پارت پنجاه و نهم :

ــ جسورانه؟ خب... فکر کنم... این‌که الان اینجام.
نگاهم مى‌کند که منتظر توضیح بیشترى هستم.
گوشه‌ى لبش بالا مى‌رود: این‌که گوشیم رو برداشتم؛ نصف‌شبی به سحر پیام دادم، درباره‌ى تو ازش پرسیدم. این‌که عملا به تو پیشنهاد ازدواج دادم؛ حتی یه لحظه‌ام فکر نکردم که درباره‌م چه فکرى مى‌کنى. چه‌جور زنى میام به نظرت؟! این‌که نه اون موقع، نه وقتى قبول کردى، نه تو این مدت... به این فکر نکرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    هنوز معلوم نیست چی به سر نگار اومده ک انقد میترسه

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    واقعا هم همینطوره

    ۱ سال پیش
کپی شد!