پارت صد و چهل :

آفتاب ظهر پس از آن برف، روی زمین می‌تابید و نور درخشانِ خود را بر یخ‌های بلورین پخش می‌کرد.
هستی و یاشار کم کم به شهر نزدیک می‌شدند، اما تا آن لحظه هیچ یک حرفی نزدند؛ اضطراب و تشویش دختر فروکش کرده که با آرامشی عجیب، به صندلی تکیه داده بود و به منظره‌ی روبه‌رویش نگاه می‌کرد.
مانند آتشی که آب بررویش ریخته باشد، کم کم زبانه‌هایش آرام شد و فروکش کرد. به نتیجه‌ی کارش لحظه‌ای هم ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sahar

    1

    رمان زیبایی بود و پایان متفاوتی داشت🤍

    ۴ سال پیش
  • اس

    1

    امشب پارت آخرگذاشته میشه 😢

    ۴ سال پیش
  • ملی

    4

    منتظررمان بعدیتون هستیم سنا جون فوق العاده است قلمتون

    ۴ سال پیش
  • tooska

    4

    سنا جان این رمان خیلی عالیه👏🏻👏🏻👌🏻👌🏻👌🏻 بعد این رمان بازم رمان آنلاین میزاری؟ یا فعلا هم بخاطر شرایط و... نوشتن رمان مد نظرت نیست

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    8

    سلام 👋مرسی سنا بانو عزیزم 🙏 یاشار چ مهربون و ماهه😔

    ۴ سال پیش
  • اس

    13

    کیان بی معرفت یه زنگ نمیزنه ببینه هستی کجاست.. ای جانم یاشار یعنی به هستی علاقه داره ..یاشارو هستی با هم ازدواج میکنن آیا

    ۴ سال پیش
کپی شد!