از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت صد و چهل :
آفتاب ظهر پس از آن برف، روی زمین میتابید و نور درخشانِ خود را بر یخهای بلورین پخش میکرد.
هستی و یاشار کم کم به شهر نزدیک میشدند، اما تا آن لحظه هیچ یک حرفی نزدند؛ اضطراب و تشویش دختر فروکش کرده که با آرامشی عجیب، به صندلی تکیه داده بود و به منظرهی روبهرویش نگاه میکرد.
مانند آتشی که آب بررویش ریخته باشد، کم کم زبانههایش آرام شد و فروکش کرد. به نتیجهی کارش لحظهای هم ف
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اس
1امشب پارت آخرگذاشته میشه 😢
۴ سال پیشملی
4منتظررمان بعدیتون هستیم سنا جون فوق العاده است قلمتون
۴ سال پیشtooska
4سنا جان این رمان خیلی عالیه👏🏻👏🏻👌🏻👌🏻👌🏻 بعد این رمان بازم رمان آنلاین میزاری؟ یا فعلا هم بخاطر شرایط و... نوشتن رمان مد نظرت نیست
۴ سال پیشدخترای من
8سلام 👋مرسی سنا بانو عزیزم 🙏 یاشار چ مهربون و ماهه😔
۴ سال پیشاس
13کیان بی معرفت یه زنگ نمیزنه ببینه هستی کجاست.. ای جانم یاشار یعنی به هستی علاقه داره ..یاشارو هستی با هم ازدواج میکنن آیا
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Sahar
1رمان زیبایی بود و پایان متفاوتی داشت🤍