . من از سبک جنایی خوشم میاد و مسیر داستان واقعا جذبم کرد و این رمانو دوست داشتم اگه شما هم سلیقه تون مثل منه پیشنهادش می کنم ممنون

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    2

    اصلا از رمان خوشم نیومد

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    4

    صنحه های خشن زیاد داشت و سورین که خودش رئیس مافیا بود چطور درگیر یک دختر گمشده بود و الای دختری که تا ۱۸ سالگی توی روستا بود جوری رفتار میکرد انگار توی شهر بوده و زیاد با خودشون حرف میزدن که خسته کننده بود واز کلمات تکراری زیاد استفاده شده بود و اخرش که به لولیتا رسید عجیب بود رمان هیچ کسان پادشاه

    ۲ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️