دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان جنایی بلاچاو دختران خاموش اثر ماریا سیری

رمان بلاچاو دختران خاموش

  • زبان فارسی
  • 109 👁
  • 4 ❤️
  • 2 💬

خلاصه رمان جنایی بلاچاو دختران خاموش

حبس، اجبار، ظلم. سه کلمه‌ای که میرا و اِلای باهاشون به دنیا اومدن و بزرگ شدن. خواهرهایی که در چنگ روستایی خرافاتی زندانی شده بودن. روستایی که دخترها داخلش مجبورهستن توی سن کم و به اجبار ازدواج کنن و بعد ناپدید می‌شن، کجا می‌رن؟ معلوم نیست! باهاشون چی کار می‌کنن؟ کسی نمی‌دونه! هیچکس نمی‌دونه اون‌ دخترها کجا برده می‌شن! این چرخه‌ی بیمارگونه ادامه پیدا می‌کنه و نوبت میرا هم می‌رسه. میرا ناپدید شد مثل تمام دخترای روستا. اون‌ها بردنش، کجا؟ باز هم کسی نمی‌دونه. اما اِلای خواهان حقیقت هست، شروع می‌کنه به تحقیق و جست‌وجو و گامی بلند بر‌می‌داره تا حقیقت رو برملا کنه، و در راه برملا کردن این رازهای تاریک با فردی مرموز آشنا می‌شه و دیگه راهی برای برگشت و تسلیم شدن نداره.

قسمتی از متن رمان بلاچاو دختران خاموش

O partigiano portami via
ای پارتیزان مرا با خود ببر
میرا چشم‌هاش رو بست و با صدایی که از گریه گرفته بود ادامه داد:
- Che mi sento di morir
چون حس میکنم دارم می‌میرم.
لب باز کردم تا ادامش رو بخونم اما قبلش صدای در اومد و بعد بابا و ننه جون وارد شدن، مامان نگران از جاش بلند شد و به طرف ننه جون رفت. مامان خیلی دوستش داشت و می‌گفت وقتی که ازدواج کرده خیلی سنش پایین بوده و ننه جون همه جوره ازش مراقبت می‌کرده. مضطرب گفت:
-‌ ننه حالت خوبه بهتری قلبت چطوره؟
ننه رنگ پریده لبخندی بی جون زد و گفت:
-‌ خوبم، بهترم .
اما مشخص بود خوب نیست، بابا بی حرف دوباره بیرون رفت و در رو قفل کرد مامان کنجکاو گفت:
-‌ کجا رفت؟
ننه جون لنگ زنون خودش رو کنار ما رسوند و سر من و میرا رو بوسید و کنارمون نشست و گفت:
-‌ از کجا بدونم مادر؟ مگه حرفی به ما ‌می‌زنه؟
نگران به لب‌های سفید شده‌اش خیره شدم و گفتم:
-‌ طبیب چه دارویی بهت داد ننه جون؟ چرا انقدر زود برگشتین؟
سرفه‌ای کرد و با صدایی خش‌دار گفت:
-‌ سر راه تیمور رو دیدیم اون ما رو با وانتش رسوند و راه کوتاه شد. نمی‌دونم یه سری جوشونده داده و چندتایی قرص گیاهی، گفت باید حتما برم شهر پیش دکتر.
میرا نگران از جاش بلند شد و گفت:
-‌ چایی نبات می‌خوری برات درست کنم ننه جون؟ رنگ به رخ نداری.
ننه پاش رو دراز کرد و با دست‌های چروکش پاش رو ماساژ داد و گفت:
-‌ نترس عشقِ من، چیزیم نیست خوب می‌شم.
و با چشم های قهوه‌ای و مهربونش به میرا خیره شد، میرا لبخندی تلخ زد و از جاش بلند شد و شروع به درست کردن چای کرد و مامان هم رفت تا مرهمی که برای زانوی ننه جون بود رو پیدا کنه، ننه جون لبخندی با محبت بهم زد و گفت:
+‌ بهتری دخترم، تنت درد نمی‌کنه ننه؟
معلومه که درد می‌کرد جای تمام ضربه ها می‌سوخت لبخندی زدم و گفتم:
-‌ نه ننه جون دیگه عادت کردم، خوبم.
مامان با مرهم از اتاق برگشت و شروع کرد به مالیدنش روی زانوی ننه، و میرا با لیوان چایی اومد و کنارمون نشست.
کمی این پا و اون پا کرد و رو به مامان گفت:
-‌ م…م.‌‌..مامان.
مامان در حالی که داشت زانوی ننه جون رو می‌بست گفت:
-‌ جان مامان؟
لب گزید و گفت:
-‌ اگه یه سوال بپرسم راستش رو بهم می‌گی مامان مکثی کرد و گفت:
-‌ آره جونم بپرس.
میرا نگاه دو دو زنش رو به مامان دوخت و با صدایی که می‌لرزید گفت:
-‌ شما به من گفتین خواستگار و عاقد هفته‌ی دیگه میان اما…ام..ما..
با چشم‌هایی اشکی ادامه داد:
-‌ اما شنیدم به الای گفتی سر اذون صبح میان، مامان راستش رو بگو امشب قراره بیان دنبالم؟.
مامان بغض کرده چشم دزدید و سکوت کرد و ننه جون مغموم موهای سفید حنا زدش رو زیر روسری هل داد و گفت:
-‌ من نمی‌ذارم ببرنت جونم، تو هنوز بچه‌ای تو خیلی برای نکاح کوچیکی من نمی‌ذارم.
میرا اشک ریزون گفت:
-‌ اما اونا من رو به زور می‌برن همون‌طور که باقی دخترای روستا رو بردن.
من نمی‌ذاشتم هر طور که شده بود نمی‌ذاشتم که ببرنش، نمی‌ذاشتم زندگیش رو نابود کنن، اون‌ها قاتل کودکی و نوجوونی ما بودن من نمی‌ذاشتم که تمام عمرمون رو بگیرن، اصلا تمام دخترهای روستا هم سکوت کنن من ساکت نمی‌شم من حق خودم‌ و میرا رو از زندگی می‌خواستم، می‌خوام زندگی کنم جوری که دلم می‌خواد نه جوری که اونا می‌گن اخم غلیظی کردم و گفتم:
-‌ میرا من رو نگاه کن، خوب به چشم‌هام نگاه کن. من به هر قیمتی که شده نمی‌ذارم ببرنت فهمیدی؟
با گریه سری تکون داد که مامان گفت:
-‌ میرا دو سه شبه نخوابیدی دیر وقته به جای فکر و خیال برو یه کم استراحت کن دخترم.
به تایید حرف مامان سری تکون دادم و گفتم:
-‌ مامان راست می‌گه چند روزه نه درست غذا خوردی نه خوابیدی.
مامان از جا بلند شد و گفت:
-‌ بذار برات گل گاوزبان دم کنم راحت بخوابی، الای تو هم برو جا رو بنداز بخوابیم دیر وقته.
سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم و شروع کردم به پهن کردن رختخواب‌ها و ذهنم درگیر این بود که دقیقا چه کاری از دستم ساخته اس. میرا وارد اتاق شد و گفت:
-‌ بذار کمکت کنم.
بعد پتوها رو از دستم گرفت و بردشون برای ننه جون و مامان.
من هم جای خودمون رو توی اتاق انداختم و در حال گذاشتن بالشت ها بودم که مامان با دو لیوان گل‌گاوزبان داخل اتاق شد و گفت:
-‌ چند روز اعصاب هممون ریخته به هم برای تو هم آوردم.
لبخندی زدم وتشکر کردم و بعد سینی رو ازش گرفتم و گذاشتم روی زمین.
میرا وارد اتاق شد که مامان محکم بغلش کرد پیشونیش رو بوسید و گفت:
-‌ خوب بخوابی جگر گوشه‌ی مامان.
میرا لبخندی غم زده زد و آروم گفت:
-‌ شما هم همین‌طور.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بلاچاو دختران خاموش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    سلام، آهنگ بلاچاو رو شنیدم به اون ربطی داره؟ برام جذابه عنوانش

    ۱۷ دقیقه پیش
  • Negar

    0

    چه اسم قشنگی داره رمان

    ۳۸ دقیقه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!